X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

سلام دوستای عزیزم..... از محبتها و راهنمایی های همه تون ممنونم . امیدوارم راهنمایی هاتون رو  مخصوصاً در این مورد ازم دریغ نکنید که خیلی نیاز دارم بهشون . خیلی خوشحال شدم وقتی راهکارهای دوستان رو خوندم و حتماً به کار خواهم بست..... یه موقع هایی ذهن خود آدم هنگ می کنه از شرایطی که درش هست و دیگه نمی تونه راه به جایی ببره..... خیلی بهم لطف کردین..... 

شرمنده این چند وقت رو دیر به دیر آپ می کنم .... مشغول جفت و جور کردن یه سری برنامه های بلند مدت از عهد قدیم مونده م هستم ..... هنوز شروع به درس خوندن نکردم..... ساعت کارم نصف شده و فعلاً دارم از این اوقات فراغت پیش اومده  برای رو روال آوردن کارهای شخصی و عقب افتاده م استفاده می کنم به محض اینکه اوضاع جدید دستم بیاد و یه کم سرمو خلوت کنم باز با یه برنامه منظم به اینجا هم می پردازم ، دعا کنید دلگرم درسم شم و بشینم پاش . سفت و سخت شروع کنم به خوندن و نتیجه هم بگیرم ازش..... در حال حاضر تنها راه گشایش زندگیم درسمه ..... توکل بر خدا

[ دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 03:05 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (15) ]

امروز روز خیلی بدی رو گذروندم. به لحاظ کاری واقعاً مسخره و افتضاح بود. بعد از اینهمه سال کار صادقانه .... بعد اینهمه زحمت مزد دستم رو خوب دادند.... اصلاً نمی دونم چیکار کنم باید.... خیلی بده ..... واگذارشون می کنم به خدا ٬ امیدوارم مث خودشون باهاشون رفتار کنه ..... هیچ نفرین دیگه ای ندارم براشون ..... اصلاً نمی دونم چیکار کنم؟ اونم وسط اینهمه قرض و بدهی و اوضاع قشنگ مالی م .... چرا اوضاع کار مملکتمون اینقد افتضاحه ..... چرا؟ 

خدایا خودت روزی همه رو می دی ٬ روزی ما رو هم می دی ٬ نذار هیچوقت هیچکس ..... امشب خیلی اعصابم خط خطیه.....واقعاً نمی دونم بعد از این مسائل پیش اومده چه عکس العملی باید نشون بدم ؟ چیکار کنم؟ مث سابق کار کنم ؟رویه کاری م رو عوض کنم ؟ اخلاق کاری م رو تغییر بدم؟ خدایا خودت شاهد باش که من نمی خوام از کارم بزنم ، نمی تونمم بذارم بیشتر از این تو سرم بزنن ..... خسته م کردن ..... دیگه داره حالم ازشون بهم می خوره.... چرا اعتراض اینجوری نتیجه می ده؟ این یعنی چی؟ آدمایی که یه روزی یکی دیگه رو زیر سوال می بردن و همیشه ادعا می کردن .... حالا که به خودشون رسیده هزار هزار بار بدترند..... هرچند تا حدودی می دونستم ولی حالا دیگه شک ندارم..... چهره شون که میاد جلو چشمم حالم بد میشه..... از فردا من چجوری با این جماعت تا کنم آخه ٬‌خدایا خودت کمکم کن بهترین و سنجیده ترین و عاقلانه ترین رفتار رو داشته باشم...... دیگه نه سکوت جواب می ده و نه اعتراض..... نه کار کردن با جون دل و نه خالی کردن میدون ..... خدایا فقط خودت باهاشون مث خودشون مقابله کن ..... من هیچ پناهی بهتر از درگاه خودت ندارم و نمی شناسم......  

کاش هرگز هیچ زنی شرایطی رو نداشته باشه که نیاز به کار کردن رو احساس کنه ..... چه به لحاظ عاطفی ٬ چه به لحاظ حضور در اجتماع و چه به لحاظ مالی ..... چقد دیگه می خوان ظلم کنن خدایا..... آخه شما یه زنی هم شد جواب ٬‌ شد حرف حساب ..... چیکار کنم خدایا ..... با کدوم بدی شون بسازم ؟ چه کنم ؟ خدایا خودت جواب تک تک شون رو بده مخصوصاً اونی که سر منشاء همه این  برخوردا و ضمینه چینی هاست .....  

از فردا ساعت کارم نصف میشه ..... چه کنم با این گپ  ریالی؟ اونم وسط اینهمه هزینه ...... خدایا خودت برسون ..... می دونم ضمان روزی همه دست خودته و ما هم مث دیگرون...... به خداوندی خودت غصه م از اونش نیست از خیلی چیزای دیگه می سوزم که نمی تونم بگم ..... خسته شدم دیگه ..... از زندگی م خسته شدم..... اصل و اساس رو درست کن و منو راحت ...... به هر دو شکلش راضی ام به خداییت قسم...... شقّ سومش اگه صورت  الان زندگی منه حاضرم عطاش رو به لقاش ببخشم..... کی باورش میشه جوونی به سن و سال من راضی به مرگش باشه ؟ شمام بیایین بگین ناشکرم ..... هرکی هرچقد دلش می خواد سرزنشم کنه ، خسته شدم دیگه خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــته ...... هرچی به روی خودم نمیارم انگار نه انگار ...... خب بابا آخه منم آدمم هاااااااااااااا......  

یه چی بگم بخندین.... صبح داشتم غرق تو این افکار می رفتم سرکار ..... رادیو تاکسی هم روشن بود و داشت از اوضاع بد اینترنت و سرعت پایین ، قطع شدگی هاش و .... تو کشور می گفت و ما رو یاد مجموعه قشنگ زندگیمون انداخته بود که به کدومش گریه کنم به کدومش زاری ..... داشتم می گفتم خدایا آخه چرا اوضاع اینطوریه ..... چقد بده شرایط مون ، ول کنیم بریم یه گوشه دنیا بمیریم واسه خودمون و ..... یهو وقتی تاکسی پیچید و نزدیک اداره شدم چشمم افتاد به خونواده سه نفره ای که مدتیه تو اون شرایط بد آب و هوایی و .... چادر زدن نزدیکای محل کار ما و دارن پشت وانت پرتقال می فروشن ..... خندم گرفت ..... می دونم ته همه حرفای ما یه " خدایا توبه از ناشکری  و ...." داره و هرقدر هم اوضاع مون بد باشه بازم بدتر از ما هم هست ولی واقعاٌ خسته م ، محض خاطر خدا شما دعام کنید یه گشایشی بشه.

[ یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 23:07 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (18) ]

چن روز پیش سر یه مساله ای با همکارا بحثم شد و اساسی گله گذاری کردم ازشون ٬ تازه متوجه ابعاد گسترده ای از حسادتها و زیر آب زنی هاشون نسبت به خودم شدم ٬ یه نامه ای بود که اونا به دروغ اونو پیش کشیده بودن که اصلاً محتواش یه چیز دیگه بود و من کاملاً یادم بود و مطمئن بودم اونا عمداً دارن به دلخواه خودشون تعبیرش می کنن..... گفتم گمونم نامه رو تو مستندات خودم یا آرشیو فایلها دارم و خلاصه قرار شد واسشون ببرم. آرشیو خام رو گشتم و پیداش کردم ٬ دقیقاً همون فکر من درست بود و اونا داشتن تعبیر به نفع خودشون می کردن .... واسه همین برام مهم شد که اسکن یا کپی یا اصل نامه رو گیر بیارم..... از اونجایی که معمولاً کپی ای از این موارد رو که مرتبط با خودمه تو خونه نگه می دارم ٬ روز تعطیلی داشتم دنبالش می گشتم  و خیلی هم دلخور بودم ..... رفتم ته مه های کمد و کتابخونه و .... رو گشتم عوض اون نامه ؛ برگه ها ٬ سر رسیدها ، دفاتر ٬ عکس ها و .... از اوایل استخدامم تو این اداره و  فارغ التحصیلی م از دوره لیسانس و ... دیدم که کلی از خاطرات و امیدها و هدف هایی رو که اون موقع داشتم برام زنده شد..... حیف که ادامه ندادم نوشتن رو که اگه اینجوری می شد یه بایگانی خوشگل از هدفها و روزمرگیهام داشتم ..... هییییییییییییییییییییییییییییی ...... از همون موقع ها هم اذیتم می کردن نامرداااااااااااا...... چه روزهایی رو گذروندم که الان اگه یادداشتها و دست نوشته های خودم نبودن باورم نمیشد همچین روزایی رو داشتم ..... هم تلخ و هم شیرین..... از همه قشنگ ترش واسم هدف گذاریهام بود که نوشته بودم مثلاً دوس دارم اینو داشته باشم اونو داشته باشم ٬ اینجوری شه .... ریز و درشت رو نوشته بودم ..... خیلی حس خوبی بهم دست داد وقتی دیدم به اکثریت شون رسیدم ٬ حتی اگه کوچیک..... یه حس موفقیت قلمبه شد تو رگهام ٬ حال کردم و کلی شکر ..... فقط یه مورد مهم رو موفق نبودم که بین اونا به چشمم می اومد که هنوزم موفقیتی درش نداشتم..... جالب اینکه یه سری شون رو  تو همون بازه زمانی که برای کسب شون تعیین کرده بودم بدست آوردم ٬ یه سری ها هم خب دیرتر ولی باز بهشون رسیدم ..... خیلی هاش رو اصلاً باورم نمیشد زمانی جزء آرزوهام بوده که الان اصلاً‌ به چشمم نمیان..... خدایا یعنی زمانی هم میاد که به آرزوها و خواسته های الانم این شکلی نگاه کنم..... همیشه دوس داشتم یه پنجره رو به آینده بود که از اون آینده مو تماشا می کردم و می دیدم چی میشه ..... هنوزم دوس دارم " اون پنجره رو داشته باشم + ساعت برنارد " اینجوری دیگه حصار زمان و مکان برای انسان معنا نداره .... چقد خوب می شد اونجوری.... البته می دونم که بدیهای خودش رو هم داره اطلاع از آینده ولی خب مطلع بودن باعث می شد آدم راهش رو بهتر انتخاب کنه..... 

 خلاصه که عدو امروز سبب خیر شد واسم و کلی مشعوف شدم . کاشکی یه روز بیاد که همه مون به آرزوهامون برسیم و وقتی می بینیم بهشون رسیدیم راضی باشیم از این رسیدن مون......

[ جمعه 18 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 20:46 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (9) ]

آخیشششششششششششششش داشتم می مردم از بی هینترنتی..... بالاخره هینترنت خونه رفع عیب شد...... واسه سرکار هم تصمیم بر ابتیاع مودم USB و خط شخصی می داریمــــــــــــ فقط هزینه اش گران می افتد برایمان ، اونم تو این اوضاع پولداری من..... ولی خب خیلی بهتر از اذیت و آزارهای مردم آزارها و نامردمان اداره مونه..... خسته م کردن دیگه.... امروز داشتم با یکی از دوستان درد دل می کردم ، واقعاً خسته شدم از اذیت ها و نظرتنگی هاشون..... اعتراض هم نتیجه عکس می ده..... نمونه اش همین هینترنت مون..... دور دور نامرداس خواهــــــــــــــــررررررر ، چه کنیم دیگه..... منم که اهل مث خودشون بودن نیستم فقط حرص می خورم  ، آخرشم بده هستم.....پس بهتره یه مدت هیچی نگم تا ببینم چی میشه..... 

از خونه بگم براتون که بعد از ایام عزاداری و آبجی و دوماد داری ، الان مشغول ترشی انداختن هستیم ..... از ذوق هینترنت که همین الان وصل شده گفتم دو دقیقه جیم بزنم بیام دو خط بنویسم دلم واشه .....  

دوستون دارم و دلم واسه تک تک تون تنگ شده ، به مرور  و با وقتای آزادم می خونم تون ، بهم سربزنید خوشحال میشم ، همچنان نیازمند دعاهای سبزتون هستم..... خیلی زیاد

[ پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 19:15 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

سلام به خدمت دوستای عزیز و مهربون خودم 

اول از همه بگم که شرمنده روی همه تونم از بابت اینکه نت خونه و اداره باهمدیگه قاط زد این روزا و دسترسی م به نت خیلی محدوده ٬ یه جورایی هستم و نیستم ٬ خیلی دوس دارم بیام و بنویسم از وقایع دور و ور .... از اتفاقات روزمره م ..... مواردی که به نظراتتون احتیاج دارم .... ولی خب چه کنم فعلا دور  ٬ دور نت می باشیِد و دارن ناز می فرماهند واسمون.... 

این ایام عزاداری و سوگواری حضرت اباعبدالله (ع) و یارانشون رو هم که هرچی بگم حق مطلب ادا نمیشه ٬ خیلی دوس داشتم روز اول یه پست اختصاصی بذارم واسش.... مخصوصا روز اول محرم که آبدارچی باهوش مون  واحد رو به مناسبت نامزدی پسر آخرییش میوه داد ٬ چقد یاد حضرت اباعبدالله (ع) و جوونش افتادم .... جوون رعنای امام مون رو عِربا عِربا ( تکه تکه ٬سلاخی  ) کردن .... چی کشید آقامون  تا رسید بالای سر جوونش .... ماها دلمون نمیاد حتی خبر نامزدی جوونمون رو اعلان نکنیم ..... شده با یه مهمون کردن همکارمون به صرف میوه ..... واقعاْ تصور کنید .... واسه چی ؟ که اعلام کنه منکر رو ..... که ما بی تفاوت بمونیم در برابر منکر..... یعنی ما واقعا شیعه همون امامیم؟ نمی دونم چی بگم..... محرم که میشه خیلی دلم می سوزه .... لحظه لحظه کربلا درسه .... روضه است.... گریه است.....علی اصغر (ع) ٬ رقیه (س) ٬ سکینه (س ) ..... و از همه بالاتر امان از دل زینب (س) .... 

عزیزان دل ٬ هروقت چشماتون بارید من بیچاره رو هم فراموش نکنید.... بسی بسیار محتاج دعایم

[ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 20:46 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

جاتون خالی حسابی آتیش بازی کردیم امروز.... الان انخده خسته م و بوی دود می دم که دارم می پُکم ..... یکی بیاد منو بگیره بندازه تو حمبون...... انقد خسته م که حس شستن صورتمم ندارم .... زبون می زنم دور لبم مزه تلخی کاغذ سوخته میده.....ببین چقد خاطرتون عزیز بوده که گفتم پاشم بیام این حس رو به شما هم منتقل کنم برم .....  

اینم یه عکس از آتیش بازی امروزمون ..... 

چن وقتی بود همکارا طی یه برنامه انقلابی پس از تغییرات مدیریتی اخیرمون ، انبار مرکزی اداره  رو ریخته بودن و مرتبط می کردن تا کلاً یه جابجایی و نظم اساسی به بایگانی راکد بخشهای مختلف داده بشه. اول صبح این همکارمون که تو عکس هم دستش پیداست اومد گفت خانوم .... رسیدیم به مدارک و بایگانی های مربوط به بخش شما ، نمی یایین به کاراتون نظارت کنین؟ گفتم چشم الان میام.... پاشدیم رفتیم دیدیم به به ..... چه عروسی ایه ..... همه مدارک و بایگانی هامون ولو و قاطی پاتی شده .... یعنی اگه نرفته بودم همه رو می ریختن می سوخوندن ..... نشستم یه دونه یه دونه جداشون کردم کنار گذاشتم ، همکارای کارگری اومدن جابجا کردن بردن بایگانی جدید.... دوتا کمد جدید هم بهمون دادن که یعنی دیگه کارم دراومده تا یه ماه باید بشینم بایگانی راکد منظم کنم..... اصلاً قلبم درد گرفت اینهمه کار رو دیدم .... بی انصاف همکارای قبل از ما همین جوری مدارک رو ریختن کله هم تو کارتن و قفسه .... ینی یه افتضاح بازاریه بیا و ببین..... تنها قسمت باحال کاری امروز ، همین آتیش بازیش بود. از اونجایی که اسناد خیلی قدیمی رو که نیازی بهشون نیست و از بایگانی راکد هم خارج شدن باید معدوم کرد ، ریختیم کنار کپه اداره همکار ، که قبل از ما انبار بایگانی شون رو مرتب کردن ؛ یک کپه آتیش راه انداختیم ..... لامذهبا مگه می سوختن .... انگار کاغذها و کارتکسهای قدیمی ها هم محکم تر و باکیفیت از امروزی ها بوده ..... 

خلاصه که مثلاً رفته بودم نظارت.... برگشتنی شبیه کارگر ا.ف.غ.ا.ن.ی شده بودم .... این طفلی همکارمون که گمونم خانومش مستقیم بندازتش داخل حمبون بس که لای موهاش هم کاغذ سوخته نشسته بود..... ولی سوای خستگی مفروطی که واسم داشت عجب حالی داد آتیش بازی..... اونم سندهایی که اگه می موند کارم هزار برابر می شد واسه منظم کردنشون....

[ سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 19:35 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (16) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx