X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

سلام دوستان Girl Power، خوبین ؟ خوشین ؟ منو نمی بینین خوش می گذره ؟الهی بمیرممممممممممم واسه خودم چقد کمرنگ شدم اینجا. بچه م " ن*م * ن*م* ب*ارا*ن ب*ه*ا*ر " رو بگو چقد مهجور شده بین دختر پسرای شما.... خب ، این روزا چاره ای ندارم سرم شلوغ شده بابت این جابجایی ها و تغییر مدیریت اداره مون. دعا لازمم شدید ، تا بتونم از پس کارها با قدرت و قوت تمام بربیام. گمونم ده روز دیگه هم همچنان کمرنگ باشم.

صبح داشتم می رفتم اداره ، تو راه " حسن ، حسین " رو دیدم. اول صب..... اونم دوتایی شون باهم .... دم در خونه شون ایستاده بودن ، هیچکی هم تو کوچه نبود!!! گاهی اوقات که از اون محل رد میشم می بینمشون که از پنجره اتاقشون که مُشرف به کوچه اس دارن بیرون رو نگا می کنن .... حسن شون تا منو دید یه چیزایی به حسین گفت .... بلند بلند می گفت اما من از ترسم اصلاً نفهمیدم چی میگه !!! فقط احساس کردم لحنش بلند و عصبانی بود ..... سعی کردم از طرف دیگه کوچه ، سریع و بی سروصدا رد بشم.Gnome در واقع دَر برم .... راستش یه کم ازشون می ترسم. یه کم که نه .... زیااااااااادددد..... وقتی می بینمشون ته دلم خالی میشه.Whoop De Doo... کلاً با دیوونه ها ، از هر نوعی که باشن ، حتی اگه آروم و بی آزار هم باشن مشکل دارم و ازشون می ترسم. این طفلی ها که دوقلو هم هستن .... دیگه بدتر.... اونم بخواد یهوویی ، اول صبی ، جفت شون باهمدیگه جلوت سبز شن ...... احساس می کنم رفتارهاشون غیر قابل پیش بینی یه!!! اگه یه وقت کاری کنن عاقل که نیستن بدونی چیکار می کنن و تو چیکار باید بکنی. هرچند گاهی اوقات ، بعضی از عاقل ها ، ترسناک تر از ترسناک ترین دیوونه های زنجیریند .......   

 

  http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bicyclesmiley.gif

   

[ جمعه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 00:01 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (10) ]

 

اول ، عذر خواهی بابت غیبتم که طولانی شد.

دوم ، با عرض معذرت احتمالاً تا مدتی دیر به دیر باید آپ کنم که البته سعی می کنم اینطوری نشه ، هرچند به پشتگرمی نظرات و اشتیاق شما عزیزان هم بستگی داره!!

سوم ، غروب که داشتم از اداره برمی گشتم ( این روزا فعلاً ساعت کارم زیاد شده تا یه کم اوضاع اداره تثبیت شه ) داشتم به این فک می کردم که ، اومدم اینجا ، از شرایط کار با دید مثبتی بنویسم و تحولات رو با توکل به خدا دنبال کنم و ازتون بخوام برام دعا کنید ، اما الان ازبحث شیرین ازدواج ، دلم گرفته!!! ای کاش زودتر تموم شه این بحث ها ؛ که هروقت یه خواستگار- واسه هرکی ....- پیداش میشه ، این بحث شیرین ، قصه شبهای خونه مون میشه!!! گفتنش یه جور درده ، نگفتنش یه جور دیگه !!! هر کی هم که از راه می رسه شروع میکنه : ازدواج کنید ، سخت نگیرید ، به فکر آینده خودتون باشید ، همیشه جوون نیستید.... یکی نیست بهشون بگه : یعنی فک می کنید یه دختر خانوم خودش به فکر نیست؟!!؟

باور کنید شرایط زندگی جوونا سخت شده ، صداقت و درست کاری کمرنگه ، دیگه راحت نمیشه به کسی اعتماد کرد – چه دختر ، چه پسر – فقط ما مقصر نیستیم. واّلا توقعاتمونم پایینه ، سخت هم نمی گیریم.

موندم عیب کار کجاست که مساله حل نمیشه. چند روز پیش داشتم نهج البلاغه رو می خوندم. حضرت ، تو وصیتشون به امام حسن (ع) آورده بودند که : وقتی از خدا چیزی می خوای و نمیده دلیلش اینه که بهترش رو برات در نظر گرفته یا این چیزی که می خوای به ضررته و بعداً بهترش رو میده بهت و.... خلاصه اینکه " بعداً بهترش رو می گیری" ، اما می خوام بگم خدا جونم ، یه کم منو هم ببین ..... این منم هاااااااااااا.... اونقدرایی که ازم توقع داری ، نیستم هاااااااااا....  فقط یه کوچولو صبر داشتم ..... تموم شده.... پودر شدم دیگه!!!

خلاصه اینکه هر دفعه  غر غر و درد دل با خدا و.... فقط امیدوارم این حرفا رو به عنوان درد دل بشنوه نه گلایه و ناشکری که مقصد سبک شدن غصه های سر دلمونه.

برام دعا کنید. نخ سوزن ( همون مخصوصاً ) واسه مساله ازدواجم ....

مطمئن باشید هیچ خبری نیست اما دعا کنید که خدا بخواد و حل شه این مساله بی خبری.

 

 

[ دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 02:17 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (11) ]

       

 

 

 

این روزها با بالا پایین های خودش من رو هم بالا پایین می کنه. دیروز رفته بودم پیش استاد راهنمام. فرد فوق العاده منطقی ، موجه ، قابل احترام و ... هستن. رفته بودم که تأییدیه کارم برای ارسال مقاله به یکی از مجلات داخلی رو ازشون بگیرم. نمی دونم چطور متوجه آشفتگی و این در و اون در زدنهای این روزهای من شده بود. می گفت از ایمیل های مختلفی که برای مقالاتت فرستادی معلومه. از هدفم پرسید. کمی صحبت کرد و مباحث رو برام باز کرد صحبتهایی کرد و توصیه هایی برام داشت که اصلاً باور نمی کردم این صحبتها رو از ایشون بشنوم. هم خوشحال بودم که فردی مث ایشون بهم لطف کرده و درباره چنین مسائلی خودش رو طرف مشورت من قرار داده و بهم راه رو نشون میده و هم مونده بودم که یعنی اینقد مساله اضطراری شده؟ صحبتهاش خیلی منطقی و متین بود. نظر خود من هم همین بود اما من در دو مورد از اون هدفها راهکار رو خارج از دست خودم می دونستم که استدلالم برای تمرکز بیشتر روی هدف سوم - بجهت از دست ندادن زمان - می شد در حالیکه ایشون معتقد بودن که خیلی هم موضوع خارج از دست من نیست و باید براش تلاش کنم و هدف اول رو اینقدری ارزشمند توصیف می کرد که حتی ارزش قربانی شدن دو هدف فعلی م - که در حال حاضر تمرکز و تلاش بیشتری رو براش دارم تا حداقل از زمانهام استفاده کنم - رو هم داره !!! مسائلی رو براش شرح دادم. توصیه ای رو بهم کرد که می گفت اگر خواهر واقعی من بودی قطعاً فقط این راه رو بهت توصیه می کردم . همه اینا در حالی اتفاق افتاد که از هرکسی تصور این راهنماییها رو داشتم بجز ایشون اونم به اون شکلی که از جلسه مهم کاری خودش زد تا با من این صحبتها رو داشته باشه. فردی که تمام وقت مشغوله و بندرت پیداش می کنی تا یه امضا ازش بگیری یه روزی باید با من این صحبتها رو می کرد که روز تعیین کننده ای برام بود. تصمیمی که اون روز قصد اجراش رو داشتم  بعد از این صحبتها خیلی متعادل تر شد. امیدوارم نتیجه هم زودتر حاصل بشه.

دوستان ؛ دیگه منو در اجرای وارونه ترتیب تصمیمات آغاز سال مقصر ندونید هر چند بازم میگم از دست من خارجه ... اگه اینجوری نباشه من خیلی بی عرضه و وحشتناک هستم که تازه در توجیه  این بی عرضه گیها پیش خودم همه این ناکامی ها رو گردن نخواستن خدا و ... گذاشتم. باید فکر اساسی واسه حال و روز خودم داشته باشم. نمی دونم چرا اینجوری ام ولی قطعاً چیزایی هست که دکتر بهم این حرفا رو زد. باید برم جلو و تلاش کنم. در این راه بیش از پیش به دعاهاتون احتیاج دارم. به بی استعدادی و ضعفم در دستیابی به این هدف واقف بودم اما یه جورایی داشتم همه چی رو گردن خدا می ذاشتم. خیلی دعام کنید . قطعاً به کمک و راهنمایی هاتون در این رابطه نیاز مبرم دارم که امیدوارم کمکم کنید. 

 

سیگنال مثبت نوشت:

دکتر بهم گفت شما فرد باهوشی هستید ، می تونید از پس حل این مساله و انتخاب بهترین راه حل براش ، در مجموعه موجود ، بگونه ای که در نهایت ؛ رضایتمندی و شادی تون و فراهم کنه ، بر بیایین اما اینم گفت که همه افراد باهوش لزوماً مسیر رو درست طی نمی کنن و لازمه دقت کنین تا از مجموعه شرایط موجود به بهترین وضعیت ممکن برسین.  

 

     

[ سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 03:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (12) ]

  

بشکند دستی که زد سیلی به روی فاطمه (س)   

شد از آن سیلی ، کبود ، روی نیکوی فاطمه ( س )

کی شود مهدی ( عج ) بیاید بر کشد تیغ از نیام

انتقامی سخت گیرد از عدوی فاطمه (س ) 

 

                             *شهادت حضرت زهرا (س ) تسلیت باد*  

 

[ شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 13:17 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

 

                        

 دوستای گلم سلام.  Girl Power 

خوبین .Heart Smile شرمنده این روزا دیرتر می تونم آپ کنم . کلی سوژه خوب تو ذهن دارم . فقط یه کم دل نگرون جریانات روز اداره مونم. یه مساهل سیاسی پیش اومده که یه سر اینوری یم ، یه سر اونوری.http://www.millan.net/minimations/smileys/samvetesmiley.gif خیلی به دعای تک تک تون احتیاج مبرم داریم . امروز داشتم بهتون فک می کردم گفتم بیام ازتون بخوام حتماً برامون دعا کنید. هرچی خیر و صلاحه پیش بیاد و همه چی ختم به خیر شه. موضوع مفصله که حدود دو سه سال هست که بیچاره مون کرده .  الان انگاری سرعت بیشتری به خودش گرفته . خیلی برامون دعا کنید. خیلی دعاااااااااااااااااا کنید. انرژی مثبت می خوایم +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++  

  

                                                              07400000

                                                  05600000    smile  05600000 

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 15:55 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

                      

 

برنامه امروز مطالعه نهج البلاغه " نیمه اول خطبه اشباح " حضرت امیر ( ع ) بود. دو خط از این خطبه  برام خیلی خوشگل به نظر اومد. البته منو یاد یه متنی که قبلاً خونده و حسابی ازش لذت برده بودم می انداخت. نمی دونم ، شایدم اون متنی که اونموقع خونده بودم همین خطبه بوده ولی من توجه نداشتم . شایدم نویسنده از عین عبارت حضرت استفاده کرده بوده تا متن نوشته هاش جذاب تر شه ! بهر صورت تو بخشی از این خطبه اومده بود که " و آنان را که می خواستند اسرارِ آسمانها را دزدانه دریابند ، با شهاب های سوزان  تیرباران کرد و تمام ستارگان ، از ثابت و استوار ، گردنده و بی قرار ، فرود آینده و بالا رونده ، نگران کننده و شادی آفرین ، را تسلیم اوامر خود فرمود "

خداییش ببینید چقد خوشگل گفته حضرت ؛ یعنی مثلاً تو آسمون ها یه راهی برای شناخت اسرار آسمون و کشف ندانسته ها و مجهولاتش هست که اون منطقه نشونه اش شهاب بارون بودنشه! این یه سرنخ نیست به نظرتون؟ احتمالاً ستاره شناسها و متخصصین این علم باید همچین چیزی داریم یا نه ؟ چجوریه ؟ به نظر من که این حرفا سرنخ های علمه و حضرت داره خیلی قشنگ ، لطیف و به زبان عامه فهم ، راههای کشف علمی و تولید علم دنیا  رو خط دهی میکنه !!! شاید میخواد بگه اونجا یه راه شناخت اسرار آسمون و پی بردن به نادانسته ها در این زمینه هست ، ولی اونجا شهاب بارون میشین. ایست.....! اونجا فقط یه نقطه انحرافیه!!! الکی روش زوم نکنید ، برین دنبال یه راه دیگه. شایدم میخواد بگه اصلاً اجازه شناخت رو بهتون ندارم که مجرای شناختش رو هم شهاب بارون کردم ، به موقعش براتون میگم ، فعلاً تو خُماریش بمونید !! شایدم میخواد بگه برین دنبال یه راهی برای حل مساله شهاب بارون ها باشین که البته به نظر احتمالش ضعیف میاد چون انگاری بگی ، آقای فضول اسرار آسمونها ، سرت رو بپاااا ... که اگه این بود ، نعوذبالله ، خدا که مرض نداشت اونجا رو شهاب بارون بذاره و بعد بگه راه اینجاست که.... نمی دونم چیه ولی قشنگ ذهنت رو قلقلک میده. ولی چه خوشگل و به جا انواع و اقسام ستاره ها رو میگه ؛1- ثابت  2-چرخان  3- بالارونده   4- فرودآینده   5- نگران کننده    6- شادی آفرین  خداییش جمله بندی ها و صنعت ادبیش رو حال میکنید!! حالا این مال موقعی هستش که داره یه مطلب علمی رو میگه ، اگه می خواست ادبی و عارفانه و... صحبت کنه چه کولاکی میشد.... فصاحت کلام حضرت رو که میگن این بوده هاااا ... این که می گن ، حضرت عارف و لطیف بوده اینه پس... حالا برین ببینین اونجاهایی که در نقش یه مرد جنگی و قدرتمند فاتح نبردهای مختلف بوده کی بوده؟ روحیه لطیف ، مهربان ، در عین حال مرد نبرد و شجاع ،  شیوا سخن ، دانشمند - اونم دانشمندی که در حد مردم عامه فرود آورده مطالب علمی ش رو، جوری که می فهمی ، حتی اگه مبتدی و بی تخصص باشی در اون موضوع - اونایی که تو فاز علمی هستن باید بهتر بدونن طرح یه مطلب علمی به شکلی که ذهن ها رو قلقلک بده و تشنه درکش ، اونم به این ترتیب خاص فقط و فقط کار دانشمندهاست. و هزاران صفت دیگه که باعث میشه بگن حضرت یه انسان کامل و آینه تمام نمای خداست.

 میگم به نظرتون این اقسام فرودآینده ستاره ها که میگه یعنی چی؟ یعنی ستاره هایی که همیشه در حال سقوط ند. مگه فضای آسمون خدا ته نداره که یه زمانی به تهش برسن و ثابت شن ؟ یا منظورش فقط ذکر انواعی از ستاره ها بوده که می افتن ، همین....؟ یا برعکسش ، ستاره های بالا رونده یعنی چی .... ؟ یا اونجا که حضرت داره از ستاره های نگران کننده و ستاره های شادی آفرین در کنارهم اسم میاره ، آیا منظور تأثیر ستاره ها بر روی رفتارهای بشری هستش ؟ یا موضوع میتونه بُعد دیگه ای داشته باشه ؟ و آیا قطعاً این مساله درست خواهد بود که میگن " ما بعضی از زمانها تحت تأثیر ستاره ها و صورت های فلکی و ... هستیم " ؟ چیزی که الان در قالب طالع بینی ، ایام سعد و نحس و ... گفته میشه  تا چه حد صحت می تونه داشته باشه؟ البته من منظورم مطالبی از این دست تو روایات صحیح و منابع دقیق از ائمه خودمون و دانشمندای قدیم مث خوارزمی و ... هست هااااا !!! نه این مطالب خرافه و جادو جَمبَل و... که فقط خدا عالمه چی اند ؟ !! ؟

بهرصورت ، امیدوارم همیشه زندگی هامون تحت تأثیر ستاره های شادی آفرین باشه و شاد زندگی کنیم.

 

قصدم از نوشتن این پُست ، طرح یه گوشه کوچیکی از حس های قشنگی که با خوندن مطالب جالب و عجیب حضرت تو نهج البلاغه  بهم دست میده ، بود. معمولاً علی رغم کمبود وقت و درگیری های زیاد فکری این روزهام  ، اینقده جذابه برام که لُکه میشم از خوندنشون و حتماً باید بنویسم شون تا آروم بگیرم. اکثر اوقات موقع مطالعه ش،  فکرم مشغول میشه به اینکه یعنی چی؟ نویسنده عجب شخصیت جالبی داره ، چقدر تمام و کامله. مث ماها ، که تک بعدی یا نهایتاً چند بعدی هستیم تو زندگی هامون ، نیست!!! مطالب اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و ... در قالب روزمره نویسی و رخدادهای روزانه که همون صحبت های حضرت تو جاهای مختلف میشه ، خیلی خوب تشریح شده. خوب میشه با دنیای امروز تطابق شون داد . عدالت ورزی و لطافت تو جای جای نوشته ها و مطالب این کتاب به چشم می خوره. اصلاً به این فک نمی کنم که صاحب سخن  ، امام منه. اتفاقاً  برعکس که عمل کنین عاشقش میشین. منظورم اینه که فک کنین دارین یه اثر از یه نویسنده ، که اتفاقی کتابش به دستتون رسیده رو مطالعه می کنین و بی طرف به قضاوت و نقد بشینین ، اونوقت خودتون همه اون چیزایی که زبان من از بیانش قاصر هست رو متوجه می شید .

 

 

روز و شب هاتون شاد و پر از ستاره شادی آفرین

   

 

 

[ جمعه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 16:21 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

 037cd19d3587a49abf1615495f22582e.gif 

 

* نی نی هه با مامانش اومده بودن خونه مون. موقع خداحافظی دیدم نی نی کوچولو داره باهام بای بای می کنه ، کلی ذوقیدم واسه خودم .Flower یه لحظه دیدم سوی نگاهش به یه طرف دیگه اس. نگاهشو که دنبال کردم ، می بینم نسیم پیچیده لای شاخه های زیتون تو حیاط و یه جوری حرکتشون میده که انگاری داره دست تکون میده و بای بای میکنه. نی نی هه داشت با درخت بای بای می کرد ، اینجانب بوق تشریف داشتم. 

*  آبدارچی مونو که یادتونه ؟ همون که ترکونده بودنش همکارا!!! رفته واسه یکی از همکارا چایی ریخته آورده … بعد از چند دقیقه ، یهو دیدم این همکارمون - که قدری هم تنبله و دقیقاً وقتی می بینیش یاد این تنبلا می افتی که همیشه از درخت آویزوونن و دارن چرت می زنن – داره به سرعت باد به سمت سرویس بهداشتی می دوه….

کاشف به عمل اومده که بهههههههههههله ، آقای آبدارچی ، استکانهاشو گذاشته بوده داخل وایتکس تا سورپرایزمون کنه بابت نظافت کاری صد سال یه بارش. یادش رفته استکان رو بشوره ، همونجوری از روی مایع سفید کننده ، چایی ریخته آورده!!!

اونوخ به من میگن : خانووم … وسواسی هااااااا ....http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif جان مادرم ، وسواس نیست …. تأمین جانی به این چایی ها نیست خب…http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/beesmiley1.gif 

   

*  برنامه " بِرنارد و ساعتش " رو یادتونه ؟ وقتی شاسی ساعت رو می زد همه چیزای دور و ور متوقف می شد و سکوت برقرار….. یکی از آرزوهام موقع باز کردن در رو به تراس اتاقم تو اداره ، اینه که یکی از اون ساعتا داشتم ، بس که ماشینایی که میان و میرن سر و صدا تولید می کنن.  

 

                                                Flower   Flower   Flower

                                                          

[ چهارشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 08:43 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

 Balloons  

* یکی از همکارا تعریف می کرد ، می گفت یه بار تو اتوبان تهران- ساوه داشتم می رفتم مأموریت. پشت یه مینی بوس که هی دود می کرد گیر افتاده بودم ، قانون رو بیخیال شدم و سرپیچ ازش سبقت گرفتم. از اونجایی که پلیس اتوبان هم دسته بیل نیست ، سر پیچ بعدی ، کمین پلیس بهم دستور توقف داد و گفت : برو پیش افسر....

رفتم دیدم داره برگه جریمه رو می نویسه ، با اعتماد به نفس کامل میگم : جناب سرهنگ برای چی جریمه م می کنید؟

میگه : سرپیچ سبقت ممنوع....

میگم : آخه پشت مینی بوس گیر افتاده بودم همش دود می کرد ....

می نویسه....

میگم : جناب ، من  آشنای سرهنگ .... ام.http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gif

می خنده....

دوباره تکرار می کنم : من از دوستان سرهنگ .... ام.

افسری که برام تابلو توقف گرفته بود جلو میاد و میگه : سرهنگ .... هستن!!!

.

.

.

 4.gif 

از خجالت نمی دونستم چیکار کنم. 

  

  

 

* بخشی از کارهای مربوط به اداره ما تولیدی و اقتصادیه.  بنحوی هم هستش که برای تولید ، گاهاً از مواد "ن ا ر ی ه " و "م ن ف ج ر ه " استفاده میشه. به همین خاطر ، بخشی از پرسنل با حفظ کلیه موارد ایمنی ، امنیتی و هزاران دنگ و فنگ دیگه با این مواد کار می کننSmiley from millan.net و خوب می شناسنش. آبدارچی سابق اداره ، قبلاً تویکی از فازهای اجرایی محل کارمون مشغول به فعالیت بودن و بعدها به دفتر مرکزی منتقل میشن. یکی از اون سیگاریهای حرفه ای بود که سیگاری رو با سیگار قبلی روشن می کرد. یه ورژن از سیگارهایی هم که مصرف می کرد از این قدیمیهایی بود که با تنباکو و کاغذ می پیچن و قابهای فلزی و چُپُقی داره.

بماند که مرد بسیار بسیار شریف و محترمی بودن . با وجود این عادت هیچوقت جلوی من سیگار به دست نداشتن. اما خب همیشه باهاشون مشکل نظافت و چرکی چایی هایی رو که می آوردن داشتیم.  

اصولاً بنده در طی دوران اشتغالم ، خیر از آبدارچی جماعت ندیدم و همه گی شون بلا استثناء چرکولک و چِندش بودن. جوری که چایی که خوردنیه و عمراً بشه بهش اعتماد کرد ، همیشه دستمال کشی میز کار ، جارو و نظافت اتاقم رو هم خودم انجام میدم.

 

اینا رو گفتم تا بهتر بتونید این عزیز رو تصور کنید. با یه  قد کوتاه و اندام تکیده ... فقط و فقط سیگار می کشید!!! ایشون تعریف می کردن و می گفتن تو واحد خدمتی قبلی ، یه بار که خسته از کار نشسته بودیم به استراحت ، رفتم روی یه تنه درخت خشکیده نشستم تا پُکی بزنم و صفایی بکنم. جعبه سیگارمو درآوردم . چندتایی آماده شده توشون داشتم. روشن کردم و گذاشتم گوشه لبم.... به پُک اول که رسید ، یهو توی صورتم منفجر شد و همه ریش و سیبیل و.... رفت هوا.... از اونور فقط صدای کِرکِر خنده همکارای شیطون رو می شنیدم. صورتمم کاملاً سیاه شده بود. 

.

شیطنت بچه ها بود دیگه.....  

  

وقتی اینو تعریف می کرد یاد پلنگ صورتی و اون پلیس قد کوتاهه که همش منفجر میشد و حرص ش در می اومد افتاده بودم ، مخصوصاً وقتی سینی چای و دستمال تنظیفش رو تو اون حالت منفجر شده تو دستش تصور می کردم.... اینقد خندیده بودم که نمی تونستم تکون بخورم. بنده خدا تعجب کرده بود که این همون خانوم ... که سنگین رنگین میاد و میره و ....

 

قابل توضیح اینکه مواد مورد استفاده و جایگزین شده تو سیگار این همکارمون ، با استفاده از تجارب کاری و شناختی که همکاران محترم  شیطنت کن از انواع مواد " م ن ف ج ر ه " دارن ، از نوع بی خطر و دود زا بوده . چیزی که فقط  منفجر شه ، صدا بده و سیاه کنه . درست مث همون برنامه های کارتونی که گفتم واستون. 

 

 http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bicyclesmiley.gif  

 

 

[ پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 03:29 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx