X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

امتحان شاگردان گرام این هفته س . 

 گمونم من بیشتر از اونا استرس دارم. کلاسای خودمو هم به خاطر رسیدگی بیشتر به این شانقارهای پیچ کنسل کردم . حتی تو اداره هم حواسم پرته..... اولین تجربه کاری م تو این مقطع بوده و امیدوارم که آخریش هم باشه . خیلی اذیت شدم بر خلاف بقیه همکارا.... بدشانسی آوردم این دوره. به هر ترتیب بود گذشت . امیدوارم امتحان رو با خوبی پشت سر بگذارن و ما هم نتیجه زحمتمون رو ببینیم.  

بازم توکل بر خدا. 

ولی خودمونیم وقتی به ته امتحانات شون فکر می کنم ، زمانی که دیگه کلاساشون تموم شده و وقتهای عصرم واسه خودم و پرداختن به کارای شخصی ، درسها و .... مه از شادی در پوست خودم نمی گنجم. راحت می شم ینی..... بعدش می شینم  به ترجمه ها و جزوات و کتابای خودم می رسم . از سمینارای طفل معصومم که گذشت لااقل اینا رو بهتر کار کنم جوری که به دل خودم بچسبه. 

پروسه خرید جهیزیه و خنزر پنزر جات رو فعلا متوقف کردم تا حجم کارام سبکتر شه و بازرسای محترم اداره هم تشریف شون رو ببرن. 

 و البته مهمتر از اون ؛ جیب مبارک یه کم جون بگیره و از حالت جاری دربیاد یه کم .... والا به خدا حقوق طفلی مث شارش جریان می مونه از اینور نیومده از اونور رفته .... 

این روزا تو خونه هم سیستم ، خر تو الاغ شده س ... طفلی داداش بزرگه که همیشه  هواسش به خونه مون هست پاش تو سالن ورزش شکسته ، داداش کوچیکه که بدتر از من بدیو بدیو کنان مشغول جفت و جور کردن کارای زندگی و آشیونه عشقه و اصلا وقت نداره. آبجی خانوم هم از دیشب پاش پیچ خورده و افتاده که امیدوارم این یکی دیگه نشکسته باشه که بد جوره . مامان بابا هم که طفلی ها نمی دونن به کی برسن و چیکار بکنن .... 

اما باز هم با همه این به قول دوستم غر غر کردن ها اوضاع خوبه و من شکر گزار خدای خوبـــــــــــــــــــــــم.

[ پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 13:08 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

زیاده عرضی نیست جز اینکه بگم دارم واسه تموم شدن این دوره فشار کار و درس و .... لحظه شماری می کنم . 

 دارم می پکم بسلامتی .... بازم خدا رو هزار مرتبه شکر که آقای همسر با صبوری و اخلاق خوبش همراهمه و از این بابت خیلی خوشحالم و شکر گزار و راضی.... 

خیلی خوبه که یکی رو داشته باشی که صبورانه و مهربانانه در همه لحظات سخت و در اوج سختی ها و فشار همراهت باشه. 

 امیدوارم نعمت بزرگ «همراه خوب زندگی» قسمت همه بشه که واقعا آرامش بخش زندگی هستش و همه اونایی که این نعمت رو دارن قدر دان و سپاسگزار خدا باشن و زندگی شاد و آرومی رو تجربه کنن. 

عرض کنم خدمت انور دوستان گلم که ساعتها و روزهای من در حال حاضر این شکلی سپری میشن: 

صبح ها شغل اصلی و در حال پاسخگویی به بازرسان محترم که هنوز تشریف نیاوردن انقد کار داریم وای به این هفته و بعد از اون که دیگه تو اداره مون خیمه می زنن و یه سره کار می خوان ازت.... 

عصر ها شغل شریف دوم و تدریس به شاگردان گرام که یه سره تو فاز پیچ ند ٬ اونم تو این فصل امتحانات و هیچی بلد نبودی اونااااا 

یکشنبه دوشنبه که کلهم متعلق به درس و کلاس و دانشگاهیم و وقتی می رسیم خونه که همه خواب تشریف دارن و ما مثال گوشت کوبیده ته قابلمه .... فکرشو بکنید .... من برادر زاده م رو که طبقه پایین خونه مون هستن یه هفته اس ندیدم..... اصلا چرا راه دور برم ٬ مامان رو بعد چهار روز دیشب دیدم. همش نبودم  خب .... 

می مونه یه جمعه که متعلق هستش به کارهای شخصی ٬ برنامه ریزی برای پیگیری کارها و خریدهای آشیونه عشق ٬ انتقالی احتمالی شغلی ٬ دیدار خانواده همسری و اموراتی از این دست.... 

راستی شبها هم هست که من یه سره دارم بدیو بدیو کنان خریدها و .... رو جمع و جور می کنم یا فکر می کنم و می نویسم که کدوم کارها مونده و اولویت بیشتری نسبت به بقیه داره ..... بعدشم که خوابیم و تا چش می زاریم رو هم صبح می شه نامرد .... 

حالا این وسط مسط ها من دو تا سمینار ارائه داشتم که کلی وقت برد ازم و البته هنوز شیش هفتا دیگه از سمینار و ترجمه و ... تو نوبت هستن و چش انتظار بهار خانوم که یه التفاتی بهشون بکنه و ایضا دو تا سورپرایزینگ کوچولو واسه آقای همسر ترتیب دادم که سعی کردم هدیه هاش خاص باشه و واسه همین کلی وقت در حال برنامه ریزی و فکر بودم و حقا هم خیلی خوب از آب دراومد و بسی بسیار حال نمودم از نتیجه کار خودم. 

خب بسه دیگه ینی هنوز منتظرید بازم بگم؟ 

 ‌به جان خودم گمون نکنم  بلدوزر هم اندازه من کار و فعالیت سازنده  داشته باشه . خلاصه که این بود انشای این روزهای من تا ان شالله این دو سه ماه هم سپری شه و بیفتیم تو دوره های بعدی و باشد که فراغت بیشتری بیابیم از این روزهای زندگی و جوانی ماااااااان ....

[ دوشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 09:16 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

سلام دوستان می خوام بازم بنویسم ولی از بس ننوشتم نوشتنم نمیاد 

امروز روز دانشگاهی مه. دیروز و امروز پشــــــــــــــت سر همــــــــــــــ..... خسته کننده اس ولی خب چاره ای هم نیست. امروز سمینار دارم . دارم برنامه ریزی می کنم تو این وقتهای کمی که دارم اول سمینارامو ارائه بدم بعدش بچسبم به ترجمه ها و کارای کلاسی و ... آخر سرهم که خب جزوه و منابع دیگه اس. 

هنوز تکلیفم با خودم معلوم نیست سر ادامه اشتغال و کار بعد رفتنم سر خونه زندگیم. یه دلم می گه ادامه بده نمی تونی یه دلم میگه بیخیال شو بسته هرچی حمالی کردی و تو محیط کار اذیت شدی....فعلا تصمیم دارم آروم آروم کارامو بذارم زمین و فقط  مثلا اصلیه رو داشته باشم تا بعد ببینم چی میشه! 

خریدهای جهیزیه مخصوصا تو اصلی و درشت ها تقریبا رو به اتمامه و دو سه تیکه بیشتر نمونده. بقیه درحدی نیست که افزایش قیمت های خیلی وحشتناک و ترس آوری داشته باشه فوقش اینه که خرد خرد تهیه می کنمشون. هرچند تو اونا هم قطره قطره و ریز ریز زیاد میشه ولی خب در شرایط محدودیت منابع چاره ای جز اولویت بندی نیست. 

 همسرانه هامون هم اییییی شکر خدا مث بقیه آدما با فراز و فرود های معمولش پیش می ره . در تلاشم تا همسر خوبی باشم و درکم رو از زندگی مشترک بالا ببرم. شکر خدا همسری هم آدم خوبیه و تا بحال چندان مشکل حادی باهم نداشتیم که امیدوارم همیشه همینجوری باشه و صد البته هر روز بهتر از دیروز.... 

 اردیبهشت و خرداد فصل بازرسی اداره و امتحان شاگردامه و تراکم کاریم بالاست.از حالا فقط  دارم واسه رسیدن ماه مبارک ثانیه شماری می کنم که ان شالله با اومدنش کارای منم سبک شده و می تونم روال معمول و آروم کاری و زندگی رو داشته باشم ، فکرم  آزاد تر میشه و می تونم واسه کارای شخصی و درسی م برنامه ریزی و تمرکز بیشتری داشته باشم. 

تا اون موقع همین شرایط هف هل هشتی که خودم خودمو توش گرفتار کردم ادامه داره  البته خب خودم چاره ای هم بجز این نداشتم و جای سرزنشی  به جانب خودم نمی بینم فقط ان شالله زودی تموم شه و راحت شم. 

تا اون موقع .....

[ دوشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 07:50 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

روز میلاد حضرت زهرا(س) و روز زن مبارک و خجسته. 

این هفته تولد آقای همسر هستش . در راستای سورپرایزاسیون  ایشون بعنوان اولین هااااااااااااابرنامه ها چیده و به هم زده ایم..... حالا تهش بعد اینهمه برنامه ریزی چی دربیاد خدا داند و من.... 

انگار مثلاْ کنکور دارم بس که فکر های مختلف می کنم و متناسب با شرایط موجود برنامه غافلگیرانه گی می چینم براش .... و خوشمزه اش هم اینجاس که خودمم مدام قربون دست و پای گلی خودم می شم با این برنامه هااااای قشنگم.... 

برعکس ما خانوما که اینهمه ظریف نگر و ریز بینیم ؛ آخایون محترمند ..... بابام جاااان بیاییم در راستای تحکیم بنیان خانواده هم که شده اندکی عشقولی تر شویم خببببب..... 

ولی خدایی خیلی دلم می خواد ببینم امروز چجوری سورپرایز می شم .... اصلا برنامه ای درکاره یا نه؟ در ظاهر که خبری نیست .... تا ببینم چجوریه..... 

آماااااا خودم کلی برنامه و  ظریف کاری و عشقول گری از خودم به خط کردم واسه تولد آقای همسر . هرچند همش رو که رو هم می ذارم می بینم نه چندان خبری نیست و به چشم نمیاد ولی حالا بعدا براتون تعریف می کنم نتیجه رو  

فهلاْ  

 

.

راستی اگر از احوالات من خواسته باشید الحمدلله خوب هستم و ملالی نیست جز دوری شماااا ..... و اینکه اگر شما روی ماه درس و کتاب رو می بینید ماهم می بینیم . 

 خلاصه روزمرگی های این روزهام اینه که صبح به صبح و عصر به عصر سرکار می رم و گهگاه که ریالی دستم میاد سریع السیر و به سرعت برق و باد می رم یه تیکه جنس می خرم تا بلکم تو این اوضاع نابسامان و غیر قابل پیش بینی اقتصادی کشور عزیزمون بخشی از مسیر طولانی تهیه و تکمیل جهیزیه محترم رو به انجام رسونده باشم و البته به عرض برسونم که آقای همسر محترم هم دستشون درد نکنه که همه جا دوشادوش بنده و با همکاری خوبشون کمک حالم هستند. 

و در نهایت باید بگم که زیاده عرضی نیست .... 

 زرم زیاد و زیادتم پر زر باد

[ یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 08:43 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

سلام دوستان عزیزم 

سال نو همگی شما مبارک. بسیار خرسندم که تو سال جدید باز هم درخدمتتون هستم. امیدوارم سال جدید سالی سرشار از موفقیت و دستیابی به آرزوهای شیرینتون باشه . سال بخت و شادکامی . سال امید و تلاش و شادی....

[ شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 09:16 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

امروز آخرین روز کاری سال 92 هستش. سال خوبی بود برام شکر خدا. داشتم پست توقعاتم از سال آینده رو تو اسفند 91 مطالعه می کردم دیدم الحمدالله اکثر موضوعاتی که برای سال 92 تو ذهن داشتم مرتفع شده که البته امیدوارم موضوعات مانده هم تو سال های بعدی هرچه بیشتر و بهتر برآورده بشن. 

سال 92 رو دوست داشتم. برام سال " در ناامیدی بسی امید است " شد.دقیقا از موضوعاتی که ناامید بودم و البته همچنان پایمردانه پیگیرشون بودم نتیجه گرفتم و به هدفهام رسیدم. این نشون می ده که بایستی همیشه در اوج سختی ها و مشکلات امید داشت و تلاش کرد. 

الحمدلله سالی بود که  عمه شدم ، دکترا قبول شدم ، ازدواج کردم ، سفرهای خوب و شادی رو به همراه خانواده م تجربه کردم و البته خب به لحاظ مالی و مسائل شغلی بسیار در فشار بودم و بشدت از همکار جماعت اذیت دیدم.  

برای سال آینده امیدوارم در عین سلامتی روزهای خوب و شادی در انتظار همگی باشه و همه دوستان به هدفها و آرزوهاشون برسن. 

دوست دارم تو سال جدید یه سال پر بار به لحاظ سلامتی ، عاطفی ، مالی و خانوادگی داشته باشم. سالی که مونگار شه تو روزهای گذر عمر ، سالی بهتر از امسال ، زیباتر و پربار تر ..... 

به امید روزهای خوب ، شاد و پر از امید تو زندگی ..... 

 روزهای آبی ، صورتی و سبز ....

[ چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 07:44 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (0) ]

خدا لعنت کنه این پرسنل گند اخلاق و بی مسئولیت دانشگاه مون رو که شب عیدی اینجوری دست منو تو پوست گردو گذاشتن با بی مسئولیتی و بی کفایتی هاشون.... 

اعصابم به حدی خرد و خاکشیره که دیگه حد نداره ؛ نمی دونم چی بگم الان....  

دیگه چقد بگم همه چی خوبه همه چی آرومه .....  

نمی ذارن حتی یه ثانیه خوشی به دهن آدم مزه کنه ُ عینهو کوفت از دماغت میارنش ..... 

ایها الناس یکی به داد دل من برسه از دست اینااااااااااااا .... 

ته ته همه این گنده کاری ها ٬ این منم که می مونم با این همه تعهد..... حالا هی وعده وعیدت بدن و آرومت کنن ....

شیطونه می گه بیا برو انصراف بده هاااااااااا 

خدا جون دمت گرم بازم هوامو داشته باش دهنم آسفالت شد دیگه ..... 

هر سال بدتر از پارساله اداره همایونی مااااا ٬ گدا خونه شون رسمی رسمی برپاست.

[ شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 12:46 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

سلام دوستان 

شکر خدا خوبم خوب خوب ؛ علی رغم همه مشکلات عجیب غریب مالی که از عقدمون به اینور داره رخنمایی می کنه .... 

من معمولا مشکلات مالی زیاد داشتم و بالاخره هر جور شده از پس شون براومدم ولی خب این یکی ها دیگه خیلی نوبرن.... موندم من با این فیش حقوقی های خنده دارم چیکار کنم. بخندم یا گریه کنم..... آخه خدا وکیلی ماه پیش گفتم با این پول یه بار تا دانشگاه برم بیام تموم شده تازه اگه فقط کرایه بدم .... حالا این ماه با این پول دوبار برم اداره بیام الفاتحه سسس...... البته هیچ مساله ای نیستااااااااااا بقیه ماه رو هوا می خورم خیلی هم خوبه .... 

یکی از همکارا اومده میگه خانوم ... چشم زخم با خودت نگه دار ٬ چشمت کردن.... اینگونه اس آیا؟ 

خلاصه که اومدم بگم این ماه و بعد اون تصادفه چن باری هم خودم نزدیک بود دار فانی رو وداع بگم. انقدری که هفته پیش افتاده بودم از شدت تب و لرز. آقای همسر اومده میگه چی شدی شما یهوووو؟؟  

در حال حاضر هم که دهنم وا نمیشه بس که تبخال و آفت و ... از هر وری بیرون زده . یکی شون که قربونش برم یه چی می خوام بخورم گیر میکنه به دندونم و آه از نهادم بلند می کنه بس که گنده س . باورتون نمیشه من هیچوقت تبخال نمی زدم حالا شدم کلکسیونی از تبخالیجات زیبااااا.... 

و البته علی رغم همه اینا شکر خدا هزار الحمدلله واقعا خوبم مخصوصا امروز .... برعکس دیروز که فاجعه بود امروز انقدر خوبم که گفتم بیام و یه پست مهمونتون کنم.... 

و در آخر خدا رو شاکرم به خاطر همه لطف هایی که بهم داشته و داره. 

 ممنونم خدای خوب و مهربونم

[ دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 11:30 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

تصادف کردم..... خیلی شیک و تمیز....  

صبح داشتم می اومدم سرکار مث همیشه مسیر اداره فوق العاده شلوغ و پر ترافیک بود و من هم آروم و با احتیاط..... یهو جلوم یه تصادف خوشگل زنجیره ای و من به ناگزیر بخشی از این زنجیره زیبا..... 

از همه بیشتر من خسارت دیده بودم گمونم .... حالا بقول همکارم شانس آوردم از پشت سر کفی و کامیون و .... نبود وگرنه الان روحم داشت پست می ذاشت براتون.... 

موندم تو این بی پولی اینو کجای دلم بذارم اونم منی که در حال حاضر یه ریال ته جیبا و حسابهام نیست اونم این دم عیدی ..... بی بیمه بدنه .... 

از همه بدتر برخورد بعضی از این همکارای عوضی بود .... هر چی یکی دو تاشون برادری رو در حقم تموم کردن و اومدن پیگیر کارم شدن ٬ چن تا از این آشغالای حسود که دماغشون رو بگیری جونشون در رفته و از آداب معاشرت د رحد یه تبریک و تسلیت ساده هم سرشون نمیشه اعصابمو خرد کردن.  

الان شاید یه ساعتی بشه که صحنه تصادف رخ داده اولش که اعصابم خط خطی بود یه خرده تو اتاقم درو بستم و گریه کردم تا انرژی منفی ش تخلیه شه بعد گفتم یه پست بذارم تا با نوشتار خودمو آروم کنم تا لااقل برخوردام کنترل شده و منطقی تر شه ولی چشم به چش این احمق ها بیفته یه چی بهشون می گم خیلی حالمو گرفتن اون خسارت سنگین که الان و تو این بی پولیم گوشه خیابون انتظارمو می کشه اینقدر برام سنگین نبود که رفتار اینا..... 

هنوز به آقای همسر هم نگفتم. طفلی بفهمه هم از یه شهر دیگه و سر کار نمی تونه کاری از پیش ببره فقط ناراحتی و دل نگرانی واسش می مونه .... به داداشی گفتم اونم سرکار بود حالا تا ساعت کاری تموم شه و بیاد.  

[ یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 09:24 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

آقاااااا من بی تخصیررررررررمممممم بخدا ..... این بهار اینقد نشست پای منِ جوون مردم که بالاخره از راه بدرم کرد..... واتس اپ مگه می ذاره بیای اینجاااا..... 

البت از حق نگذریم من اونجام وقتی می رسم که بهار اینا حرفاشونو زدن و رفتن ؛ فقط مستمع خاموشم کمپلت.....  

بچه ها بنا به دلایلی فعلا مجبور به ادامه اشتغالم. دعا کنید شرایط جوری مهیا شه که به فشار مالی بیشتر از این نیفتم ..... ینی اگه اداره همایونی با انتقال مناسبی واسه من موافقت نکنه باید استعفا بدم برم بیفتم دنبال کاااااااااارررررررررر ...... 

خیلی بد میشه اونوخ ..... همه قسط و قوله هام می مونه رو زمین ؛ زشته جلوی آقای همسر ..... زشتی شم به اینه که خب حقوق ایشون به تنهایی کفاف دو سری قسط و قوله رو نمی ده خب ..... تازه ؛ هزینه تحصیلم هست .....  

خلاصه که باز هم ؛ هم اکنون نیازمند دعاهای سبزتان هستیـــــــمــــــــــــــــ....

بجز فشار های مالی شدید ، خب روز و روزگار خوبه الحمد الله.... شکر خدا . 

. خودمونیماااااا الان که آپ کردم می بینم وب یه چــــــــــــــــی دیگه س....

[ چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 09:07 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

<< 1      2    3    4    5      ...    30    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx