X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

مواقعی که فرصتی دست می ده و کتابخونه می رم خیلی احساس آرامش بهم دست می ده ؛ همین که حس می کنم تنها نیستم کلی آرامش می ده بهم حتی اگه عایدی درسی هم نداشته باشه برام .... 

با خودم می گم اینام مث من همه شون دارن برای رسیدن به اهدافشون تلاش می کنن. تقریبا یه رده سنی داریم . اینام مث من پر مشغله ند اما به درس شون هم می رسند حتی شده یه ساعت . 

خدایا همت و توانم بده . 

هر وقت می رم دانشگاه انقدر فشار و خستگی بهم غالب میشه که می خوام برم و انصراف بدم. روزهای بعد هم به این مساله فکر می کنم ولی کمتر .... نمی دونم چیکار کنم؟ 

گاه می گم برم غربت واسه ادامه تحصیل .... خارج از ایران

گاه می گم همینجا بودن بهتره هر چقدم که سختی داشته باشه ... 

گاه می گم بشینم دوباره بخونم یه جای دیگه یه دانشگاه دیگه .... 

موندم ..... 

[ سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 10:14 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

یادش بخیر اون موقع که خانوم حسابی همکلاسی دوره لیسانس مون واسه یه همایش علمی رفته بود تهران. اون موقع تازه مد شده بود بد حجابی و مقنعه های شُل و شیت ...... یه گوش بیرون مقنعه !!!!وقتی اومد خوابگاه چقدررررررررر مسخره کرده تابعین این  مد رو خندوندمون .... البت خودشم خیلی علیه سلام نبود تو حجاب ولی کاملا مقید به چهارچوبها و دختری نجیب . یادمه جفت گوشاش رو از مقنعه می آورد بیرون و به طرز مسخره ای موهاش رو پریشون می کرد رو صورتش و می خندید و می گفت آخه اینم شد مد!!! مگه مشکل شنوایی دارن اینا و نمی شنون !!! این دیگه چه ادا اصولیه؟!!! 

حالا بعد کمتر از ده سال همون تریپ مد شده مثلاً !!! هر وقت خانومای این تیپی رو می بینم یاد خانوم حسابی ، اون شب و خنده هامون تو خوابگاه می افتم .... 

تا چقد دیگه تبعیت از مد ... مسخره نیس واقعا ؟؟

[ سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 07:45 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

ینی همکلاسی به این چلغوزی نوبره به خداااا ..... مثلا اینا آقا هستند و ساکن شهر شریف تهران ٬‌ اونوخ من از اینجا کارای کلاس رو هماهنگ می کنم .  

چقد واقعا اتحاد و همدلی .... حضرات منافع مشترک بابا خب یه تکونی به خودتون بدید ....

[ یکشنبه 21 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 14:06 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

از صبح دارم انباری مامان خانوم رو مرتب می کنم تا بلکم یه فضای یک در دو واسه نشستن ازش درآرم واسه وقتایی که وقت من آزاده و کتابخونه ای درکار نیست. وقتایی که مامان خانوم و بقیه ٬ سریالهای جالب انگیزناک تلویزیون رو می بینند و نمی شه تو اتاق نشست و درسی به کمر زد و در این مواقع هست که می گی خدایا خودت شاهد باش من می خوام درس بخونمااااااا شرایط مهیا نیست.... باشد که بدین سان راه بهانه جویی بسته شده و درسی هم این وسط به مخ بزنیم اگر چش نخوردیم البت .... 

یادش بخیر اون موقع ها که تازه دیپلم گرفته بودیم و واسه کنکور آماده می شدیم این انباری هم اینقدر شلوغ پلوغ نبود ٬ اتاق مطالعه من بود. تو گرمای تابستون می اومدم اینجا می تپیدم واسه درس خوندن و البته شبها راه پله که باز می شد فضایی مطبوع و دلنشین داشت .  

کلی تهدید کردم کسی چیزی از انباری خواست به خودم بگه بهش بدم اگه اینجا رو بهم بریزید وای به حالتون و ..... 

فقط چون بالای راه پله هاست موقع رفت و اومد ها سر و صدا به راهه و البت زمستونا سرد میشه و من می پکم بس که می گم این در  ورودی راه پله رو ببندید یخ زدم .... ولی خب مجموعا قابل قبوله و می شه استفاده کرد ازش . 

الانه وسط اسباب اثاثیه مرتب شده نشستم. جایگاه تمیز مرتبی که  واسه خودم درست کردم با یه پرده خنده دار عینهو اتاق عکاسی عکاسخونه های قدیمی که روی وسایل و آت آشغالها رو می پوشونه نما گرفته! روبرومم یه عالمه وسیله از شیلنگ تا بطری های شیشه ای خالی آویزون شده به دیوار هستش.  

جاتون خالی فضا هم آکنده از عطر خوش سیر ترشی ٬ پودر ماشین لباسشویی و ... اس. فقط می مونه این پریز و وظیفه خطیر برق رسانی ش به لپ تاپ جان که شُله و یه سره داره گربه می رقصونه سرم .... همون قدیما هم همینجوری بود و آبجی که رادیو ضبطش رو می زد بهش کلی ادا اصول داشت باهاش . 

دیروز در پی راهنمایی یکی از اساتید به ذهنم رسید اینجاااااا 

حالا هم که در شرف تشریف فرمایی به حموم هستم واسه یه دوش اساسی و بعد اگه عمری بود و وقتی ٬ درسی به کمر خواهم زد. 

و همچنان محتاج دعاهای سبزتان هستیم .... 

ارادتمند شما  

باران بهار

[ جمعه 19 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 15:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

سلام دوستان 

این منی که می بینید در خلسه بعد فشار هستم بقول علمای رشته ماااااااااا الان در دسته بندی درزه های رهایی بسر می برم. اینو گفتم که بدونید و آگاه باشید همانا اینایی که می نویسم پرت و پلا بوده و بیخودکی وقت گرانبهاتون رو صرفش نکنید که هیـــــــــــــــــــــچ ؛ هچ گونه بهره برداری و استنباطی هم نفرماهید. 

مَشاعرم قاط زده قدری ..... 

آقا این دو روز که من کلاس دارم و تبدیل به دانشجویی نگون بخت می شم همانا چنان فشارهایی رو تحمل می کنم که اگه بر سنگ خارا وارد بشه می پکه ، اینجانب که سهلم .... 

از اول صبحش که بدیو بدیو پیش به سوی تهران با این شوفر ها و شاگرد شوفرهای اخمخ سرو کله می زنیم تا مسیر طولانی درون شهری و رانندگان نامحترم خطوط درون شهری تهران  ( البته اون دسته ای شون که فقط به فکر جیب خویش ند و تا خرخره سوار نکنن حرکت نمی کنن و زهی وقت و کار و مشغله مردم ) تا شلوغی مرتو ( مترو دیگه خب ) و بدو آی کلاس دیر شد تــــــــــــــــــــــــــــــــــا جفت و جور کردن منابع و جزوه و فایلهای کتب مشهوری از نویسندگانی چند از دیار اونور آب تا ساهت 12 که لطف میکنیم می رسیم خونه و دوباره فردا صبحش در بهترین و آدمیزادانه ترین حالت 6 صبح برمی خیزیم و شروع به چاپیدنگ به سوی این کلان شهر محترم می کنیم و باز تا برگردیم و نصف شب خونه برسیم و فقط فرصت یه خواب کوتاه داشته باشیم. 

دیگه صبحش که باز برمی خیزیَم و می گویم که خدایا دمت گرم اگه خواب نمی بود چه می شدم من؟ حالا درسته کاملا از گوشت کوبیدگی در نیومدم ولی یه ذره جون گرفتم و برخاسته و می دَوَم سمت اداره همایونی تا اونجا قدری به استراحت بپردازم و .... کارهای دیگه ش .....  

باورم نمیشه دیگه هی لحظه ای می گم خب الان چیکار باید بکنم ، الان نوبت کدوم کاره و از لیست امور بلند مدت و کوتاه مدت یادداشت شده یکی رو خط می زنم و گاه وقتی کاری در ذهن دارم که وقت نمی شه و می مونه ؛ تو خواب می بینم  که دارم انجامش میدم. مثلا همین دیشبی داشتم تو خواب فایلهای E-Book استاد جان رو می خوندم و همون داستان شتر در خواب بیند پنبه دانه بود خوابم ..... 

واقعا موندم این ترم کی باید درس بخونم. ان شالله کلاسای دانشگاه اینور تمون شه وقتم بازتر میشه و می شینم می خونم. 

دیروز که به دیدن استاد گرامی م رفته بودم دانشجوهای جوان و شارپ شون رو دیدم که با زحمات ایشون به مقطعی بالاتر در بهترین دانشگاه کشور رسیده بودن و بسی بر خود شماتت فرمودم که خاک بر سرت اینهمه استاد واست زحمت کشید چی شدی زحمت حرووم کن .... روت هم میشه میای پیش اینااااا. اسمتم دانشجوی دکتریه؟ چیه؟ به کجا چنین شتابان ؟ 

خب ولی زندگی خرچ داره چیکار کنم مادر؟ کسی ساپورتمون می کرد که اینقد بدبخ نبودیم ، میشستیم و فقط درس و مطالعات می کردیم .... کی بدش میاد ؟  

اون از دوره لیسانس و اون فشارهای زندگی م ، این از ارشد و دکتری م .... خب دیگه ظاهر و باطن همینقدری دیگه حسود خانوم ... 

آقا شنیدین می گن مهمون چش نداره مهمون رو ببینه ، صابخونه چش دیدن هیچکدوم رو نداره؟ دیروز که منتظر انجام کارها بودم تا به محضر استاد برسم به خودم می گفتم با این ترافیک دانشجو پشت در اتاق استاد ، من چش دیدن اینا رو ندارم که ای بسا استاد عزیز منو بلوکه کردن کمپلت واسه خودشون ، و اونا چش دیدن منو  و یحتمل تو اون ساعت شب و آخر وقتی و خستگی استاد گرامی هم چش دیدن هیچکدوممون رو .... ولی الحق و الانصاف استاد محترم با صبوری و اخلاق خوبشون به کار همگی ما رسیدگی کردند و با محبت همیشگی شون ؛ امیدوار و پرانرژی راهی مون .... 

همیشه می گم ای کاش یه ذره منم مث ایشون بشم. نشسته با اونهمه خستگی به ما نرم افزار میگه ضایع نشیم جلو دانشجوهای دیگه . فایل های بین المللی رو به ثانیه ای از همکار و دوستش شون گرفتن ؛ ارسال به ما دانشجویان گرام ...  

نه خدایی کدوم استادی این کارا رو واسه دانشجوش انجام میده؟ 

بماند که منم پرو پرو هرچی فایل داشت با یه تعارف تپوندم تو فِلش .... مهلت به بقیه دانشجوها ندادم . فقط و فقط من باب اِرق بچه اولی ( همون دانشجو اولی دیگه )  .... رسما بگم حسود شدم نسبت به اون خوشبخت ها . 

دیگه جونم براتون بگه از شوفرهای پرو مسافر آزار که بگذریم و استاد رو هم که گفتیم می مونه همکاران گرام که وقتی از دانشگاه می رسم انقده مهربون می شم  که حد نداره ؛ تا ضد حالی دیگر از همکاران و قیافه گیری من و بعد باز هم داستان سفرهای دانشگاهی دیگر و این پروسه همینطور ادامه دارد .... 

ببشقید زیاد چرت و پرت بستم به هم ، دیگه دیدم اینجا ماتم کده شده ؛ منم که مجدداً تصمیم بر بیخیالی ای چند و طبل بیعاری دارم ، مطلب خنده دار و مناسبم که نداشتم ؛ گفتم بزنم تو خط چرت و پرت دلتون وا شه یه کم ..... 

فعلاً بقول مجری های تلویزیونی : تا برنامه بعدی و پستی دیگر .... خدانگه دار

[ چهارشنبه 17 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 08:51 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

بارها و بارها بهمون ثابت میشه که بجز خودش به هیچ کس اعتمادی نیست .... حتی عزیزترین ها ...... اما باز مذبوحانه به دنبال دیگری هستیم و به دامان امن خودش پناه نمی بریم .... یه جورایی انگار خودمون امنیت و ثبات رو به خودمون حروم کردیم . 

توکل نمی کنیم ، باورش نداریم .... بارها هم بهمون ثابت شده محبتش ، اینکه لنگ نمی ذارتمون و حواسش بهمون هست ؛ اما .... 

توکل بر خودت خدا .... تلاش از من ؛ کمک و پشتیبانی از تو  

تنهام نذار 

دلمو قرص کن به خودت 

همیشه و همه جا 

بجز تو هیچ کس دیگه ای رو ندارم 

پناهم باش 

هوامو داشته باش

[ دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 09:44 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

سلام دوستان خوب و مهربون 

همین قدری خدمت تون عارضم که هم خودم ویروسی شدم هم سیستمم تو اداره و .... 

اوضاع به هم پیچیده و سردرد آوره واسم .... اینقدری که دارم لحظه ای می گم خب الان چیکار کنم ، این تموم شد اون شونصد بار دیگه مراجعه و پیگیری می خواد.... 

این دو سه هفته هه یه سره داره واسم می باره ، شکر خدا .... ولی ؛ خب دیگه ...  

هرجا مراجعه می کنم آب پاکی رو می ریزن رو دستم .... البته خب ؛ دستشون درد نکنه لااقل الکی امید نمی بندم . 

می ترسم حتی دیگه وقت و حتی حس و انگیزه درس خوندن هم نمونه واسم .... 

از نظر مالی هم که هرکی به ما می رسه پول می خواد ؛ اوضاع مالی جیب و حساب هم که افتضاح رو رد کرده .... 

فقط واقعا نیازمند دعاهاتونم و در تلاشم که به ثبات برسم 

قربون همون سیستم بیخیال بابای خودم ....  

امیدوارم بتونم باز اجراش کنم و دور از جون تون خر نشم قاط بزنم ، اما باز جای شکرش باقیه نسبت به یکی دو هفته اخیر یه اپسیلون بهترم.... یعنی این مریضیه داره منو به خودم میاره .... 

برام دعا کنید بچه ها 

کارام رو روال بیفته باز بر می گردم 

توتی جان شرمنده نتونستم بهت سربزنم

[ پنج‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 12:01 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

خسته ُ درمانده و داغونم  

خدایا ممنون 

[ چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 10:40 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx