X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

دیروز عصر که داشتم  از محل کارم بر می گشتم خونه ، بازم چشم افتاد به برگه های اعلان اجناس اون قصابیه ، که با تیتر بزرگ و در قطع A3 نوشته : 

گوشت چرخکرده

گوشت بره

بدونه دمبه  

و .... 

تکثیر کرده و به تعداد زیادی دور تا دور مغازه ش چسبونده . مشتری نداشت و مشغول نظافت سینی گوشت و ... مغازه ش بود. رفتم جلو و سلام دادم . فک کرد مشتری ام  ، واسه همینم رفت پشت پیشخون مغازه و منتظر سفارش من شد.  

گفتم : خسته نباشید ، ببخشید یه سوالی از خدمتتون داشتم . 

گفت : بفرمایید . 

- میشه بپرسم این برگه ها رو کجا واستون تایپ کردن؟ 

همین دَم میدون .... 

- شرمنده ولی این یکی [بدون دمبه ] اشتباه تایپ شده ، گفتم بگم خدمتتون چون مغازه شما هم مرکز شهره ، خوب نیست اینجوری بمونه.   

این اصلش دمبه س ، دنبه غلطه .

- نه ، من منظورم کلمه بدون هستش .  

خب درسته دیگه چجوری مگه باید باشه؟ 

- ه نباید می ذاشت براش ، کسره می گیره که خب اونم نوشته نمیشه!

یه لحظه مکث کرد و کف دستش نوشت بدون ...   

سریع دوزاریش افتاد ، سرخ شد ....http://mahsae-ali.blogfa.com 

خنده ای کرد و با اون لهجه قشنگش گفت : کَـــــــــــــــس ، خـــــــــــــرد نَمــــــــــــــــــیشه اینقـــــــــــــــــــــد .... 

گفتم بگم خدمتتون ...  

 اون مشغول کارش شد و من به راهم ادامه دادم ..... تو راه خندم گرفته بود از دست خودم .... با خودم  می گفتم چقد فضولی تو  ، خب به تو چه؟  یاد کلاس اول ابتدایی م افتادم ، اونموقع که تازه خوندن و نوشتن یاد می گرفتیم .... هر وقت با مامان می رفتیم بیرون یه سره کارم خوندن این تابلوها و در و دیوارهای شهر بود ... هر کلمه ای که می تونستم بخونم کلی لذت می بردم و پیش خودم کیفور می شدم که یه چیز جدید یاد گرفتم .... بعدش دیگه خودمو سرزنش نکردم از این تذکر ... خب بچه های مردم چه گناهی دارن که همین اول راهی کلمه رو اشتباه یاد بگیرن؟Reading a Book اونم یادگیری اول که اینقد مهمه !!! همیشه تو ذهن آدم می مونه و سخت میشه اصلاحش کرد. چن روز دیگه اول مهر و  بازگشائی مدارس .... همه شهر بوی ماه مهر رو میده ... یادش بخیر .... نزدیکای مهر و  شروع مدارس سر از پا نمی شناختم که می خوایم بریم مدرسه ... همیشه لذت می بردم حتی وقتی که دبیرستانی و دانشگاهی بودم.... نمی دونم امسال هم می تونم دانشجو بشم یا نه.....واسم دعا کنید http://mahsae-ali.blogfa.comهمه چی جفت و جور شه و باز دوباره دانشجو بشم.... 

Flower

[ سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 11:30 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (15) ]

 

محلی که کار می کنم یه حیاط پشتی نسبتاً وسیع داره . چن وقت پیش آقای سرایدار اداره واسه اینکه مواقعی که اداره تعطیله و تهناس ، حوصله اش سر نره و اینکه از وقت و فضای موجود یه استفاده ای هم برده باشه 15 تا جوجه خریده بود و با خوراکهای مخصوصی که از مرغداریها و .. می گرفت جوجه هاش رو بزرگ کرد. اکثریت این جوجه ها خروس شدن و فقط سه تاشون مرغ از آب دراومدن. آقا ، حالا این خروسها حسابی واسه هم که شاخ و شونه میکشـــــن ؛ هیچ ، دمار از روزگار این مرغای معصوم هم درآوردن و شغل دوم این آقای سرایدار ما شده کیش کردن این خروسها و نجات دادن این مرغای طفلکی .... از طرفی هم این آقای سرایدار که دیدن تخم این مرغ ها مناسبه و مورد استفاده شونه ، رفتن سه تا مرغ دیگه از نژاد مرغهای مینیاتوری و یه خروس هم نژاد همین مرغها خریدن و آوردن با این دسته اولی مرغ و خروس هاشون نگه می دارن. حالا رفتار این خروس قلدرها و این خروس مینیاتوری در تقابل باهم دیگه دیدن داره هـــــــــــــــــــــــــااااااااااا... مثلاً مواقعی که می خونَن .... یا مواقعی که واسشون دون می ریزه، یه جا واسه این خروس قُلدرها ، یه جا مرغ مظلومها و یه جا هم واسه خانواده مینیاتوری .... 

این خروس قُلدرها مث دزدای دریایی می مونن به حق خودشونم قانع نیستن ، اگه این سرایداره بالاسرشون واینسته ، بعد اینکه سه سوته ، تَه غذای خودشون رو با هزار بزن بزن و جنگهای خونین با همدیگه درآوردن ، می رن سراغ مرغها و خانواده مینیاتوری. مرغها که هیچ .... طبق روال قبلی شون دَرمی رن یا با هزار کتک یه چی می خورن.... اما این خانواده مینیاتوری .... کاش اینجا باشید و ببینید ، مرغهاشون با دیدن این خروس قُلدرها ، به هزار ناز و عشوه می رَن پشت این آقای خونه ، آقای خونه هم علی رغم اون هیکل ریزه میزه و مینیاتوری ش، همچین موی گردن واسه این خروس قُلدرها سیخ میکنه که بیا و ببین ... هر کی ندونه فک می کنه این فسقلی ده برابر اونا زور داره. 

دیروز آخر وقت چن دقیقه ای رو که منتظر اومدن سرویس بودم رفتم اونجا .... اتفاقاً موقع غذاشون هم بود. 

بعد از غذا که سیر شدن یکی از این خروس قُلدرها مث اینکه یه نگاه چپ به این یکی از این مرغ مینیاتوری ها انداخت و رفت طرفشونEvil Smile. آقا چشتون روز بد نبینه ؛ این خروس مینیاتوری چنان رگ ناموس پرستی ش زده بود بالا که بیا و ببین . با یه هیبت جنگجویی و موهای سیخ شده گردن و به حالت جهشی ، چنان حمله ای به این خروس قلدره کرد که خروسه با اون هیکل و قدرت بالاش فرار رو بر قرار ترجیح داد .  

با دور کردن حریف از صحنه و بعد کلی تعقیب و راحت شدن خیالش از دفع خائن ، با ملاطفت تمام In Love، با یه حالت دلجویی و نوازش توأم با غرور و انتقال حس پشتوانه مستحکم به این خانوم مینیاتوری ، رفت سمتش و کنارش ایستاد ، یه جوری که بقیه حضّار چششون دربیاد. خانوم مینیاتوری هم با عشوه ای کشــــــــــدار مراتب تشکر و ابراز محبتش رو  اعلام کرد. 

اونجا یاد " یه شوهرم نداریم" اردی خانوم و دوستاشون افتادم.... از یه طرف هم اون مرغای مظلوم جلو چشمم بودن....  

بهـــــــــــــله دیگه ، این سکه دو رو داره عزیـــــــــــــــــــــزان دل مادر .....

[ یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 15:27 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

رسماً پودر شدم از خستگی و بدو بدو های تسویه با دانشگاه و حمالی های تقدیم هفت جلد پایان نامه به اساتید و حضرات گرام در جای جای تهران بزرگ و شلوغ ..... گمونم دستام دیگه تا مدتها جون نداشته باشه. بازم تموم نشده یکی دوبار دیگه باید برمــــــــــــــــــــــــــ 

به بزرگی خودتون ببخشید اگه این روزا کمرنگم یا کلاً نیستم

[ پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 08:27 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (12) ]

بابا و دائی از قدیم ندیما ، از دوران نوجوونی  و تحصیلشون با همدیگه دوست بودن. هر دو دور از خانواده و در شهر محل تحصیلشون زندگی می کردن و بعدها هم مشغول به کار شدن و .... بابا از اون آدماییه که رویاهای صادقه داره. یعنی خوابهاش تعبیر میشه. یه شب تو زمان مجردی ش خواب میبینه داره ازدواج می کنه اونم با خواهر دوستش یعنی دائی محترم اینجانب. از اونجایی که نمی دونسته دائی م خواهری هم داره ، وقتی از خواب بیدار میشه خیلی تعجب می کنه و بالاخره به دائی م میگه داستان خوابش Night رو ..... دائی م هم می دونسته خوابهای بابام تعبیر میشه ولی با اینحال پیچونده sad.gifو گفته  من اصلاً خواهری که به شما بخوره ندارم ....

تا اینکه چن وقت بعد مامان خانومیمنو عشقم به اتفاق برادر و برادرخانوم دیگه شون تشریف فرما میشن خونه این دائی .... اون موقع ها هم که دم دمای پیروزی انقلاب و .... خیابونا بسی بسیار شلوغ و اوضاع فوق العاده خطرناک بوده. یه روز عصر که دائی ها دیر کرده بودن مامانی مــــــــــــــا دل نگرون داداشها mahsae-ali، دم در منتظر واستیده بودن که ییهـــــــــــــــــویی بابای ما که داشته از حَمبون بر می گشته می بینتشون!!! مامانی میگه من دیدم این آقاهه هــــــــــــــــــــــــی به من نیگا نیگا می کرد ، از قیافه ش هم معلوم بود تعجب کرده و تا من از تیررس نگاهش خارج شم دو سه باری نیگای من کرد !! منم که کلاً تو باغ نبودم بس که نگرون داداشا و دیر کردنشون تو اون اوضاع بهم ریخته شهر بودم .... بهـــــــــــــــــــــــــله اینگونه می شود که اینجوری می شود .

بابا و دائی خیلی باهم دیگه جورَن ، وقتایی که بابا خونه باشه دائی هم میاد خونه ماو باهم دیگه دَم می گیرن و می خونن. هِی این می خونه ، هِی اون می خونه. ما هم که مُستمعین علاقمند... می شینیم گوش می دیم تا خوابمون میگیره و اینا دوتا اصلاً خسته نمی شن. از بچه گی مونم همینجوری بودن... مامان اما از همه ما علاقمند تره . باهاشون می ره .... با نوحه ها و مداحی هاشون گریه می کنه ، با شوخی هاشون خنده .....

 اینه که می گن دوست خوب از برادر آدم هم بهش نزدیکتره....

[ سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 10:24 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

حالا هِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی رِ به رِ برین نِت بچرخین .....

 

 با تشکر از آقا میثم
[ دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 12:51 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (9) ]

جاتون خالی یه عالمه دوغ خوشمزه خوردم سر ناهار ، اِنخده خوابم میومد که نگو و نپرس ، آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یه عالمه هم  آپم می یومد و با اینکه موضوع خاصی به ذهنم نداشتم گفتم پاشم بنویسم بعد برم بخوابم  البته اگه بازم بعدش خوابم میومد: 

* بدینوسیله مراتب تقدیر و تشکر خود را از خودمان به جا می آوریم که تونستیم در یک اقدام کاملاً اتفاقی کشف بفرماییم که چجوری می شود این حروف محترمرا کشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و حالش رو برد و هی همش برای نشان دادن عمق احساس خود از بیان آن حرف مدام تکرارش نکرد. پس زین پس به جای مثلاً "یه عالمممممممممممممممممه" بگوییم "یه عالمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه" 

عزیزان طالب آموختن ، در این راستا کافیست بعد از درج آن حرف خوکشل فقط اَنقشت مبارک رو روی shift و  دکمه J  نگه بدارید و از کشیده شدن حرف مزبور لذت ببرید به حدی که تمامی مکنویات قلبی تون رو بپاشید بیرون..... 

چن وقت بود هی دلم می خواست برم بپرسم ولی روم نمیشد .....  

آخیشـــــــــــــــــ تا باشه از این اتفاقات اتفاقی mahsae-aliو فرخنده جووون شاد کن.... از بیسواتی دراومدم دیگه .....mahsae-ali

* خدایا برای تکمیل عیش امروزمان یه شوهر هم بهمون بده تا دستشو بگیریم ، بریم مهمونی خونه دوست جونی مون و انقده از روی ماهش خجالت نکشیم http://eshghamm.blogfa.comکه به این راحتی ها جور نمیشه بریم پیشش. 

* با تشکر فراوان از07400000 بهار جون و همسر محترمشون که امروز به دادمون رسیدن بسی بسیار زیاد..... 

* هیچی بدتر از انتظار نیس.... پس کی هفته آخر شهریور میشه.... دعا کنید نخوره  تو برجکم چون اونوخ تا چن وقت میشم یه عُمر دِپسُرده to_take_umbrage.gif ....  

 

* این منمدر واقع می خوام که اینجوری باشم.

[ شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 16:05 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (7) ]

سلام 

ما حال نداریم سه شنبه بیاییم اینجا تبریک بگیم  بعد بگن چهارشنبه عیده ، چهارشنبه هم بگن پنج شنبه عیده ، آخرش بفهمیم  دوشنبه عید بوده هاااااااا..... همینه که هست ..... از همین امروز عیدتون مبارک ....

خیلی دلم واسه این ماه خوب خدا تنگ میشه.  

ای کاش یاد گرفته باشم که فقط به خودش توکل کنم و باور کنم همون بسّه واسم . به هیچ کس و هیچ چیز دیگه نیازی نیست..... ای کااااااااااااااااش یاد گرفته باشم . 

ای کاش یادم بمونه که خودش گفته بعد از سختیهایی که داری تحمل می کنی روزهای خوشی و راحتی ای در پیش داری ..... بعد از هر زمستونی بهاری هست....... ای کاااااااااش یادم بمونه .  

تو این عید قشنگ منو هم فراموش نکنید.

[ سه‌شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 15:32 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

از اونجایی که خود شیفته می باشیم و با توجه به اینکه خوش نداریم روی دوستان عزیز و مهربونمون رو زمین بندازیم و مخصوصاً روی این تنبلی رو  کم کنیم تا مث بازیهای دیگه ای که دعوت شدیم و قصد داشتیم انجامش دهیم و نذاشتمون ، این بازی جالب رو انجام می دیم.  

شما هم دعوتین ........... خیلی فاز می ده . حتما انجامش بدین . 

اینجانب همایونی 

 

 

دوستای گلی که منو زیارت کردن بگن این شبیه م شده یا نه خیلی دُز خود شیفتگی م بالا زده بوده؟ 

البته آیتمهاش خیلی نبود و برای یه شبیه از خودتون بصورت آواتار خیلی مناسبه و توصیه میشه. 

اول برین اینجا 

بعد دکمه create رو از نوار منو بالای سایت بزنین. 

دختر یا پسر بودن رو انتخاب کنید 

بعد بشینین خودتونو نقاشی کنین 

بعد دکمه save  از گوشه سمت راست  

بهدم آدرس ایمیلتون ... 

لینک دانلودش  رو می فرستن به آدرس ایمیلتون و می تونین برین و بَرِش دارین 

بهدم که خودتون می دونین تا تنبلیه به جونتون نیفتاده بیاین و بذارین وبلاگاتون . حتماً هم خبر بدین تا لااقل کارتونی همایونی تون رو تماشا کنیم 

02500000

[ جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 13:38 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (10) ]

دارم برمی گردم خونه ، سر ظهره و هوا حسابی گرممممم. منتظر تاکسی هستم . یه خانوم تقریباً مسنّ هم ایستاده کنارم. بالاخره یه تاکسی گیر میارمmahsae-ali و سوار میشم. 

راننده یه آقای مسنّه. یه قدری که حرکت میکنه برمی گرده تو آینه بهم نگاه میکنه و میگه : اون خانوم رو دیدین که کنارتون ایستاده بود ؟ همسایه مه .... منتظر بود برم التماسش کنم بیاد سوار شه ، منم که تا بحال به برادرمم التماس نکردم . خب ماشیییییییییییینه..... هرکی دوس داشت میاد سوار میشه هرکی هم دوس نداشت نه.... 

یادم افتاد به چهره مظلوم اون خانوم مسنّ ، با خودم گفتم لابد رودرواسی داشته با همسایه اش گفته یه وَخ رو ملاحظه همسایگی کرایه نمی گیره و .... اما راننده انگار خیلی شاکی شده بود از دست همسایه ش. یه جورایی انگار سوخته بود .... حسابی داشت جلّز و ولّز می کرد.Electric انگاری دنبال راهی بود که حرص ش رو خالی کنه.

اهمیت ندادم با خودم گفتم حالا خب سوار نشده باشه .....  

یه کم دیگه که جلوتر رفتیم  دوباره میگه : ببخشید خانوم شما کسی رو سراغ ندارید که مایل باشه ..... شه. از تو آینه نگام میفته بهش ، گوّله آتیشه....  

خودمو به نشنیدن می زنم ، میگه : نمی شناسین کسی رو که .... 

ایندفعه دیگه با لحن عصبانی ای می گم :نخیررررررررررر آقااااااااااااااااااااا 

حالا دیگه دوزاریم افتاده بود که اون طفلی چرا سوار نشده. احتمالاً سر ظهری و تو اون گرمای هوا ، دیگه حوصله مزاحمت این بنده خدا رو نداشته . ولی جاتون خالی پیر مرده عینهو این جوانای بی کلّه ای که "نه" می شنون ، کلی احساس می کنن غرورشون لگد مال شده و دنبال یه راهی اند که سریع بِرن با یکی دیگه ازدواج کنن تا به طرف یه دهن کجی کرده باشن ، رفتار می کرد.  

جوون بمونید

[ پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 15:38 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

خدا وکیلی انصافه آدم ماشینش رو تو یه خیابون دو طرفه و با عرض در حد کوچه ، پارک دوبل بزنه دم ایستگاه اتوبوس و بره دنبال کار خودش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی واسه یه دیقه......  

خداییش انصافه آدم واسه دوزار کرایه دقیقاً سر یه زیرگذر رابط و اصلی ، یهویی بزنه رو ترمز و دنده عقب هم تشریف ببره تا مسافرش رو سوار کنه..... 

حتماً باید افسر باشه و به زور برگ جریمه حق همدیگه رو مراعات کنیم .... واقعاً زشت نیست؟ نا سلامتی انسانیم هاااااااااا ، اونم از نوع بالغ .... 

[ چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 15:24 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

   1    2    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx