X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

به جز از علی (ع) که گوید به پسر که قاتل من  

چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا   

 

  امشب که بلرزید دل و بغض و صدایت /  آرام روان گشت دلت سوی خدایت  

رفتى به در خانه آن قاضى حاجات / یاد آر مرا ملتمس لطف و دعایت . . .

[ یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 11:47 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

خدمت دوستان گلم عرض کنم که پنج شنبه گذشته که می خواستم یه نظافت اساسی بنمایم ، بعد افطار ریختم هرچی لباس مباس چرک و چیل بود رو تو ماشین لباسشویی که  حسابی تمیز کاریم همگانی بشه و همه لباسهای خونه و بیرون با همدیگه نظیف شن.... آقا چشتون روز بد نبینه ماشین لباسشویی نامردددددددددد نه گذاشت و نه ورداشت یهووووووووو دیدم آب آشپزخونه رو ورداشته ..... 

بهههههههله نمی دونم چطو شده بود یه تیکه از لاستیک در ماشین لباسشویی جِر خورده بود و بعد از بیست دقه کار ماشین لباسشویی که شروع به آبریزی کرده بود ، آشپزخونه مامان جونی مان پر آب شد ..... ما هم مجبور شدیم قید سریالهای خوکشل ماه رمضونی رو بزنیم بریم  و صرف تنوع هم که شده یاد مامان بزرگامون بیفتیم و تو حیاط به شغل شریف چنگ زنی مغشول شیممممممممممم..... آقا فک کن .... اینخده حرص خوردم .... اونم اَدددد حالا که همه لباسها رو ریختم که بشورم ....حالا تمیز کاری آشپزخونه ای که تبدیل به دریاچه شده بود بماند که آبجی جونی زحمتش رو کشید....  

خلاصه از خجالت کمر و دست و پاهامون در اومدیم و بعد از چندین ساعت متوالی اومدیم و افتادیم تو رختخواب .......   

آماااااااا صبح که رفتم سراغ  لباسا دیدم به به ..... اینقده برق می زدن لباسام که خودم کلی به خودم تبریک گفتم و لذت همی بردم  از نظافت دستی و هنر همایونی م.... کلی هم خستگی م در رفت . یهنی هااااااااا این ماشین بی خاصیت قد دستان پرتلاش منم نیس..... 

 اصلا دیگه به مامانم گفتم نمی خواد تعمیرش کنید.... بریم یه ماشین از این سطلی هاااااا بخریم  نق و نوق کرد پرتش کنیم تو نون خشکی .... اینهمه برق که مصرف می کنن آخرشم نتیجه مطلوب نیست !!! اَه اَه ، ماشین لباسشویی هم اینقد لوووووووس .... حالا دیگه دست منو می ذاری تو پوست گردووووووووو .... یَک زیرآبی ازت بزنم که نفهمی از کجا خوردی ...... بی خاصیت ....

[ دوشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 15:27 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

شکر خدا بالاخره موفق شدم مجوز  تسویه دانشگاه با نمره مقاله رو دریافت کنم. یعنی من اگه مقاله واسه ISI نوشته بودم اینقد اذیت نمی شدم که اینجا منو حرص دادن. بهرحال هرچی بود با کلی رفت و آمد و نذر و نیاز از دست اون استاد جون علاقمند به نقطه بازی دراومد و روال معمول خودش رو طی کرده به مرحله تأیید رسید. 

خدایا شکرت

[ پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 12:33 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

دو سه شب اول ماه رمضون رو من فِرتی بعد افطار گرفتم خوابیدم . نمی دونم  هنوز به روزه گی عادت نداشتم یا از ندید گرفتن مساهل و قدم زدنهای طولانی مدت در کوچه علی چپ ، روان جان به زنهار اومده بودن که این دو سه شب رو به شغل شریف چرت و پرت گویی در خواب مشغول بودم و آبجی خانومی و بقیه اعضای محترم خانواده هم شاهد ماجرا .....  

این آبجی کوچیکه قدری هم شیطونه و عشق می کنه سر به سر یکی بذاره. سحر که بیدار شدیم میگه : آبجی پیداش کردی؟  

میگم : چیو ؟ 

میگه : مگه دست و پاتو گم نکرده بودی ؟ 

منم که :  

بعد که کلی سر به سرم کذاشته ، میگه : آبجی شب یهو پاشدی می گی بدنم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟ ..... دستم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..... 

منم ملحفه رو از روت کنار زدم میگم : نیگاااااااااااااااااااا...... پاتم که نیستتتتتتتتت...... 

بعد تو چشات گرد شد ترسیدی ، بلند شدی نشستی منو نیگا می کنی .... می خواستم بیشتر اذیتت کنم .... حیف که مامان نذاشت گفت می ترسه دختر .... نکن .... 

من که عمراً چیزی یادم بیاد .... کاملا راحت خوابیده بودم ..... تختتتتتتتتتتتت...... 

  

فردا شب ش دوباره موقع سحری مامانم میگه دخترم چیزی شده ؟ 

میگم : نه ..... مگه قراره چیزی بشه.... مثلاً چی؟؟؟؟ 

میگه : من مامانتمااااااااااااا.....Flower نمی خوای حرفاتو بهم بزنی؟؟؟ 

میگم : آخه چه حرفی ؟ .... جان مامان میشه حرفی باشه من به شما نزنم!!!! 

میگه : دیشب داشتی با یکی دعوا می کردی تو خواب .... می گفتی بیا انگشترتم وردااااااااااررررررررر ببر ...... نمی خوامت....... 

من : 

حالا بیا به مامانه بقبولون که بخدا هیچی ...... مگه میشه همچین چیزی باشه آدم به مامانش نگه..... 

* زبل خان عزیزم ازتون خجالت کشید خودش رفت .....  بچه م چه نجیبه .... تا دید جدی جدی باید بره جُل و پِلاسشو جمع کرد و رفت ... نازییییییییییی ..... اومدم دیدم خودش رفته ......  

                                                      21100000

[ یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 16:32 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

چند سال پیش یکی از همکارا که تو تولید یه برنامه باهم همکاری داشتیم خواستگارم شده بود. چقدم سمج بود طفلی. اما من هیچوقت باورش نکردم. ابراز علاقه هاش رو دوس داشتم حتی نوع خواستگاری ش رو . 

 وقتی برای اولین بار رک و پوس کنده حرفشو زد داشت کنار میزم با پرینتر ور می رفت ، سرشو پایین انداخته بود... 

 همونجا بهش گفتم من همچین حرفی رو کلاً قبول ندارم و اصلاً بهش فکر هم نمی کنم . اصلاً هم خجالت نکشیدم. چون به چشم یه خواستگار نمی دیدمش . 

 از بس بچه چِغری بود .... شمام بودین باور نمی کردین. حدود 7 سالی ازم کوچیکتر بود. وقتی جدی تر گفت به همکارم که مسئول هردومون بود غُر زدم که آقای ... کار نمی کنه همش دنبال اذیت کردنه ! اگه فردا کارا موند ، نگین پیگیر نشدی هااااااااااااااا . وقتی مسئولمون ازش علت رو جویا شده بود و پرسیده بود که چرا خانوم ... رو اذیت می کنی ، باز چیکار کردی از دستت شاکی بود.... بی واهمه گفته بود ازش خواستگاری کردم......... 

برام غیر قابل قبول بود و می گفتم قطعاً می خواد خودشو مطرح کنه .... یا توجه منو به عنوان یه مسئول مستقیم منظم و تا حدودی سخت گیر جلب خودش کنه. هنوزم نظرم همینه. تقریباٌ بیست ساله بود . وصله هم نبودیم. یعنی اولش اون حرووم میشد و بعدها هم من ... 

امروز همون مسئولمون می گفت فلانی رو دیدم.... خانووم ... دوستت داشت هااااااااااا.  

گفتم نخیر اینطور نبود .... اصلا ٌ همچین چیزی از نظر من منطقی و درست نبود.... 

بعد که تنها شدم یه عالمه خاطره برام زنده شد ، خاطره بچه بازیهاش ... باهوشی ش تو کار و ایضاً بازیگوشی هاش .... چقد منو حرص می داد... هوش و استعدادش رو واقعاً قبول داشتم... چقد هواشو داشتم حقش پامال نشه ... چقد تشویقش کردم بره ادامه تحصیل بده .... و پذیرفت. الان مهندسی شده برا خودش.... 

 یه جورایی دلم خواست بهش اس ام اس بدم ... یاد اون روزا برام زنده شه بود.... بعد منصرف شدم همینجوری شاید.... گفتم بهتره فقط یاد اون تو ذهن من زنده شه تا یاد من تو ذهن اون....   

یادت بخیر .... 

[ چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 19:11 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (12) ]

* امروز یکی از همکارا ازم خواست سوابق بیمه ش رو بررسی کنم و ببینم تاریخ بازنشستگی ش حدودا کی هستش..... میگه خانوم... من ۱۳۶۴ اومدم سرکار ٬ پس اقل کم باید ۱۳۹۴ بازنشست شم  ٬‌الان که نباید وقتش شده باشه.... چون من از تبصره و .... مربوط به مشاغل سخت و زیان آور هم استفاده نکردم .... 

 بعد از اینکه کارش رو راه انداختم داشتم به تاریخ بازنشستگی خودم فک می کردم ٬ اگه با همین روال کار کنم و سابقه بیمه ای داشته باشم سال ۱۴۱۴ بازنشست می شم . چه سال خوکشلی....Painter اووووووووووووه ٬ یه قرن دیگه.......... تا اون موقع کی مرده کی زنده..... از کجا معلوم با این اوضاع کار و این امنیت کاری و این شرایط مشنگی اینجانب به کار تا اونجا دووم بیارم..... فک کن ۱۴۱۴.......... خیلیه هاااااااااااااااااااااا.  

 * بعد از مدتها فرصت شد یه دستی به سر و گوش این قالب بکشمGirl Power هرچند اونی که دوس داشتم نشد  ولی خب گمونم از قبلیه خیلی بهتره. نظر شما چیه بچه ها؟  

* زورم نرسید این زبل خان رو از اینجا بردارم و یه چیز متناسب با قالب جدید بذارم اگه راهکار سراغ دارید بسم ا... اگرنه به بزرگواری خودتون لوس بازی هاشو تحمل کنید.  

[ سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 17:32 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

یادش بخیر اولین باری که روزه گرفتم ٬ کوچیک بودم ... نمی دونستم قورت دادن بزاق دهن روزه رو باطل نمی کنه. ظهر که شد مامانم بعد از کلی تشویق و ... بهم گفت :‌ دختر گلم برو یه کم استراحت کن تا افطار شه. رفتم بخوابم ولی تا سرم رو رو بالش می ذاشتم باید بلند می شدم و برای خالی کردن دهنم  بیرون می رفتم .... همش هم باخودم می گفتم پس این ماما اینا چیکار می کنن .... چقد سخته .... تا اینکه مامانم متوجه رفت و آمدهای زیاد من شد و بعد از پرس و جو ٬‌ من تازه دوزاریم افتاد که مساله ای نداره و تازه در عمل فهمیدم مبطلات روزه چیه..... 

بعدها وقتی مامانم تعریف می کرد که پسر دایی  هم فک می کرده دستشویی رفتن روزه رو باطل می کنه چقد بهش خندیدم. 

چقد زود می گذرن این روزا.... 

از همه دوستانی که خاطره ای از اولین روزه داری شون دارن دعوت می کنم تا تعریف کنن برامون.

[ شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 08:59 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (7) ]

به عززززززت وووو شررررررررررررف لا اله الا الله ..........

.

.

.

.

.

.

فااااااتحههههههههههه ........

به شدت همه بدنم درد می کنه جوری که نمی تونم سر کار وایسم.... می رم خونه.... تا بحال اینجوری بدن درد نداشتم.... همه تون منو ببشقین اگه مُردم حلالم کنین ، نامرده هر کی واسم فاتحه نخونه..... وبلاگم حرومشششششش

از روزی که جواب کنکور اومد و تاریخ مصاحبه رو اعلام کردن داشتم اینور و اونور می زدم واسه مدارکی که خواسته بودن .... از یه طرف ناامید ، از یه طرفم تلاش برای خالی نماندن جای امیدواری و مدیون نماندن انگیزه. یه حسی بین امید و ناامیدی.....Begging دیروز از 4.5 صبح حرکت کردم و تشریفمو بردم تهران واسه مصاحبه. جاتون خالی یه کمم دیر رسیدم و حسابی فول استرس شدم. اما خوشبختانه هیئت مصاحبه گر از خجالت همه دعوت شده ها دراومدن و حسابی لفتش دادن. جوری که من ساعت 14:30 به داخل اتاق مصاحبه دعوت شدم تازه بعد از منم کلی از بچه ها بودن اونجا که دیگه کلافه شده بودن از انتظار.

 گمونم من بین اونا ، مخصوصاً یه سری از دعوت شدگان محترم که همچین پر و پیمون اومده بودن خیلی اوضاعم جالب نباشه. البته این بستگی به ظرفیت قبولی ها داره . یه سری هم که خب اصلاً دفاع هم نکرده بودن . اگه تعداد بیشتری رو بپذیرن و ظرفیت ها مث پارسال باشه شاید بشه امیدی داشت.

سوغاتی دیروز هم یه آتشفشان زیبای جوش ، روی گونه و یه تبخال خوکشل روی لبمه البته تبخال نیس گمونم .... ازجلسه مصاحبه که بیرون اومدم متفکر  بودم ، حواسم نبود گمونم گاز گازش کردم گوشه لبمو که این شکلی شده. این زبان لهنتی همش باید گند بزنه به کار من طفلکی.... سوالات زبان رو جالب جواب ندادم.کلاً وقتی استرس داشته باشم همه چی یادم میره دیگه زبان که جای خود داره.... فکرشو کنید ، هشت جفت چشم در برابر یک جفت چشم.... تا نشستم سوال بارون شدم.... خیلی سعی کردم درست و درمون جواب بدم یه جاهایی هم بعضی سوالات .... رو به شوخی رد می کردم .... آخرش که گیر زبان موندم و کلی بهم غر زدن که زبانت باید الان تکمیل بود ، مردک ( همون مدرک بخونیدش ) .... زبان چرا نگرفتی .... الان برای ما سخت میشه.... منم گفتم خب ما دانشجوها همیشه واسه شما اساتید عزیز دردسریم دیگه ، ما عشخ یادگیری داریم ، شما هم خب استادید .... اذیت می کنیم و... ببشقید و .....

چقد سر موضوع پایان نامه م نق زدن بهم روداررررررررررهاااااااااااااا.....http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif انگاری حس کردم میخوان ناز کنن تا نمره نهایی رو رد کنن. مجموعاً حس کردم اییییییییییییییی...... راضی بودن ازم. مخصوصاً که پیشینه تحصیلی همایونی رو که رو کردم کیفور شدن و این خیلی مثبت بود واسم. فقط حیف که چند تا از مقاله های اصلی م رو ازم نپذیرفتن ، چون هنوز پذیرش نگرفته.... وقتی هم که مصاحبه تموم شد و خواستم بیام بیرون بهم تبریک گفتن و .... ذوق مرگ شدم که دیگه قبول شدم برم به هفت خان بعدی بپردازم...اما بعداً حرفایی رو از بچه هایی که سالهای گذشته هم بودن شنیدم که ناراحن شدم....Whoop De Dooو ....

یکی از بچه ها می گفتش که : پارسال به منم همینو گفتن ولی بعد که نتیجه ها اومد دیدم با 0.25 نمره اختلاف با نفر آخر پذیرفته نشدم.... می گفت به اونم تبریک گفتن ، اونم خیلی اهمیت نداده بهشون و فقط تشکر کرده.... این حرفاش نگرانم کرد. هر چی می گذره و یادم میاد شرایط بقیه نسبت به خودم ... نگران میشم . دعام کنید قبول شم. دعا کنید مصلحتم تو ادامه تحصیل باشه. نمی دونم . فقط اینو می دونم که سالهای بعدی خیلی شرایط برام سخت تر خواهد بود و به احتمال زیاد انگیزه  و وقت مطالعه م کمتر. آخه کارم همسو با ادامه تحصیل نیست . دوس دارم قبول شم . شاید می خوام حسابی سرم شلوغ شه که دیگه فک نکنم به خیلی چیزااااااااااااا. برام دعا کنید دوستان .... واقعاً به دعای تک تک تون نیاز دارم. نمی دونم شما ها منو یاد می کنید دعام می کنید یا نه ولی من هر وقت یاد هرکدوم تون می افتم حتماً و به اسم دعاتون می کنم.I Love You خیلی دوس دارم واسه خوشحال شدن Heart Smileپدر و مادرم Heart Smileهم که شده قبول شم و بتونم ادامه تحصیل بدم.

 الان خیلی بدنم درد می کنه نمی دونم چمه ... یا خسته م یا چون از فشارهای جانبی رها شدم  دارم ترکهای کششی برمی دارم خودم خبر ندارم.....

 بهر صورت دعا یادتون نره لفطاً.... فعلاً برم تا جدی جدی فوت نکردم. 

 

توضیح نوشت :  ترکهای کششی زمانی ایجاد میشه که فشارهای همه جانبه وارده به جسم ، از روی اون برداشته بشه ، در این حالت جسم در راستای پاسخگویی به تنش دچار نوعی ترک خوردگی به نام ترک خوردگی کششی میشه .

[ سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 14:10 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx