X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

امان از دست این نوه های مامانم....  

دیگه باید به فکر جمع کردن دست و بال خودم بیفتم و نقشه ها و ستونهای عزیز درودونه م رو از اتاق جمع کنم . دیشب رفتم خونه دیدم آبجی خانوم و فسقولهاش خونه مونن. از وقتی این فنقول آخریه راه افتاده و رسماْ قاطی بقیه شده با داداشش آتیش می سوزونن ..... ورداشتن با دوتا خودکار قرمز و آبی رفتن رو میز کامپیوتر اتاق و نقشه و ستون استراتیگرافی من طفل معصوم رو که کلی هم ازش خاطره خرخوانی پشت کنکور دارم خط خطی کردن.... خط خطی که چی بگم! دوتایی چنان با قدرت افتادن به جونش که گچ دیوار هم خط های عمیق ورداشته و ریخته ؛ دیگه ببینید چی به سر اون نقشه میاد! 

باور بفرماهید با دیدن این صحنه آخر شبی می خواستم بشینم گریه کنم .... می گم داداشی چرا اینجوری کردی؟ خاله ببین ....  

عین به خیالشم نیست رفته با آبجی ش دنبال بازی خودش انگاری من با دیوار بودم ..... شما بودین چی می گفتین به این توک سیاه و توک حنا ....(‌ داداشه چش و ابرو مشکی و آبجی بور بوره. واسه همین بهشون توک سیاه و توک حنا میگم )  

خلاصه که بدین سان نقشه های جذاب اینجانب که بسته به جونم بود به باد فنا رفت .... حالا هی بشینم و غر بزنم که آبجی با این فسقول هات ....

[ یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 09:20 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

کی میشه دوره آموزشی دانشگاه تموم شه ٬ آزمون جامع و زبان رو داده باشم ؛ بیفتم به رساله .... رسماْ شهید می شم روزایی که کلاس دارم و باید برم دانشگاه ..... هنوز این ترم خوبه مونه اینم ؛ خدا به دادم برسه ترم بعد .... 

به گوشت کوبیده ته قابلمه گفتم تو درنیا من هستم.... 

چه بی نمک! خب که چی این دوره با این واحد ها .... به جای اینکه بذارن دانشجو بیشتر پژوهشی کار کنه و وقتشو بذاره واسه رساله ؛ یه مشت واحد الکی می ریزن سرش اینهمه وقتشو بگیره.... خب لااقل بیایین یه جور برنامه ریزی کنین که مرتبط با موضوع رساله هر فرد بهش واحد بدید که به دردشم بخوره لااقل ..... 

ینی من دوشنبه ها دقیقا داستانم صبح خروس خون تا بوق سگه!!! علی الخصوص که این شوفرها هم اذیت می کنن پوستم کنده میشه تا برسم خونه ....خستگی کل روز ، بدو بدو و کلاسهای پشت سرهمی به کنار که واقعا اصلا به چشم نمیاد ؛ ولیاااااا این آزار شوفر ها و تردد بین شهر مصیبت عظمی س واسم .... دیگه حتی حوصله چک چک و .... هم ندارم باهاشون! میگم به جهنم سیاه .... بیخیال می گذره!!! عینهو ارشد که گذشت ....  

اونموقع ها که یادمه آب بندی هم نشده بودم مث حالا.... واقعاٌ وقتی دو روز پشت سرهم و با اون وضعیت سخت می رفتم کلاسا رو ؛ بد و بیراه بود که به خودم می دادماااااااااااا .... ینی دقیقا احساس فلاکت می کردم وقتی ساعت ۱۲ شب رسیده بودم و باید اذان صبح می زدم بیرون ..... 

و بیخیال ان شالله این نیز زودی بگذرد 

.

منتظر و دل نگران پایان کهنه موضوعی آزار دهنده هستم. دعا کنید هر چی مصلحته خیلی زود پیش بیاد و ختم به خیر شه.

[ سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 09:42 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

دانشجوی لیسانس که بودیم و خوابگاه نشین یکی از بچه ها همیشه با اشاره به محل کتابخونه با کتابهای حجیم ؛ به خنده و با صدای مجری برنامه های حیات وحش می گفت : در این محل که می بینید دانشمندان پست فطرت و خرخوانی یافت می شوند که هی درس می خوانند و درس می خوانند بویی از حمام نبرده و بسی بسیار چرکند. اصولا وقت حمام ندارند و یکسره این کتابهای چاق را می پرستند و ..... بعدشم می گفت من همش این کتابای چاق و بلند رو می بینم یاد ابوعلی سینا می افتم که تو عکس معروفش یه کتاب گنده زیربغلش زده!!!! 

حالا بماند که خودشم بچه درس خون بود و هم شاغل . برای همین خیلی مشغله ش بالا بود و .... 

وقتایی که کتابخونه ای به کمر می زنم و عشق Toefl ibtمی گیرتم  یاد اون وقتا و اون شوخی ها و خنده ها می افتم بس که این کتاب چاق و پست فطرته   

آدم وهم وَرِش می داره فکر می کنه ابوعلی سیناست.... اینو قشنگ میشه از قدم زدن های متفکرانه کتاب چاق در دست بفهمید.   

آی حال می ده فیگور ابوعلی سیناااااا

[ پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 07:50 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

با عرض پوزش فراوان از جامعه محترم پزشکی و اساتید فرهیخته و فهیم این قشر ؛ ای تو روح این پزشک نما ها با این تشخیص های غلط و چرت و پرت شون که یه خانواده ای رو به هول و ولا و نگرانی و استرس می ندازن.  

خب بترکید این چه تشخیص غلطیه که می دید؟ یه کم به کارتون دقت کنین خب! اصلنشم شک دارین ؛ بگین موضوع مشکوکه ؛ نه که طرف و خانواده ش رو به خدا برسونید از شدت نگرانی و استرس .... با اون رفتارهای سرد و رباتیک و مثلا شکیل و منطقی تون .....

یه هفته تمامه یکی از این مثلا .... ها با یه حرف نامربوط و نسنجیده به خواهری ٬ کل خانواده رو به استرس و ناراحتی شدید انداخته ....  

از مامان بابا که به چه مصیبتی پنهون کردیم موضوع رو بماند .... با چه زبونی خواهری همه چی دان و تحصیل کرده رو بقول خودش گول زدیم و آروم کردیم٬ بازم بماند ..... خودمون چه استرس و نگرانی ای کشیدیم و روال عادی زندگی مون رفت تعطیلات  که دیگه داستانی بود .  

بهر شکل و ترتیب گذشت .... و الحمد لله ُ شکر خدا به خیر گذشت ٬ ولی جون نَنِدون رعایت کنین ملت رو خب .... شوخی بردار نیست این حرفا

[ سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 10:18 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

عصری رفتم آشپزخونه داشتم به هویج های گوشه میز کابینت نگاه می کردم با خودم گفتم اگه الان آبجی بود حساب اینا رو می رسید. سر شب ییهویی و غافلگیرانه همون آبجی با همسری شون اومدن خونه مون و آبجی تا هویج ها رو تو آشپزخونه دید دفت سراغشون ...... 

 بهش می گم : آبجی ؛ حیف دارتر و تلفنچی خونه مون رو شوئر دادیم رف..... بس که تلفن زنگ می زنه و اون یکی آبجی هم نیست بابا مجبور میشه پاشه جواب بده .... میگه : شمام خوب اسم گذاشتین رو ما دوتا هااااا..... 

یادش بخیر همیشه آبجی کوچیکه تلفن های خونه رو جواب می داد . همـــــــــــــــــه شماره ها رو هم از حفظ بود ..... یه پا دفتر تلفن سیار بود واسه خودش .  

این آبجی هم یه سره میوه ، غذاها .... رو تبدیل وضعیت می کرد. از کمپوت و مربا و .... بگیر تا به تبعیدگاه خودش ؛ خندق بلا.... آمار همه چی یخچال و کابینتها دستش بود. تا یه مدت بعد ازدواجش همش همه چی یا گم می شد یا می گندید تو خونه .

[ جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 23:15 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

جاتون خالیه ببینیند چه حالی می کنم با این درس خوندن هاممممم. باید سمینار ارائه بدی جفت جفت .... مقاله ترجمه کنی واسه ارائه پشت به پشت هم .... یهنی من موندم این اساتید گرام فک می کنم من چی ام؟ دانشمند آیا؟ 

باز خدا رحمم کرد همکلاسی ها تو تاریخ آزمون و ... متحدند با هم وگرنه پایان ترمی داشتیم دیدنی!! 

دعا کنید دوستان از زبان خیلی شاکی م مقاله ها و منابع کوفتی هم که همشون انگلوسو ( همون انگلیسی کوفتی ) ..... پوستم کنده شده بس که خنگولم تو زبان .... 

دیگه به سلامتی خستگی ها هم خودشون فهمیدن باید خرد خرد در برن و وقتی واسه یه خواب خفن نیست... البت بماند که من از سر شب فِسسم در می ره و خُسبیدم هاااااااا..... کلا مثلا یکی دو ساعت تو خونه دیده می شم و بیدار البته .... بقیه ش یا بیرونم و دنبال کارام یا در خواب تشریف دارم به مثال گوشت کوبیده ته قابلمه .... 

حالا کی ها باید درس بخونم نمی دونم والوووو .... 

خب چه می شه کرد . داستان پشت کنکور پارسالی م  و استپ زدن همه برنامه ها و کارهام به خاطر پرداختن به گل وجود کنکور و قبولی این بلا رو سرم آورد و تا عید قطعا همینگونه اس بساطم .... 

شما دوستان ببخشید به بزرگواری خودتون 

فهلا ...

[ پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 10:44 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx