X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

از اونجایی که پوست بنده بسی بسیار مزخرف بوده و حساس تشریف دارن و هر کرم و ... باهاشون نمی سازه و بیشتر با مواد طبیعی سازگاری می فرماهه داخل کیفم یه مقدار روغن زیتون دارم که اغلب اوقات به جای کرم مرطوب کننده استفاده می کنم که الحق و والانصاف هم خیلی خوب جواب می ده . 

چندی پیش در شیشه روغن زیتون داخل کیفم ترک خورده بود و همش نشتی می داد و از اونجایی که شیشه مناسب و جمع و جوری واسه کیف دستی بود دوس نداشتم عوضش کنم و همش دنبال یه درپوش مناسب براش بودم.  

این شد که وختی داشتم پنی سیلین جات مامان رو تزریق می فرمودم یهویی یاد خاطرات کودکی در من زنده شد و گفتم به به این درپوش پنی سلین اندازه ش میشه اگرم نشه به سیستم حمید - دوست بچه گی هامون در زمان بمباران های جنگ که رفته بودیم یکی از روستای همدان - عمل می کنم و به هدف می رسم.... و این شد که ما کفشهای آهنین به پا کردیم و شروع به جستجوی نفت این طلای سیاه .... 

آقا من رفته بودم اکتشاف می کردم و بعد هم استخراج ؛ ساده تر بود دسترسی به نفت ؛ که البت در تخصص شریف مون هم هست و بیابونهای اطراف مون هم که بسی پر نفت .... 

خلاصه که در انتها مجبور شدیم به یه ته استکان گازوئیل که از نگهبان اداره با التماس و گردن کج کردن دریافت فرموده بودیم اکتفا کرده و این اثر هنری دوران کودکی رو خلق کنیم که امروزه و در عنفوان جوانی بسی بسیار کاربرد حیاتی پیدا کرده واسمون .... 

و این شد نتیجه کار که ملاحظه می فرمایید 

دٍ رٍ دٍ د ا ن  

 

 قبول دارم که  محصول گازوئیلی ش یه کم کج کوله تره و مث نفت هم بو می ده و شاید اصلاً قابل استفاده نباشه واسم ولی یه عالمه خاطرات قشنگ قشنگ رو در من زنده کرد مخصوصا اون دوران قبل مدرسه و بمبارانها با تجربیات جدید و شوق انگیزش ..... 

 * راستی دوستان دقت کردین بالاخره گودرم درست شد و تونستم لینک های جدید دوستانم رو بهش اضافه کنم .... هرچند ظاهرا کلاٌ قراره گودر جمع شه و زین پس در محضر شریف فیدلی صاب تشریف خواهیم بود ولی خب باز ارزشش رو داشت و من از همین تریبون از دوست خوبم که در این خصوص راهنمایی فرموده و ما را از غم شلختگی گودری نجات دادن بسی بسیار تشکر می نماهم ....

[ سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 09:53 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

سلام دوستان خوبم 

شرمنده که این چن وقته اینقدر سرم بند به کارای اداره همایونیه که کلا وقت و فرصت هیچ کاری رو ندارم باور می کنید تمام وقت چسبیدم پشت سیستمم و یه سره دارم می زنم تو سر این کیبورد بددخ .... دروغ نباشه هر از گاهی هم پامیشم می رم سراغ بایگانی ها و پی مطلبی می گردم. خلاصه که بازم عرض پوزش از همه شما عزیزان..... باید ببخشید اگه خدا بخواد چن وقت دیگه با پستهای پربار تری خدمت می رسم. 

راستی یکی از آزمونهای به هم ور اونور سال یه نصفه نیمه گرفته دعا کنید قطعی شه که دیگه ایندفعه ای حسابی می خوره تو ذوقم ..... 

خواهشاْ فراموش نشه بچه هااااااااااا

[ شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 14:45 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن ٬ در جاده ای که هیچ بادی در آن نمی وزد!

[ دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 11:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

دارم صیبانا ( همون صبحانه خودمون ) می خورم ؛ جاتون خالی دوتا تخم مرغ نیم رو کردم آوردم سر سفره. یکی از تخم مرغ ها یه نقطه مربوط به نطفه بهاره خانوم مرغه داره . یادم افتاده به سوپ جنین این چینی های لعنتی و عکسهایی که از اون آدم چینیه تو رستوران در حال خوردن اون سوپ کذایی منتشر شده ؛ ناخودآگاه یه لحظه خودمو جای اوشون تصور کردم  کوفتم شده صبونه م....

[ شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 10:35 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

دم غروبی که کارام تموم شد و از محل کارم زدم بیرون ، دلمو به بهانه خرید یه جفت جوراب گول زدم برم سمت بازار یه چرخی بزنم تا حال و هوام عوض شه.  از اونجایی که کارخاصی نداشتم  و در محدوده بازارشهر هم بدیو بدیوهای انسانی  دم غروبی رونقی عجیب داشت ، ییهویی دیدم ؛ دهههه ایشون کی باشن از درون ما برون را می نگرند؟؟ .....

ولی عجب چشمانی ... حال کردم از نگاهشان.... باورم نمی شد .... آخه تا به حال مردم رو این شکلی نیگا نکرده بودم ....

 چقد باحال .... هرکی یه جوری می رفت.... هر کی تو یه فکر بود و می دوید..... اکثرا قیافه ها بی هیچ اثری از حالتی خاص .... آمــــــــــــا دم مغازه هااااا ..... این خانوما که ماشالله در گپ و گفت با فروشنده هااااااااا و گاهاً متفکر بر انتخابی تأثیر گذار و ماندگار و فروشندگان محترم سخت در تعریف و تمجید جنس مذکور....

تازه شم رفتم گیر دادم به سقف بازار که جزء میراث فرهنگی و آثار تاریخی شهرمونه و قدمتی بالا داره و متاسفانه در حال حاضربخشی از اون با زحمات مسئولین میراث فرهنگی شهر به طور کامل تخریب شده و جاش یه سقف کاذب مسخره کاشته شده. مغازه دارها که می گفتند 6-7 ساله این بلا سرش اومده ولی من تازه داشتم می دیدم که البته اینم مرهون همون نگاه می بودم . کلی دلم سوخید. حالا تخریب این بخش مربوط به 6-7 سال پیشه بقیه چی؟ هر روز می بینیم یه ور این آثار تاریخی مرمت و نگهداری میشه. من موندم واسه چی این مسئولین میراث فرهنگی اینقدر زحمت می کشن....نه فقط اینجا همه شهرا اوضاعش اینجوریه .... چند باردیگه باید از این خبرا بشنویم یا خودمون به عینه شاهد از بین رفتن تاریخ کشورمون باشیم؟  چرا؟ توجیه پذیره آیا؟ وقتی یه اثر از بین رفت دیگه فایده داره؟

بگذریم .... خلاصه که بعدشم رفتم از یه گرمابه و یه مسجد قدیمی و زیبا داخل بازارهم  بازدید فرموده و بسی لذت بردم از جوشش زندگی بین مردم شهر.... نمازمو خوندم  یه خورده با خودم فکر کردم و باز زدم بیرون . این بار از یه مسیر دیگه و از تو خیابون .... ماشین ها بوق بوق می کردن اما اینجانب همچنان چشمها را شسته  و داشتم جور دیگر می دیدم. همین اینجانبی که عمرا طاقت بوق بوق و سر و صدای ماشین ها و شلوغی رو ندارم و سریع رد می شم واسه خودم داشتم پیاده گز می کردم به سمت خونه که دیگه اومدم اتوبوس سوار شدم و با یکی از دختر خانومای محل کلی تو راه حرف زدیم و راهنمایی و مشاوره و ....

و اینگونه بود که کلی ذوقیدیم واسه خودمون از بُر خوردن یک ساعته بین مردم و لذت بردن از زندگی .... که لذت زندگی به همین چیزاست و فاز و نول اینجانب هم فقط گاهی قاط می زنه و اجازه میده این شکلی شم.

این روزا علی رغم اینکه اکثر وقتام پره سعی می کنم بیشتر کتاب بخونم البته بیشتر کوتاه و چند دقیقه ای ند ....

 حس می کنم ورود به دهه سوم زندگی باید یه جور دیگه باشه. فقط این برهه از زندگی مه که اگه تونستم میشه طرحی نو دراندازم. نه فقط تو زندگی خودم بلکه در زندگی دور و وری هام .... اونایی که کاری از دستم براشون برمیاد. بی تعارف اکثر اونایی که اثر نیکی هر چند کوچک از خودشون بجا گذاشتن ، تو این سنین بوده که استارت تغییرات پایه ای شون رو تو زندگی زدن و تغییر کردن . مفید واقع شدن و بدردی خوردن !!! چرا که من نه؟ البته بماند که می دونم اینا از جویات فعالیتهای اخیرم در کانون کار و کارگری و علاقه م به کمک کردن به این قشر محترمه اما ای کاش بمونم تو همین جو و یه کاری واسشون انجام بدم که گره ای گشوده شه....

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 11:21 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

سلام دوستان می بخشید کی می تونه یه راهنمایی بکنه ؟ 

نمی دونم جای جدید گودر تو جیمیل کجاست. پیداش نمی کنم! اینترنتمم اقتضای سرچ و پیدا کردن جواب و همین طور افزودن لینکهای جدید رو نمی ده! لنگ موندم ..... ضمنا ف ی ل ت ر ش ک ن هم ندارم  

الان با خودتون می گید پس تو چی داری؟  

فعلا قاراشمیشه کارای نتی م . 

ممنون میشم راهنماییم کنید.

[ سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 12:21 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx