X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

امشب شب یلداست. تو مسیر که داشتیم می اومدیم با همکارم صحبت مراسمات مختلف دوره نامزدی و عقدبستگی و ... بود . 

 شهر ما ساکن و مجاور از شهرها و حتی کشورهای دیگه زیاد داره و دیدن و شنیدن مراسمات شون جالبه برامون ... با همکارم که صحبت می کردیم بهش میگم واه واه این چه مراسمات خود تحویل گیرانه ایه که شما دارین پسرپرستا یه کم پسراتون رو تحویل بگیرین اه اه چه لوووووووووسسسس ... اصلا من عمرا عروس خانواده های .... بشم .  

کلی خندیدیم موقع رسیدن به اداره یه خورده صحبت ادامه پیدا کرد بین همکارای خودمونی تر دیدیم بابا انگار تو یه شهر هم قومیت ها متفاوته و نحوه اجرای آدام و رسوم در جزئیات فرق دار.... اما با همه این اوصاف اونی که موندگار و جالبه اینه که ما ایرانی ها این مراسمات و سنت های قشنگ قدیمی و ریشه دار رو داریم که همراه با آئین های قشنگی اجراشون می کنیم . همگی سراسر مهربونی و احترام و محبت به همدیگه اس .... بماند که گاهی بعضی جاها رو افراط و تفریط داریم ولی کلیت موضوع عالیه .... 

 امشب چله گی می بریم واسه عروس خانوم .....  

یلدا بلندترین شب سال مبارک

[ پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 08:01 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

آی مردم دنیا تا کجاها ممکنه انسانیت تنزل کرده باشه ؟ با کودکی سه ساله که غم دیده و بهانه جویی پدر رو می کنه چگونه باید رفتار کرد؟ کجای دنیا دیدین یه دختر بچه سه ساله تاب دیدن سر بریده بابا رو در مقابل تشتی از خون بیاره؟ دلش آب میشه از غم....   

گیرم که با پدرش دشمنی کردید ؛ گناه این طفل معصوم چی بود؟

 

هر تیتری دوس دارین براش بذارین؛ تیتری به نظرم نمی رسه آخه چی بگم ؟ افول انسانیت؟‌ مگر صاحب چنین عملی انسان هم هست؟ بگم مرگ احساس ؟ مگر چنین فردی احساس هم دارد؟  


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 08:20 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

نمی دونم اصلاْ چجوری داره می گذره این روزای عمر و جوونی.... واقعاْ تعجب آوره وقتی چیزی یا اتفاقی رو که فک می کردم فوقش مال دو هفته پیشه می بینم شش ماهی گذشته ٬ یا رخدادهایی که تصورم بر یک سال پیشه حداقل مربوط ۴-۵ سال گذشته است.... ینی واقعا اینقدر سرعت داره گذر عمر که یهو چش وا می کنیم می بینیم بچه فنقل های دور و ورمون شدن جوونایی رشید که دیگه هر کدوم یه نفرن و جوونای دیروز دیگه پای همراهی با جوونای امروز رو ندارن.... ینی حتی فرصت نشد بنشینیم بر لب جوی و گذر عمر ببینیم؟؟!!!؟؟ نتیجه و حاصلش چی بود؟؟؟به چی رسیدیم تو این مدت که گذروندیم؟

[ یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 13:16 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

هیییی وایییییی همش میام اینجا رو واز می کنم به امید یه نصفه کامنت هیشکی نیس کلااااااا...... کجایین پس شماها فرزندان گرام!! دوستان عزیز.... 

نه آپ چدیدی نه خبری!!! چه سوت و کوره بر عکس اداره ما تو این چن روزه!!!! 

حیف که نمی تونم بنویسم براتون از رخدادهای این چن وقته اداره همایونی مون.... از بعضی طمع ها و بعضی مال یتیم خوری ها و پشت پاشو خوردنهااااااا.... بقول اون بازیگره که می گفت چوپ خدا چوب خدا که میگن همینه دیگه .... یارو مدیر دهتر قبلی مون رو می گم. سیریش خان بعد اینهمه وقت از بازنشستگی ش مدعی یه چیه نمی دونم ؟ چجوری روش میشه والله اعلم.... 

 یه جورایی درآمد اداره ما مستقیماْ میرسه دست فقرا و بچه یتیماااااااا .... اونوخ این شازده مدعی دراومده این وسط .... اونم کی ؟ کسی که یه زمانی مثلا بانی خیر بوده حالا پس گرفته انگار ؛ تو نگو از اول حیاط خلوت زمان بازنشستگی میخواسته حالا خدا زده پس کله ش..... همه چی هم که دروغ باشه حق بچه یتیم خوردن داره؟؟؟ اونم چیزی رو که خودت بارها رسمی و غیر رسمی شفاهی و کتبی جار زدی واسه بچه یتیمه....   

حدوده یه ماهه کار اصلی و فرعی مون شده تماشای مشاجرات جاریه در اداره همایونی .... آقا٬آجان و آجان کشی ایه که بیا و ببین....

بماند.... بگذریم که ان شالله دعا کنید خدا به راه راست هدایتشون کنه.... 

* دیروزمان که روز استراحت بود کلا به خانه داری گذشت.... ولی چقد لذت بخشه تمیزی و نظم خونه بعد از ساعتها کار مستمر و تلاش تهنایی....

* خواب عجیبی می دیدم دیروز .... دعام کنید ختم بخیر بشه ان شالله

[ شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 14:13 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (11) ]

*این روزها دارم با اهالی محترم شغل شریف دوم سر وکله می زنم بدجور.... از اینور اداره شون داره بهمون فشار میاره که کار این دوره رو جمع کنید و برین تو فاز آزمون. از اینورم که اینا به خنگ گفتن تو درنیا ما هستیم.... 

 از طرفی هم هیچ رقمه حاضر نمیشن بیان آموزش ببینن .... هی یه سره باید برم دم در خونه هاشون التماس و تاکید که بیایین دوره رو .... خبر مرگتون محض رضای پروردگار بیایین یه تست بدین ببینم چه گٍلی باید به سر بگیرم در مورد شماهاااااااااا .... اما کو گوش شنواااااا.... 

 از طرفی هم این دوره قرار بود از حالت آوارگی کلاسی دربیاییم و ساکن یکی از مدارس گرام منطقه شیم که فعلا حضرات محترم افتخار ندادن کلاس رو منور کنن به قدوم مبارک شون.... خلاصه که موندم چه کنم با این دانشمندااااااااااا.... اون از پول دادن اداره شون اینم از افتخار ندادن اینااااا ..... ولی خب بازم شکر خدا بعض هیچیه تو این هاگیر واگیرای کاری.... 

*هنوز مساهل دامادهای گرام به قوت خودش باقیه .... مخصوصا داماد ارشد که خب بیکاری و قطع شدن منبع درآمد با وجود بچه خیلی بد چیزیه .... دعا کنید یه کار خوب و مناسب واسش جور شه و از این وضعیت دربیان. داماد کوچیکه هم که دستش کلی بخیه کاری شده بود هم که فعلا به همون شکله و تا ترمیم شدن زخم نمی تونه وارد مراحل بعدی بشه البته ان شالله که فقط بریدگی یه و رگ و عصب و ... مشکل نداره. 

*اول هفته با تشویق استاد راهنمای گرامی رفتم دهترا ثبت نام کردم که با این کار غصه عالم رو به سر خودم آوردم ... یکی نیست بهم بگه دختر خب تو که شرایط و اوضاع کار و خونه و .... تون رو می دونی پول به جیبت سنگینی می کنه می ری واسه آزمون ثبت نام می کنی؟ آزار داری آیا؟ یا تصور می کنی که به فرض محال هم که قبول شی و بعد اینهمه مشقت و طی مرارتهای رنگارنگ فارغ التحصیل شی اوضاعت تغییر می کنه ؟ پول میشه واست یا شوئر ذلیل مرده؟ فقط میشه یه دق دلی رو دق دلی های الانت و هر جا هم رفتی واسه پیشبرد کار و ... همه میگن اااااااااااا طفلکی دهترایی و .....؟؟!!؟؟ آی ی ی ی ی انگار که فحشه که بهت می دن ....  یکی نیست بگه الا یا اهل العالم غلط کردیم رفتیم علم آموختیم؟  

*در راستای شغل شریف الانمون هم که یه پروژه ای رو که بهمون سپرده بودن و در پی اذیت های زیادشون قهر فرموده بودیم و پیگیر نمی شدیم باز خر شده و دلمان سوخید و در حال حاضر تبدیل به چهارپایی شدیم که هر روز می رویم اون اداره متبوع آویزون میشم و تا خود ۲ عصر منتظر و پپیگیریم واسه اخذ نتیجه مساعد..... یه همچین کارمند نمونه ای ام من!!!!  

خب چه کنم خواااااااااهررررررررررر بذار اگه پول نمیشه واسم یه دعای خیری از پرسنل ذینفع پشت سرمون باشه لااقل .... 

*امروز سر یه چهار راه نزدیک بود تصادف خفنی بنمایم .... یعنی خدا رحم کرد بهم .... قلبم اومد تو دهنم بس که ترسیدم خیلی خدا رحم کرد بهم .... موندم چرا شماها انقد بی شانسید....  

 *دیشب خواب می دیدم تمام ناخن های دستم که به تازگی به حد اعلایی بلندشون کردم از بیخ شکسته همینجوری نیگاشون می کردم می گفتم وووووووووییییی چجوری شیکسته .... ولی خیلی گوشه موشه نداشت .... تعبیرشو نمی دونم چیه؟ کلا خیلی خیلی بد خوابیدم دیشب رو...

دیگه زر خاصی به ذهنم نمیاد.... فهلا خدا نگه دارتون

[ سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 13:38 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

امروز جلسه آخر کلاسهای دانشگاهی م تو این ترمه ... هفته امتحان پیش نیم ترم یکی از کلاس ها رو گرفتم. بچه ها با استرس هی می رفتن و می اومدن و واسه خودشون درس می خوندن و از همدیگه سوال می پرسیدن وقتی هم که برگه ها رو بین شون پخش کردم از چهره بعضی ها شون می شد فهمید استرس دارن یا نرسیدن درست و حسابی بخونن .... و من اما برای خودم ریلکس نشسته بودم تو جا استادی و نگاشون می کردم .... یادم افتاده بود به زمان دانشجویی  خودم و آزمون هایی که اون زمان می دادیم. ماهم دقیقا همین جوری تو هول و ولا بودیم تا امتحان رو بدیم و بشینیم چک کنیم جوابها رو چجوری زدیم....و استادا هم دقیقا همینجوری می شستن و راحت نیگا می کردن ... 

 بماند که اون موقع نمی دونستیم استادا هم همه این دوره ها رو مث ما طی کردن و حتی همین الانشم مث ما فقط یه کم جلوتر از ما تو هول و ولای طرح سوال استاندارد و مطالعه و آمادگی واسه تدریس و ....ند.  

چقد دوس دارم بازم دانشجو بشم البته در مقاطع بالاتر. 

هم دوستی هاش دوستی هستش و هم سیستمش با محیط کار و رقابت و زیرآب زنی و ... فرق داره .... بقول دوستم که می گفت بین همکار جماعت واسه آدم دوست درست و درمون درنمیاد... اصلا فاز کارای علمی پژوهشی با فاز کارای اجرایی خیلی فرقشه.... 

گمونم ثبت نام دکترا شروع شده .... با تمام علاقه ای که دارم واسه ادامه ٬ دستم نمی ره برم ثبت نام و خریددفترچه .....انگاری سرخورده شدم

[ پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 12:24 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

سلام دوستان عزیزم 

عزاداریهای همگی تون مقبول درگاه حق.... امیدوارم مزد  عزاداریها ٬نذر ها و زحماتتون رو از خود آقا بگیرید... دهه اول محرم هم به سرعت برق و باد گذشت و هنوز هق هق گریه هامون واسه مظلومیت حق پابرجاست. 

از مسائلی که این مدت گذشت و بهتون گفته بودم که سعی می کنم براتون بگم بگذریم چون وقتی بدیهایی رو که در حقت می ره رو مجدد بازگو می کنی مخصوصا اگه یه مدت گذشته باشه  دوباره حرصت درمیاد و انگاری کینه هات سرباز می کنه ....اگه بازم اذیت م کردن میام و شرح کامل می دم براتون.... همینقدری بگم که اینقد اذیتم می کنن که دیگه دوس ندارم سرکار بیام هرچند که برای من عادت کرده به فضای کار همین نیومدن هم سخته ... پس فعلا سکوت می کنیم به امید بهبود شرایط ....  

اما از خونه بگم که این چن روز همش به عزاداری ها و مجالس روضه و هیئت گذشت و خب طبیعیه تو این ایام.... دامادهای گرام حسابی آش و لاش شده بود نمی دونم چرا ... طفلی ها چش خوردن انگار .... کوچیکه که رو دستش شیشه قدی در خروجی ریخته و شونصد تا بخیه خورده بود اون یکی هم رفته بود کلی همت مضاعف واسه نذری برادرش و اساسی تب و لرز کرده و افتاده تو رختخواب.... داماد ارشد هم که طفلکی یه مدتیه از بابت کارش بشدت اذیت میشه و نهایتا هفته گذشته استعفا داده و فعلاً جویای کاره ....  

و نهایتاً اینکه بازهم از همگی شما دوستای عزیزم درخواست دعای خیر دارم باشد که از شر من و  درخواستهام راحت شوید و آسوده ....

[ دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 12:42 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx