X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

امروز یه خبر خیلی خوشحال کننده از بهار جون شنیدم که کلی واسش خوشحال شدم . شکر خدا هزار الحمد الله این دومین خبر خوشحال کننده و باب میل بود که خدا براش خواست. امیدوارم واسه همه خواست خدا در راستای تحقق آرزوهای قلبی شون باشه. بهار جان امشب خیلی خوشحالم کردی . ان شالله همیشه شادی ٬ سلامتی ٬ دل خوش  و خوشبختی روزیت باشه. 

متاسفانه خبردار شدم که امروز زلزله ای شهر مشهد رو لرزونده و خساراتی هم داشته ، ظاهراً مرکزیتش هم طرقبه بوده.  وقتی خبر از سلامتی دوستای مشهدی و ساکن مشهد گرفتم خیالم راحت تر شد. ان شالله که این بلا دور از جون همه آدما باشه. دوستای گل مشهدی مواظب خودتون باشین و سعی کنین تا مدتی هوشیاری تون رو نسبت به پس لرزه های احتمالی از دست ندید تا ان شالله بطور کامل رفع خطر شه. 

ان شالله فایلی رو درخصوص امن ترین جا در هنگام وقوع زلزله براتون آپلود می کنم تا هرکی مایل بود مطالعه کنه . منبعش موثقه ٬ از طریق یکی از اساتید دکترا در زمینه زلزله و عمران دریافت کردم.

[ جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 ] [ 01:19 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (13) ]

ای بی وفا راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او راه دیده مگیر

دل دیوانه من بغیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند

شده چون مرغ توفان ،که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند

منم آن ابر وحشی ، که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند

بجز این اشک سوزان ، دل ناامیدم گواهی ندارد ، خدا داند

دلم گیرد هر زمان بهانه تو ، سرم دارد شور جاودانه تو ، روی دل بود به سوی آستانه تو

چو آید شب در میان تیرگی ها ، گشاید پر ، روح من به شور و غوغا ، رو کند چو مرع وحشی سوی خانه تو

ای بی وفا راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او راه دیده مگیر

[ سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390 ] [ 01:19 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

امروز اتفاقی واسم افتاد که جداً توجیه نشدم واسه چی؟ توجیه که چه عرض کنم کپ کردم .... داستان خواستگار کوچولو رو که یادتونه؟ براتون گفتم همکاری و موضوع مون رو ؟ اینکه آخرای پروژه مشترکمون با دلخوری گذشت  و با یه زیرآب زنی ساختگی و دوبه هم زنی از طرف مدیرمون همه زحمات چندین و چند ساله ما دوتا سر پروژه مشترک به باد رفت و برنامه خوابید .... به همین دلایل آخرای کار باهم قهر بودیم و حتی محل هم به هم نمی دادیم  تا ایشون قطع همکاری کرد و رفت پنج شنبه ای دم اذون صبح خوابش رو می دیدم ، خواب دیدم اومده اداره و مطابق آخرای کار محل هم ندادیم و ایشون رفت اونور ولی بعدش اومد و معذرت خواهی کرد و آشتی کردیم.... نزدیک ظهر یادم به خوابم افتاد. دلمو باهاش صاف کردم و با خودم گفتم هرچی بوده گذشته بذار یه اس بهش بدم ببینم اصلاً برقراره یانه .... واسه همین یه اس ام اس ادبی واسش فرستادم و همون طوری که حدس می زدم شماره م رو نداشت و نشناخت. منم خودمو معرفی نکردم و فقط نوشتم مهم نیست کی ام  فقط چون خوابش رو دیدم ، خواستم احوالی بپرسم و.... که دیدم یه کم بعد زنگ زد با اکراه جواب دادم ولی وقتی شناخت کلی خوشحال شد و انگار که یهویی همه اون دلخوری ها تموم شه فقط چند تا گله گی از هم کردیم و قرار شد واسه توضیحات بیشتر چیزایی که اتفاق افتاده و رفع کدورتها یه ساعتی حضوراً باهم صحبت کنیم ....  

امروز عصر اس داد که کی برنامه بذاریم و .... ساعت رو که هماهنگ کردیم من از سر اینکه ایشون رو زحمت نندازم و ملاقات ساده ای داشته باشیم ازشون خواستم که پارک ..... بیاد تا چن دقیقه حرفا رو بزنیم و مساله رفع شه.....منم که قرار بر یه ملاقات ساده داشتم خیلی سرساده یه شال انداختم جای مقنعه ای که اداره سرم می کنم وهمونجوری ساده رفتم سرقرار .... حتی یه ریمل ساده هم به چش نداشتم.... کاملاً محجوب و طبق معمول چادری و پوشیده .... اوشون هم کاملاً معمولی و ساده ....  

دم اذون هم بود تا رسیدیم پارک چند قدمی راه رفتیم ، ایشون پیشنهاد داد که رو یکی از نیمکتها بشینیم تا راحت و با تمرکز بیشتری صحبت کنیم..... ایشون یه سر نیمکت بلند بالای پارک و منم اون سر دیگه ش نشستم ، جوری که حتی به سختی صداش رو می شنیدم .... شروع کردیم از کار و .... گفتن.... 

هنوز یه ربع نشده بود که دیدیم یه موتوری با دو تا سرنشین شاسکول که بیشتر به معتادا شبیه بودن اومدن جلومون پیاده شدن که آقای همکار گفت وسط این گله گذاری و... بیان بهمون گیر هم بدن چی میـــــــــــــــــشه !!!!! من باورم نشد ، اولش فک کردم باغبونی چیزی اند کاری دارن .... این بنده خدا رو با اشاره صدا زدن ، چند کلمه ای صحبت و ... بعد دیدم همکار محترم ازشون کارت شناسایی خواست .... بعد دوباره یه مکالمه کوتاه و بعد ایشون کارت شناسایی بهشون داد .... منو هم صدا زدن بردن اونورتر میگه خانوم ببخشید ایشون نسبت شون با شما چیه؟ گفتم همکاریم! گفت خانواده و پدر و مادرتون اطلاع دارن الان اینجا تشریف دارین؟ گفتم بله.... خدایی ش هم همیشه هرجا کاری داشته باشم خونه به مامان اینا اطلاع می دم ..... گفتن خب اگه راس می گین شماره پدرتون رو بدین ببینم؟ زود زود ... یه گوشت کوب هم از این موبایلهای عهد دقیانوس گرفته جلو من و داره با تهدید میگه زود باش .... سریع .... انگار مثلاً من دختر نوجوون مدرسه راهنمایی ام یا خلافی کردم مچم رو گرفته.... خیلی بهم برخورد بهش گفتم جنابعالی؟.....میشه توضیح بدین موضوع چیه؟..... که با اشاره به همکار خان گفتن بفرمایید بفرمایید .... دختر مردم رو اغفال می کنید!!!! موارد مشابه زیادی مشاهده شده .... خانوم این موقع شب!!!! اینجا چیکار دارید؟ ( حالا تازه آفتاب غروب کرده هاااااا ) ، کارت اون بنده خدا هم دستشون .... منم همچنان مبهوت که وااااااا ، یعنی چی؟ ..... هدایت شدیم به سمت یه اتاقک از این اتاقک های مدیریت پارک و .... رسیدیم دم در گفتن برین تووووو ، گفتم به چه مناسبت من باید با سه تا آقای نامحرم برم بشینم تو این اتاق؟؟!!؟؟ که این همکارم سریع گفت : راس می گن!!!! که من نرفتم داخل و همون کنار باغچه ایستادم ، اون طفلی رو بردن داخل اتاق سین جین .... اعصابم خط خطی بود و همچنان مبهوت .... از لجم نرفتم داخل گفتم بذار به شیوه خودشون بهشون حرص بدم خداییش هم حسابی رو اعصابشون رفتم ..... یکی از اون ابله ها اومده بهم میگه شما مجردید یا متاهل؟ ( مثلاً داشت بازجویی م می کرد ) گفتم به شما ربطی نداره دلم نمی خواد به شما جواب بدم چیکاره ین شما؟..... اصلاً کو کارت شناسایی تون .... یه کارت از صد کیلومتری تو تاریک و روشن پارک گرفته جلوم میگه ایناهاااااا ایناهاااااااا گفتم بده دستم از کجا که قلابی نیست که حسابی حرص خورد گفت نمی دم ..... معلوم بود کاره ای نیستن و فقط از این تریپ گنده لاتای قدیم که از یه جایی دلشون قرص بود الکی سرگردنه میگرفتن ، بودن!!!! گفت همکاری نمی کنید هرچی دیدید از خودتون دیدید هاااااااااا که محلش نذاشتم ، اومده میگه الان بیسیم زدم میان  نمی دونم چی چی های خانوم می بینید ..... می برنتون دادگستری ، خودتون خواستید و .... با خودم گفتم بمیر بابا و همچنان خونسرد روم رو کردم یه طرف دیگه.... خلاصه که هی این رفت و اون اومد و این همکاره طفلی ما رو سین جین کرد و به من یه نگاه انداخت و با تعجب گفت ایــــــــــــنــــــــــان؟؟؟!!!؟؟؟ از این موتوری ها می رفت ، گشتی ماشینی می اومد سواره می رفت پیاده می اومد .... تا خلاصه رفتم دم در گفتم آقا لطف کنین به ما هم توضیح بدید به چه جرمی باهامون اینجوری رفتار میشه؟ یعنی چی که با آبروی مردم بازی می کنید؟ برگشته میگه خانوم شما ... اغفال .... میگم آقای محترم ایشون همکار بنده اس ، سر پروژه های مشترک تو اداره و خارج از محیط کار باهم کار می کنیم .... یعنی چی این رفتارهااااااااااااا؟ مگه ما تخلفی کردیم یا ظاهر من نامناسب بوده؟ یا حرکت ناجوری داشتیم که اینجوری برخورد می کنین؟ میگه اونجا محیط کارتونه موردی نداره؟ میگم آهاااااااااااونجا خدا هست اینجا نه؟ میگه این آقاااااا ..... میگم ینی الان من با شما صحبت می کنم مساله ای پیش میاد؟ خب شما هم یه آقایید ..... میگه نخیرررررررررر من مشغول کارم ..... میگم آقا خب ما هم بغیر از کار صحبتی نداشتیم ظاهرمونم که اینه .... رفتارمونم که دیدین!!!!!ینی چی؟؟؟؟؟  

خلاصه که ما کوتاه نیومدیم و کشید به گشتی های نیروی انتظامی کلانتری .... اونا هم به نفع ما نظر دادن .... گفتم یالا کارت شناسایی هاتون.... فردا می رم ازتون شکایت می کنم ، مطمئن باشید به جرم بازی کردن با آبروی دوتا جوون حسابتون رو می رسم..... کلی ترسیده بودن ولی به رو نمی آوردن نهایت هم هیچ اسم و مشخصاتی ازخودشون و اون دوتا احمق ندادن گفتن برو از طریق کدشون پیگیری کن ..... اون بنده خدا نیرو انتظامیه بعد از اینکه مشخصات و تحصیلات و .... رو پرسیده ، ماوَقَع رو هم که شرح دادیم دید حق با ماست آروم به من میگه خانوم ول کن پارک جای معتاداست نه جای جوونا و فرهیخته هاااااااااااا .... یه جورایی بیشتر کفری شدم میگم واقعاً هم همینطوره!!! بازم کوتاه نیومدم رفتم دم اون اتاقکه وایسادم میگم باید مشخصات اون دوتا ابله رو بدین بهم .... باز اومده واسه اینکه قائله رو ختم کنه یواش میگه بیا خانوم من اونور خیابون پیاده تون می کنم ولشون کن .... میگم آقای محترم الان یه آشنا منو اینجا با شما و این هیبت نظامی ببینه چی بهم میگه ؟ داره با آبروی من بازی میشه!!! اونم همش میگفت قبول دارم خانوم شما درست می گید .... رئیس اون دوتا پت و مت هم میگه آره ببرشون تحویل شما ، همکاری نمی کنن .... مثلاً داره ما رو تهدید می کنه مزخرف انگار داره بچه می ترسونه.... 

 نگران و مضطرب یا حتی عصبی هم نبودم چون خیالم راحت بود "طلا که پاکه چه منتش به خاکه!!!" ولی خیلی شاکی شدم که ینی چی؟؟؟!!!؟؟؟ این چه رفتار مزخرف و منجمدیه؟!!؟ اینا جمود مغزی دارن یا مجنونن میخوان ملت رو آزار بدن ؟؟؟ .... با کلی حرص رفتیم سوار شدیم. ما دوتا با یه سرباز عقب نشستیم ، اون رئیسه با راننده ش هم جلو ....میگم الان این فاصله نزدیک تره یا فاصله ای که ما تو پارک نشسته بودیم .... الان مسخره نیست این وضعیت؟ که هنوز ده قدم نرفته نگه داشتن یه متن روو یه کاغذ پاره نوشتن که مورد بررسی شد تو پارک نشسته بودن فاصله و حجاب لازمه رعایت شده بوده موارد مورد تأیید است امضا کنید که ما هم بهمون گزارش شده باید ارائه بدیم و .... با کلی غرغر امضا کردیم و پیاده شدیم . 

 می خواستم برم به اون احمق ها سوز دل بدم گفتم به جهنم ول کن الان دیگه اعصابش نیست..... پیش همکارمونم ضایع شدیم..... کلی از آقای همکار عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید دیگه می بینید که مشکل اون خُل دیوونه ها بودن..... خداحافظی کردیم و اومدم خونه ولی خب عصرم خراب شد دیگه.... چی بگم ..... خدا لعنت شون کنه که با این رفتارهای مزخرف مردم رو بدبین می کنن....

[ یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ] [ 23:20 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (11) ]

خیلی از حرفامو که شاید اکثر شماها تو وبلاگاتون می نویسید رو نمی تونم اینجا بنویسم !!! نمی دونم چرا؟ یا به نظرم میاد خصوصی تر از این حرفاست که نوشته شه یا می گم غمگینه خب مردم چه گناهی دارن یا دلم می خواد خودمو شاد نشون بدم و فقط از شادیها بنویسم یا اعتماد به نفس ندارم یا حریم واسه خودم قائلم تو خیلی چیزا و می گم ولش کن درست نیست یا ..... خلاصه که خیلی چیزا که خیلی موقع ها می خوام بنویسم ولی دستم نمی ره و وقتی میام اینجا میگم ولش کن به جهنم .... کلاً خیلی راحت صحبت نمی .... شاید دلیل خیلی چیزا رو هم حس می کنم ولی به زبون نمیارم شایدم یه نوع ترسه.... نمی دونم چیه شایدم مجموع این موارد باشه ، ولی هرچیه نمی دونم خوبه یا بد فقط یه موقع هایی مث الان به شدت احساس می کنم تنهام و کسی منو نفهمیده.... تنهام

[ شنبه 24 دی‌ماه سال 1390 ] [ 21:01 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

دیروز زنگ زدم همون اداره بووووووووووووق واسه پیگیری کارامون ؛ از اونجایی که مسئول پرونده اداره ما جدیداْ عوض شده  و تغییراتش چن دست گشته و با توجه به فضولی های همکار خان مون که تو پست قبل براتون گفتم ، این بنده خدا مسئول جدیده منو نشناخت. تا گفتم  پرونده ..... یهویی قاط زد و شروع کرد به داد بیداد که ای بابا شما چن تا نماینده دارین آخه یعنی چی؟ و .... گفتم آقای ... فقط بنده نماینده این اداره ام اگه موردی بوده بفرمایید تا من همینجا تکلیفشو معلوم کنم!! گفت یه آقایی که هی زنگ می زنه ( همون همکار خان رو می گفت ) شما که الان زنگ زدی و یه خانومی که هفته پیش زنگ زده بود.... تا گفت یه خانوم دوزاریم افتاد که گیج می زنه یا هم که سرش شلوغ و فکریه ، چون من تنها خانوم اداره همایونی مون هستم که بطور ثابت مشغوله ...... گفتم آقای ... اون خانوم که خود من بودم!!! یه لحظه بین مکث و شوک گفت شما که آقایی!! بعد انگار که دقیق تر شه  شروع کرد به شدت تمام عذر خواهی کردن که ببخشید ، من معذرت می خوام ازتون ، حواسم نبود و .... اولش کلی حرصم دراومد که صدای منو با یه آقا اشتباه گرفتن ولی بعدش که داشتم به جنبه طنز موضوع فک می کردم  با خودم گفتم چقد باحال میشد اگه این آقا مجرد بود و با این سوتی که داد بین مون هم ، ازدواجی رخ می داد. اون وقت چقد فاز میداد هی وقتی باهاش دعوات میشه بکوبی تو سرش که : خب تو جوونی هات هم  گیج بودی صدای یه خانوم رو  از یه آقا تشخیص نمی دادی

[ چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ] [ 15:57 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (11) ]

امروز با یکی از همکارا صدامون بالا رفت.... مسخره شورش رو درآورده تازه طلبکارم هست..... موندم این آقایون واسه چی اینجوری اند؟ کاری به من محول شده که مدتی به جهت سیاست کاری رئیسمون ازم خواست که ایشون هم همکاری کنن و بعد از اون بهش گفت دیگه شما برو واحد خودت رو راه بنداز و بچسب بهش. از اونجایی که ایشون خط تولید تشریف دارن و من دفترم ٬ ارتباط ایشون با کارگرا بیشتره و این موضوع کار مرتبط با همکارای خط تولید و کارگراست....من تا مدتی بعد از قطع همکاری هم چون ایشون ازم سوال می کرد و پیگیر می شد نتیجه اقدامات رو می گفتم بهشون تا به کارگرا هم منتقل کنن و ....  ولی چن وقته دیدم حضرت آقا دارن باهام موش و گربه بازی و پیغوم پسغوم  بازی درمیارن و مدام کارگرا بهم زنگ می زنن که فلان کار چی شد نتیجه اش یا شنیدیم فلان چیز اینجوری میشه .... وقتی هم که پیگیر می شدم می دیدم بعله جناب دارن موش می دوونن . خب من هم کل قوانین مرتبط با موضوع رو با جزئیاتش دقیقا و جوری که کاملاْ متوجه شن بهشون توضیح می دادم  و تمام .... یا وقتی می رفتم ارگان مقابل می دیدم تک تک پرسنل اونجا که واسه پیگیری کارا می رم پیششون میگن فلانی هم زنگ زده بود که بهش گفتیم فلان کار رو انجام بدن ٬ شما هم اومدید !!! شما نماینده هستید؟؟!!؟؟ 

امروز که رفته بودم واسه جلسه ای تو اداره بوووووووق ٬ حضرت آقا رو هم دیدم . اینم بگم که این اداره بوووووووووق  نزدیک ارگانی هستش که موضوع بحث مونه. دیگه نه ایشون حرفی زد و نه من. تا برگشتم اداره دوباره بچه ها زنگ زدن که خانوم .... کار ما چی شد؟ شنیدیم رفته بودی اونجا!!! در حالیکه من اصلاْ‌ اونجا نبودم و دیروز یه سری کامل باهاشون صحبت کرده بودم و گفته بودم خیالتون راحت موضوع کار شما در فلان مرحله اس و خودم پیگیر هستم !!! منو می گی ٬ دیگه کاسه صبرم لبریز شد.... وقتی واسه انجام کارا رفته بودم پیش آقای رئیس ازش خواهش کردم که ؛ به آقای فلانی بگو تو کار من دخالت نکنه اگه دوس داره کاری انجام بده ممنونشم بیاد به خودم بگه و اگه شما صلاح بدونید من حاضرم کل کار رو به خودشون واگذار کنم و.... همکارشم که زنگ زده بود به کنایه بهش گفتم به فلانی بگو ممنون میشم اگه اطلاعاتی داری به خودم بگی و .... آخر وقت دیدم زنگ زده که خانوم شما اگه حرف داری به خودم مستقیم بگو چرا پیغوم پسغوم می فرستی؟ ( از اشاره من به همکارش شاکی شده بود گمونم ) گفتم واسه اینکه  خود جنابعالی داری اینکارو می کنی ٬ مدام زنگ می زنن که .... میگم چطور؟ میگن نمی دونیم والا ٬ فلانی میگه! کمک می خوای بکنی دستت درد نکنه ممنون به خودم بگو واسه چی فکر کارگر رو خراب می کنی؟ مگه شما خودت جو کارگری رو نمیشناسی و .... اگه نه کل کار رو تحویل بگیر و ... که شروع کرد نه  و .... گفتم فقط همکارای خودمون می گفتن می گفتم کارگرن یه چی میگن و .... تک تک پرسنل ارگان ... هم می گن اونا رو چی می گی؟ شروع کرد به شامورتی بازی و شلوغ کردن و اینکه من سرم به کار خودمه و .... نهایتا هم با دلخوری سنگینی خداحافظی کردیم.  

تهش اینکه هرچی از این رفتارا و تنشهای محیط کار بدم میاد و سعی می کنم آلودش نشم ااااد میاد و دامن منو می گیره .... خب آخه بگو کار کاره دیگه واسه چی دخالت می کنین تو کار آدم!! من که می شناسمتون  دیگه!! همین حضرت والا در راستای خودشیرینی تو جو کارگری رفته نشسته همه فتوحات کار رو زده به اسم خودش  و گفته از یمن وجود سایه منه که کارتون جلو می ره و همه همکارا فک می کردن کلاْ کار به عهده ایشونه .... همه اینا رو می دونستم ولی می گفتم جهنم ... هرچی باشه این بنده خدا یه آقاست بذار واسه خودش پز بده! بذار حس مردونه ش رو خراب نکنم حالا چه فرقی می کنه ؟ من که از اول هم نیتم این بود که بتونم کاری واسه همکارای کارگر انجام بدم که همه جوره حق شون پایمال شده ٬‌ مهم هم نیست بدونن یا ندونن ٬ ولی واقعا دوست ندارم به عنوان یه زن توانایی م رو زیر سوال ببرن و هرجا خراب کاری بود بگن خب یه زنه دیگه چه توقع .... یا بشینن بگن ؛ کی بود کی بود فلانی پیگیر بود....!!!  تا حالا هر چی کوتاه اومدم بی فایده بوده ٬‌ گمونم یه جاهایی هم باید برخلاف میلت رفتار کنی تا حریم کاریت حفظ شه . بذار همه چی پای خودم باشه هم بدش و هم خوبش .... این وسطم که یه عده .... چی بگم آخه ٬‌ همون سکوت بهتره !!!

[ سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 ] [ 00:45 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

نماز ظهرمو که خوندم یه نگا انداختم به آینه تا مقنعه م رو مرتب کنم ٬ دیدم یه دونه مژه افتاده زیر چشمم.... یادم افتاد به بچه گی ها که این جور موقع ها هر وقت که مژه ای رو پای چشم هم می دیدیم زودی با ذوق و شوق می پرسیدیم : مهمون می خوای یا نامه؟‌ اونوخ یکی رو  که بیشتر دلمون می خواست انتخاب می کردیم و می گفتیم. بعد با چه شوقی منتظر نامه یا مهمونمون می شدیم....اون موقع ها به خاطر شغل بابا یه شهر دیگه بودیم ٬ چقد ذوق می کردیم وقتی نامه و نقاشی های بچه گانه دختر و پسرای دائی بزرگه می رسید دستمون.... هنوزم بعضی از اون نقاشی ها رو دارم... پسردائی بزرگه همیشه بازی هامون رو که فرمانده مون بود نقاشی می کرد و پاش می نوشت [من تنها فرمانده شما هستم....امام خمینی.] بعد اسم تک تک مون رو بالای سر نقاشی مون می زد که مثلاْ این بهار... این باران.... این.... به ترتیب سن می کشیدمون ٬ خودش از همه بزرگتر بود ٬ تا به ته  ردیف بچه ها تو نقاشی ٬‌ نفر آخری میشد قد یه نقطه....

از وقتی که دسترسی م به نت کمتر شده ٬ انگار اتوماتیک ٬ کمتر هم وقت و سوژه نوشتن رو پیدا می کنم به بزرگی خودتون ببقشین....

[ یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390 ] [ 13:15 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (9) ]

   طبق معمول داریم زندگی می کنیم ..... همه چی خوبه شکر خدا فقط از اینکه همش خوابم و اصلاً درس نمی خونم خیلی اعصابم خط رو خطه.... کلاً از کنکور بدم میاد و با اینکه کتابامو آوردم جلو چشم چیدم اصلاً دستم نمیره حتی یه خط بخونم....هر روزم دارم به خودم بد و بیراه می گم که لااقل شرکت نمی کردی کنکور رو ، دِ بخون دختر .... ولی کو گوش شنوا....الحمدالله حوصله مقاله هامم ندارم . دو سه تا از مقاله ها جوابشون اومده و نیاز به ویرایش دارن که خب اونم عمراً دست نزدم. دوتاشون که از قبل ماه رمضون رو دستم باد کرده ولی اصلاً و ابداً حسش رو ندارم... خبر مرگم حتی رفتم با دوتا از بچه ها برنامه گذاشتم واسه درس خوندن و مقاله دادن که الان گمونم اونا دوتا کلی پیش رفتن درحالیکه من حتی دست هم نزدم به کتاب .... امتحان هم اسفند و فروردین آتی هستش. نمی دونم چه کنم با خودم.....خواهشاً یه راهنمایی کنید ، یه چی بگید تا یه ذره انگیزه و اشتیاق پیدا کنم ، چون مطمئنم بعداً کلی خودمو بابت این کم گذاشتن ها سرزنش می کنم.....

سرکار هم ایییییییییی ، دیگه خودمو زدم به بیخیالی. کاری به کارشون ندارم ، فقط نمی دونم به لحاظ ریالی چجور باید هزینه ها و قسط هامو پوشش بدم .... فعلاً منتظرم گشایشی از طرف اوس کریم شه.....توکل بر خودش. دیروز انتخابات شورای کار بود. به انتخاب همکاران گرام ، شدم نماینده کارگرا..... امروز کلی توقعاتشون رو واسم لیست کردن......نمی دونم چجوری باید پیگیری کنم؟ از کجا باید شروع کنم و .... امیدوارم فقط کاری از دستم بربیاد و بتونم براشون انجام بدم . هرچی باشه اونا کارگرن و خیلی جاها واسه احقاق حقوقشون نیاز به حمایت ما دارن. دوس دارم اگه کاری از دستم برمیاد واسشون انجام بدم ، فقط امیدوارم اینجا هم خودش - باریتعالی- هوامو داشته باشه و به حد یه وسیله بدرد بخور واسه انجام کار و کمک به بنده هاش - اگر برآید - برسوندم.... بهرحال قصد از ما ،کمک از خودش .... حرکت از ما ، هدایت از اون. دوستان عزیز ، اگر کسی در این مورد هر اطلاعات یا تجربه ای داشته باشه و بتونه کمکم کنه ممنون میشم.

راستی امروز بازم یه تصافت خوشگل فرمودم ، چقد حرص خوردم ... طفلی داداشی شده صافکار گندکاریهای بنده ، البته با کلی غر غر ، دعوا و ...که خب حواست رو جمع کن دیگه ، مگه نگفتم اینجوری نپیچ ، اونجا ترمز کن ، زود باش چیکار می کنی پس و .... خدایا کی میشه منم دستم سفت شه و مسلط شم به این امر خطیر ... دیگه خودمم خجالت می کشم.... البته اینم بگما نسبت به اوایل تمرین خیلی بهتر شدم! حالا خب رانندگی این دور و وریهام هف هَلَشته ، من چیکار کنم.... تازه زمینم کجه .... اصلاً به من چه خودش می خوره .... اصلنشم تخصیر من نیست

[ چهارشنبه 14 دی‌ماه سال 1390 ] [ 00:53 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

از همه دوستای عزیزم بابت تبریک ها و هدیه های خوشگل شون ممنونم . تک تک شون برام یه دنیا ارزش داره . همین که به یادم بودین و واسم کامنت گذاشتین خودش یه عالمه ارزشمند بود . بعضی از دوستای گلمم که دیگه حسابی شرمنده کرده بودین واقعاْ خجالت زده شدم . ممنون از همه محبت هاتون. 

زهره جون کادوت پر از انرژی و شادی بود واسم . شاید بگم قشنگ ترین و سورپرایز کننده ترین بود و البته اولین کادو ٬ اونم با اون رمان خوشگل دورش .... ممنون.  

توتی جون کادوی خیلی مَلَس و نازی بود ..... مرسی گلم. 

سارا جون خیلی دوس دارم ببینمت ولی فک نکنم حالا حالا ها بشه کاش لااقل یه عکس ازت می دیدم. بابت دعاهای قشنگت ممنونم بهترین کادو طلب خیر بود واسم.... ممنون .  

بانو جونم ممنون بابت آرزوی قشنگت ، بسی بسیار مشعوف شدیم از کادو قشنگتان ، بی اغراق بگوییم حرف دلمان بود .... تشکرات ویژه.....  

مانلی جونم ممنون که اومدی شرمنده درویشانه بود و ایضاْ هول هولکی .... یادم رفته بود کیک بذارم ....

ملیحه جونی خیلی خجالتم دادی ، رونق جشن تولدم شدی خانومی ..... بادکنکهای رنگی رنگی .... آهنگای خوشگل خوشگل تولد..... اس ام اس های خوکشل.... مرسی عزیزم . 

بهار جان شرمنده م کردی رفیق.... تولد مامان هم مبارک باشه از طرف من هم تبریک بگو بهشون.... من گفتم اینقد خانومی ازشون می باره .... نگو "دی ماهی" هستن. حضوری هم می رسم خدمتتون اگر خدا بخواهد و دست فرمانمان سفت شود....  

دخترک عزیزم بابت حکمت قشنگی که برام نوشتی ممنون . حق هم همینه .... موفق باشی

گنجشکک پرگوی خودم ، ممنون عزیزم .... گفتم برات 23 سالم شد.... کلی جوون تر شدم فاز داد..... البته یه کم خطا داشتم ولی خب خیلی جالب بود. 

آبانه جونی ، خوشکل خانوم  مهربونم ممنونتم عزیزم ......  

باران جان خاله ممنونم ازت ..... خیلی خوشگل نوشتی که بزرگ شدن یه کم درد داره ..... خیلی جالب بود خانومی واقعاً به دلم نشست .... بوووووووس 

خود خودم خوش اومدی عزیزم این حرفا کدومه ٬ بی کادو هم همه تون عزیز هستین خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ..... 

رونق این گوشه دل من که سعی می کنم همیشه شاد نگهش دارم حضور گرم تک تک شما و کامنتهای پرانرژی تونه.... از همه تون ممنونم. کاش می دونستید و شاید هم می دونید که داشتن اینجا و شماها چقد برام ارزشمنده.

[ شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 ] [ 01:17 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

بوووووووووووووووق سال پیش در چنین شبی مصادف با  هفتم دی .... اینجانب زاده شدم . دنیا منور شد به حضور همایونی م و زمین با لرزشی خوکشل که مامانی میگه "کنار کرسی خوابیده بودیم کرسی یه دور واسه خودش رفت و اومد " ، ورودم رو به جهانیان اعلام کرد .... خب مگه کم الکی ام ..... دانشمند ی زاده شده بوده خب .... بسی بسیار مهمیم ، در حد انبار مهمات ..... بعدشم که در کمال ناز و خوشی بالیدیم و بزرگ شدیم خوش گذروندیم تا رسیدیم به دوران تلخ کامی ها و بزرگونه گی ها و ..... کشیدیم و کشیدیم ، تلاش کردیم و از پای ننشستیم و جنگیدیم  ، سعی کردیم رها کنیم تلخی ها و شکست ها رو ..... شاد زندگی کنیم تا شادی و خوشبختی رو به دست بیاریم و الحمد الله تا به حال بد نبوده بجز یه برهه ش که پوست انداختیم و حیف شد رفت پی کارش .... حالا هم که در خدمت دوستانیم تا آینده چه باشد و چه پیش آید....  

خودمونیما داریم پیر میشیم میره پی کارش تازه جشنم می گیریم به مناسبتش .....  

راستی کادو تولد هم پذیرفته می شود حالا مادی هم نبود نبود ، هر جور دوس دارین از خجالتم دربیاین ..... برام جالبه ببینم چی کادو می گیرم از دوستای مجازی م  تو دنیای مجازی ، دوستایی که اکثراً از دوستای دنیای واقعی ، واقعی تر و نزدیکترن واسم .....

[ سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 ] [ 22:59 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (20) ]

   1    2    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx