X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

 اینم بخشی هایی از راهنمایی های همون استاد عزیز: 

در مشکلات صبر ، عزت نفس و ذکر خدا و تلاش برنامه ریزی شده و عاقلانه بیشترین کمک رو به آدم میکنه

اگه چیزی هنور لابنحل مونده ٬حتما هنوز موقش نرسیده! خدا خودش در بهترین زمان درستش میکنه. 

 .

قدر موفقیت هاتونو بدونید و قوی و مستحکم تلاش کنید و به رحمت خدا و آینده امیدوار باشید

 اینو فهمیدم من تلاشمو بکنم، تا اونجایی که میتونم در کارهام خدا و خلق خدا رو در نظر داشته باشم ، خدا حتما هوای مرا خواهد داشت و خیر را برایم رقم خواهد زد؛ گرچه در کوتاه مدت ممکنه فکر کنم" ای وای به ضررم تموم شد"!!   

 اینا رو اینجا گذاشتم تا دوستانی که مایلند از راهنمایی های خودمونی این معلم عزیز و متواضع بهره مند شن . راهنمایی هایی که همگی ره آورد تجارب ارزشمند یه زندگی پرباره که سخاوتمندانه در اختیار یه دانشجو قرار گرفته.

کاش منم بتونم یه ذره واسه دور و بری هام مثمر ثمر باشم . صبور تر بوده و  عزت نفسم رو حفظ کنم و اونطور که باید به خدا ایمان بیارم ... 

استاد عزیزم بابت همه محبت ها تون ممنون

[ شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ] [ 10:37 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

 

وَاستَعینُوا بَالصَبرِ وَ الصََّلاة وَ اِنَها لَکَبیرَة اِلاّ عَلَی الخاشِعین ( بقره ۴۵ ) 

از صبر و نماز یاری جویید و این کار ٬ جز برای خاشعان سنگین است. 

 

بهترین وسیله پیروزی ٬ صبر و نماز است چون صبر حوادث بزرگ را کوچک کرده و نماز روح ایمان را زنده می سازد ( تفسیر المیزان ) 

 

هدیه ارزشمندی از یه استاد عزیز که در راستای پست قبل بهم رسیده . می تونم انجامش بدم ؟  

تنها شرطش خاشع بودنه .....

[ پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391 ] [ 13:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

دیروز بالاخره موفق شدم یه خواب حسابی هرچند کوتاه داشته باشم .... البته کوتاه که می گم حدود دو ساعت بودهااااا که خب برای من کمه. من عصرها یا نمی خوابم یا اگه بخوابم حداقل سه ساعت خوابم . دیگه خسته هم که باشم گازش رو می گیرم تا خود صبح.... 

یه چن وقته با خودم درگیرم ُ‌حس می کنم سطح ناامیدی م زیاد شده . حس که نه دارم به وضوح می بینم موضوع رو .... دیگه یواش یواش مسائل برام رنگ باخته و شدن و نشدنش مهم نیست ..... خب چن وقته الان من خسته م و دارم تلاش می کنم؟ چن وقته دنیا داره ساز مخالفش رو می زنه واسم و من همش می کوبم به طبل بیعاری .... پر بیراه نیست ناامیدی و بی انگیزه گی و روحیه نداشتن برای تلاش!!! نمونه اش ثبت نامم واسه دکترا که علی رغم علاقه م به ادامه تحصیل فقط پوله از جیبم رفته و بیخودی حرفشو زدم.... 

 خیلی بدم میاد اینجوری شُل و الکی یه چیزی رو پیگیر شم. تزم اینه که یا وارد کاری نشو یام اگه وارد میشی مث آدمیزاد پیگیر شو تا با موفقیت تمومش کنی ولی خب البته این هدف در حال حاضر جزء اهداف اصلی م نیست و اولویت نداره شاید که نه قطعاَْ به همین دلیله که حوصله و انگیزه لازم رو ندارم . هر چند واسه هدف های اصلی م هم فعلاْ ‌کاری ازم برنمیاد. 

 موندم چیکار کنم . دقیقا حس طی مسیری که دوس نداری ولی چاره ای هم نداری بر عبورش.... فعلاً سر دوراهی ش اتراق کردم و حوصله ندارم ادامه بدم . یه جورایی نگران این اوضاع روحی م هستم.  

تاحالا رویه م بر بیخیالی بود و هرچه بادا باد ولی الان حس می کنم دیگه این روش هم جواب نمیده!!! شما بگید چیکار کنم؟ شماهایی که هروقت کم آوردم بهم راه حلهای خوب و امیدوارم کننده دادید و باعث دلگرمی و محکم شدن تصمیماتم بودید. نیاز به همدلی تون دارم . نمی دونم من ناشکرم یا همه چی اون طور که باید نیست و خوب پیش نمیره....  

کارم و سطح درآمدی م  نیازهای روحی م   آرامشم   زندگی شخصی م .... 

احساس می کنم یه چیزی رو باید اساسی تغییر بدم.... یه حرکت بزرگ و ماندگار.... یه نقطه عطف و پایان سیاه خاکستری ها ....

نمی دونم یه موقع هایی که قشنگ قاط می زنم می گم خب که چی؟ خودتم می دونی بیخودی داری سرت رو شلوغ می کنی که نفهمی گذر زمان و زجر زندگی تو این دنیا رو ؟ یه موقع هایی میگم خب همینه دیگه .... معدود روزهایی هم پیش میاد که میگم بیخیال همه چی! تو فقط یه مشکل داری که ان شالله درست میشه ..... خلاصه که در کشمکش م اساسی.... 

به رو نمیارم که خسته م چون باعث میشه ناتوان تر باشم و دلخسته تر.... یکی یه فکری به حالم بکنه ثواب داره!!!  شایدم الان تو مودم و شرو ور میگم ولی مساله اصلی اون خستگی دراز مدته که کی میخواد رفع شه نمی دونم؟  

راسته که نزدیکترین وقت صبح ٬ تاریک ترین لحظه شبه یا من بازم دارم خودمو با این حرفا گول می زنم ؟

[ چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ] [ 13:22 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

سلام دوستان 

من برگشتم  یعنی یکشنبه صبح رسیدیم و من قنجیشک طفل معصوم بلافاصله تشریف آوردم سرکار حتی نرفتم چمدون و بارو بندیل بذارم خونه یا محض رضای پروردگار لباس عوض کنم.... خب البت مرخصی نداشتم و این مدت رو هم که مشهد بودم یه جورایی جداً طلبیده شده بودم وگرنه هیچکدوم از شرایط لازم مهیای سفر نبود و همه چی بی اختیار و یهویی جور شد و ما راهی شدیم....  

جونم براتون بگه که با سر و لباس چرکول و تن و بدن خسته تا رسیدم با کوهی از کارهای تلنبار شده و بدتر از اون به هم ورکاریهای همکاران گرام در غیاب شخص شخیص ذی جودم مواجه شدم و از اونجایی که ذات پاکم با بلدوزر و تراکتور محشور شده شروع کردم مث افش به کار  کردن و مرتب کاری و به روز رسانی حتی فرصت سلام علیک و اعلام حضور هم پیدا نکردم .... از اونجایی هم که معمولاً آخر هر ماه تراکم کار بیشتره و این فصل هم که دیگه مزید بر علت فشار کاری زیاده دیگه واقعاً می طلبید تراکتور بازی درآوردن .... جونم براتون بگه که اصلاً نفهمیدم کی آخر وقت شد به امید دو دقیقه خواب رفتم خونه و اونجا هم دریغ از یه ثانیه چش رو هم گذاشتن حتی....

 مامان اینا به خاطر فوت شوهر عمه مهیای حرکت به شهرستان بودن و خواهری ( مامان جوجه ها ) هم با یه ناپرهیزی ، آنفولانزای اساسی گرفته و تب و لرزه کرده بود. جوجه ها هم خب در اینگونه مواقع آتیش می سوزونن دیگه .... از اون ور هم واسه عرض تسلیت به بابا و همراهی ش تا شهرستان محل برگزاری ختم  مهمون در راه داشتیم و باید تدارکشون رو می دیدیم .... حالا بشور بساب ، جمع کن های بعد سفر بماند .... این بود که بعد از ظهرمون هم اینجوری شد .

به امید شب و خوابی هر چند در شلوغی و سرو صدا بودیم که آبجی خانوم کوچیکه بحث شیرین عروسی بگیریم یا نگیریم و چه کنیم چه نکنیم رو راه انداخت و تا نصف شب که چه عرض کنم تا دم صبح هر کسی یه نظر از خودش ول می کرد تا اینکه من قنجیشک مظلوم قاط زده و نهایتاً گفتم پاشین در شین بگیرین بِکپین خب من 1000 کیلومتر کوبیدم اومدم یه لحظه هم استراحت نداشتم که هیچ صبح هم باید برم سر کار .... خودتون می گیرین تا لنگ ظهر می خسبین نامرداااااااااااا و این شد که با مصیبت و فحش و فحش کاری خوابوندیم این خواهران تازه به هم رسیده  پر حرف رو ....

دوباره صبحی دیگر و اسب کاری دیگر که به جان شما اگه یه ثانیه حتی فرصت داشتم برم دستشویی .... ینی تا این حد .... دیگه پایان وقت همکارم دلش سوخیده برام و گفته شما برو من تموم میکنم این مورد رو ...

و دوباره بعد ازظهر م گذشت به سرکله گرفتن با این خانومای ناناش و خودتون برین تا تهش.... دیشبم که خونه تبدیل به بهداری شده بود. همه خیلی خوشگل آنفولانزا کرده بودن و تب و لرز و ... و اینجانب در حال کمک رسانی به مصدومین حمله آنفولانزای اخیر به منزل و .... که باز هم از فیض خوابی خوش جهت رفع خستگی محروم بوده و تا پاسی از شب مریض داری می فرمودیم ...

اینقد بعد سفر خستگی کشیدم که این پستم شد غر غر نامه ولی اینم بگم که سفر بسیار بسیار خوب و عالی ی بود. به یاد تک تک تون بودم و به اسم براتون دعا کردم. مخصوصاً روز شهادت آقا که اینقد شلوغی و ازدحام بالا بود که تو خیابونای منتهی به حرم باید سانت به سانت قدم برمی داشتی از شدت تراکم جمعیت و شلوغی .... دیگه حرم که جای خود داشت ولی واقعاً حرم امام رضا(ع) یه تیکه از بهشته رو زمین ....

جایی که هیچ حس ناراحتی و غم نداری . علی رغم وجود کوهی از غصه ها و مشکلات ؛ زجه و ناله های زیاد حس می کنی آرومی و آرامش خاصی داری.... وقتی میری کنار پنجره فولادش و دعا می کنی و گریه خالی میشی و راضی ....

 موقع برگشت میگم آقا باید بازم برگردیم دنیا خودت کمک مون کن ، همینجوری که این روزا طلبیدیمون همینجوری هم خواسته هامون رو از خدا بخواه و دست خالی رد مون نکن .

[ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391 ] [ 10:55 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ] [ 09:58 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

به امید خدا فردا عازم مشهد الرضا هستم . باز می رم پابوس امام مهربون.... حس خاصی به امام رضا (ع)‌ دارم . هر وقت می شنوم کسی داره می ره زیارتش یا الان اونجاس یه غبطه خاصی بهش می خورم و میگم خوش بحالش.  

سفر این دفعه م داستان ادای یه نذره .... لطفی که آقا اواخر سال گذشته در حق من و خانواده م داشتند و حالا بابت اون قراره تا ۱۸ سال با نی نی گولومون بریم پابوس امام مهربون . ان شالله که خودش بطلبه و لیاقتی بهمون بده تا هر سال این نذر رو ادا کنیم.  

میگمااااااا دیگه آخرای این نذر نازنین زینبم شده یه خانوم و من یه پیره زن غر غرووووو ... اگه عمری باشه البت... 

چقد دوس دارم وقتی میام آقا بقیه خواسته هامم از خدا برام گرفته باشن... هرچند اون مهربون تر از این حرفاست و قطعا حکمتی در کاره... 

حالا دیگه به قول زهره جان :‌التماس کنید دعاتون کنم

[ یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391 ] [ 12:14 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

کلیپی به دستم رسید. دیدمش. ضمن اینکه می دیدم با خودم می گفتم چقدر وقیحن بعضی هاااااااا مگه این کار اونم این شکلی و قاچاق مرگی چقد ارزش و حتی عایدی داره که حاضرین شخصیتتون رو براش لگد مال کنین؟ 

 کلیپ تموم شد. یه لحظه از ذهنم گذشت که مگه خودت کم غلط زیادی کردی؟ چطور خودتو سرزنش نمی کنی که اون غلط ها رو کردی؟ خب کلیپ رفتارهای زشت تو رو هم یکی هست که حتی اگه هیچکی هم ندیده باشه می بینه!!!! ضایع ....خاک بر سر ارزش داشت جلوش اینجوری خراب کنی خودتو ... تازه بدتر از اون ..... پیش اونایی که همیشه دارن زیرآبت رو می زنن و اون حمایتت می کنه هم خجالتت رو کشیده هاااااااا...  

 موقعی که در شرایط خاص خویشتن داری می کنی و اون پز تو رو به اونا میده خوبه یا این ؟کدوم بهتره؟ لگد مال کردن شخصیت و شان انسانی ت یا.... 

حالا اگه طرف تو صبور و مهربون و پرده پوشه حقه که دریدگی کنی؟ کی میخوای خجالت هم بکشی؟؟؟؟ 

یا ستار العیوب خودت کمکم کن. خودت پناهم بده .....

[ سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1391 ] [ 12:55 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

سلام دوستان 

 

 

به همین سادگی به همین خوشمزگی.... 

۱۳۹۱/۱۰/۷

[ پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:07 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx