X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

این روزا چه دلخورم. دنبال بهانه م واسه شکستن !!! کسی که کاری ازش برنمیاد چیکار می کنه؟ وقتی نمی تونی با کسی یا چیزی بجنگی چیکار می کنی؟ خیلی دلم گرفته . مثلاْ دم عیده. همش می خوام خودمو بزنم به بیخیالی ولی یه جاهایی ش هم از دستم درمیره! نمی تونم به روی خودم نیارم. می خوام شاد بنویسم و به روم نیارم .... می خوام به جای این عبارات بنویسم  " به یک عدد پاچه جهت گرفتن نیازمندیم " می خوام بزنم به خنده و شوخی تا فقط بگذره و نفهمم چجوری گذشت . اصلاً دلم نمی خواد درد دل کنم . حس می کنم نیاز دارم به درد دل ولی دلم نمی خواد اینکارو بکنم . از کارایی که نتیجه نمی ده و بارها امتحانش کردی و نتیجه نگرفتی خوشم نمیاد.

بیخیال ، پاچه سراغ ندارید ؟ بگیرم.......... لطفاً تمیز ، شیک و باکلاس باشه ....  پاچه لطفاً.... تا پاچه خودتونو نگرفتم پاچه برسونید.

کاشکی الان اینجوری بودم. همچیننننننننننننن آروووووووووووم .... راحتتتتتتتتتتت 

[ شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 ] [ 10:30 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

زمستونا صدای بارونی که به شیشه نورگیر خونه می خوره خیلی قشنگه. مخصوصاْ که وایسی کنار پنجره یه اتاق گم و بارشش رو هم تماشا کنی.دونه های درشتی که میفتن رو بقیه آبهای وسط چاله چوله ها و پخش میشن توش. اینجا داره بارون میاد . از اون بارون تمیزا که جون میده واسه پیاده روی و تنفس.

خدا رو شکر امروز روز خوبی بود با یه خواب خوب از رختخواب خداحافظی کردم .Night خواب یکی از دوستای عزیز وبلاگی که می دیدم اومده خونه مون و داریم باهم گل میگیم و گل میشنویم.برای اولین بار بهش زنگ زدمو صدای همو شنیدیم. حس خوبیه وقتی یه نفر از این دنیای مجازی دانلود میشه و یه دوست خوب میشه واست...Red HairFlower باهاش حرف می زنی و دردل میگی باهاش. انگاری خدا امروز بازم بهم نشون داد که همه جوره هوامو داره و تنها نیستم. یه حسی مث این شکل داشتم :

سجده شکر بجا آوردم بابت این حس قشنگ .... اونم بعد از اینهمه وقت اعصاب خردی...http://www.millan.net/minimations/smileys/sadhugsmiley.gif اوضاع هنوز همونجوره ولی خب تو همین لحظات سخت و طاقت فرسا هم میشه لحظات قشنگی پیدا کرد و شاکرش بود. وقتی آرومم میتونم به کارامم برسم.شکر خدا امروز روز خوبی بود.کلی کارام انجام شد. یه عالمه حس خوب داشتم که گاهی برای داشتن یه لحظه و یه ذره ش خودمو به زمین و زمان می زنم.عصری که داشتم از سرکار برمیگشتم رفتم سرخاک بابابزرگ و مامان بزرگم . رفتم سرخاک تک تک اونایی که می شناختمشون. اونایی که بچه که بودم مامانم گاهی اوقات می بردمون پیششونتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدیا اونایی که عموی خدابیامرزم می رفت سرخاکشون و فاتحه می خوند براشون ، می گفت اینا دوستای من بودن که تو اوج جوونی و در کنار خودم شهید شدن . ما نمی شناختیمشون ولی مطمئن بودیم آدمای شریفی هستن وقابل احترام.همیشه فاتحه می خوندیم واسشون. یه عالمه حس خوب بهم دست داد  تو لحظاتی که بهشون سر می زدم و فاتحه می خوندم. کم پیش میاد من برم اونجا و واسه تک تکشون فاتحه بخونم ولی وقتی این کارو می کنم بی برو برگرد یاد روزهای خوش کودکی م میفتم و لذت می برم . یه جورایی هم شاید اینجور جاها به چشمات می بینی که " این نیز بگذرد" و" این دنیا نمی ارزد به کاهی "

 

[ سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ] [ 21:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

این روزها .........

این روزا یه کم اوضاع قاراشمیشی دارم . این روزا که چه عرض کنم این سالها!!! یه جورایی قربونش برم خدا انگاری نشسته اون بالا فقط و فقط نگا می کنه و غر غرهامو میشنوه ولی حتی یه پوزخندم نمی زنه . اصلاً هیچی به هیچی . هیچی نمی گه بهم. هرچی ازش می خوام مخصوصاً یه مساله ای رو .... حتی نمیگه تو کیییییی هستی !!! یادم نمیاد تو رو هم من خلق کرده باشم ، ولی همین خدا جونم هااااااااا قربونش برم یه موقع هایی آنچنان غافلگیرم می کنه که میگم خدایا غلط کردم گفتم منو یادت رفته . ذره ذره حرکات و حرفام رو می شنوی ولی خب خودت هیچی نمی گی و لابد مصلحتی به کارمه!!! ولی من از همین تریبون مجدداً اعلام می کنم " آخه قربونت برم خدا جونم ، منم یه حد و اندازه ای صبر دارم ، خودت که می دونی  ولی بازم صبر !!! دعوا که نداریم مث همیشه ما باید صبر کنیم و صبر هم می کنیم . راه دیگه ای هم نیست . بهترین راه همونیه که تو برامون در نظر داری . همیشه هم اگه خلافش رو عمل کردیم عین چی پشیمون شدیم.  چون تویی که بر همه امور آگاهی پس ماهم مث بچه های خوب همین کارو می کنیم اما صبرش هم از خودت!! اما پیش تر از صبرش تعجیل در صلاحمون هم از خودت که تو دانا و توانایی" 

قبلاْ زیاد جزع و فزع می کردم اشک می ریختم و  آه می کشیدم!!! اما یه مدت بعد فقط تو یه مایه هایی مث غرغر بودم  اما حالا بیشتر سکوته و سکوت........... سعی می کنم اهمیت ندم نبینمش تا کمتر اذیت شم. سکوت و سکوت و سکوت اما دلم چی.......

قبلاْ دوس داشتم حرف بزنم و با یکی درد و دل کنم اما حالا دوس ندارم این کارو بکنم چون هیچ فایده ای ازش ندیدم. ترجیح می دم صحبتی ازش نداشته باشم تا یه کم فراموشش کنم. نمی دونم شاید الان که این مطلب رو می نویسم این حس رو دارم ولی وقتی یه مساله ای رو طولانی مدت تحمل می کنی موضوع واست فرسایشی میشه.  

دنبال راه حل هم بودم و تا مرحله خیلی خوبی هم جلو بردمش اما انگاری خدا خودش نخواسته و در لحظات آخر همه چی کنسل شده!!! واسه همین هم هست که سعی می کنم لااقل واسه یه مدت و تا اونجا که روحیه م بهم اجازه میده سکوت کنم . بقول یکی از دوستای عزیزم که می گفت: در سختترین لحظات زندگی سکوت کن شاید خدا حرفی برای گفتن دارد

حتی افتتاح این وبلاگ هم واسه همین بوده تا خودمو به بیخیالی بزنم و بیشتر بتونم تحمل کنم و سکوت ..... شاید بشه با همدلی دوستای خوبی که باهاشون آشنا میشم بتونم امید بگیرم و بازم ادامه بدم اما انگاری این در هم در فرج واسم نشده... حداقل این مدت نبوده . هر روز و هر باری که به اینترنت مراجعه می کنم دست کم ۴۰ بار در روز به امید دیدن نظرات دوستام میام اینجا و مدیریت وبلاگمو باز می کنم اما دریغ از یه کامنت. چه خیال خامی!!  

دلم گرفته .......... بد جور..... همش خودمو می زنم به بیخیالی و روی خندون و مهربون به همه نشون می دم . ولی شنیدین میگن اونی که گریه میکنه یه درد داره و اونی که می خنده هزار هزار.... هی به دوستام و کسایی که حس می کنم مساله ای دارن امید می دم و تلاش می کنم بتونم یار خاطری براشون باشم تا بتونن جلو برن  اما کسی باهام اینطوری نیست . همش گوش شنوای مسائل دوستانمم اما سنگ صبوری ندارم......... اینا مهم نیست و من خودم دوس دارم که تا اونجا که ازم برمیاد به دیگران کمک کنم اما خودم هم از بی همراهی خسته میشم. خب منم یه آدمم  مثلاْ ها ..... چه خوبه که به هم کمک کنیم . کمک هم که همیشه نقدی و مادی نیست .

[ شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389 ] [ 12:42 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (9) ]

روز قبل از امتحان خیلی راحت و فارغ البال از هرنوع استرس امتحان و درس و ... به اوضاع کاری مان سامان داده و تازه سمت جدید سکیوریتیمان را هم  تحویل گرفتیم. عصری هم که قربونش برم جهاز برون آبجی خانوم بود و بازهم راحتی مان ادامه یافت تا شب یادمان آمد که باید خودکار و قلمی مهیا بفرماهیم برای جلسه کنکور. با دوست جونمانHippie هم هماهنگ کردیم که باهم بریم سَرِ جلسه. آخه حوزه امتحانی هر دو مون یکی بود و اونم مث من تهران میرفت.

میگم : زینب ساعت 4.5 صبح بیایی ها !

میگه : آخه زوده اون موقع ، ساعت 5 بریم.

میگم : خُله خب خیلی تُفیرش شد الان!!!

 خلاصه قرار گذاشتیم.

 می گم : حالا صب چجوری بیام؟

 میگه : من آژانس میگیرم.

 منم کلاس گذاشتم که : مُخ داداش قوچیکه رو می زنم بیارتم ( آخه داداش بزرگه خودش بچه خوفیه و وقتی خونه باشه به وظایفش عمل میکنه تازه ناراحنم میشه اگه بهش نگیم اما قوچیکه ، تا بزرگه خونه هست میگه به مننننننننننننننننننننن چچچچچچچچچچچچه!!! )

 خلللللللاصه با یک نقشه زنانه ، یک پیام ملیحِِ خود لوس کُنَک به داداش قوچیکه دادم که : داداشی جووووووووووووونم منو ساهت 4.5 برسووووووووووون.هنوز تایید ارسال پیامم نرسیده بود که دیدم اومد خونه. بهش میگم ، میگه " به من چه ؟ خواب رو عشق است با آژانس برو...... من خسته م......."

و اینجانب شروع به .... نمودم که : "باااااااااااااااشه داداشی ، آبجی کوچیکه رو میبری میرسونی و برمی گردی منو تا ترمینال هم نمی بری ؟ اون موقع شب چجوری برم!!!!"  

و خلاصه خودتون که خوب بلدین این سیستما رو .......

دیگه دیدم بخوابم بهتره!!!چون دیر وقت بود . گفتم حالا صبح یه کاریش می کنم .

ساعت که زنگ زد پاشدم آماده شم . دیدم پیامم رسیده دستش و اونم جواب داده Heart Smile" یه آبجی..... بیشتر که ندارم چشم آبجی جونی. صبح صِدام بزن." Heart Smile

 کلی حال کردمHappy Dance از اینکه ترفندهای به کار رفته ، کارگر افتاده و خلاصه آماده شدم و رفتیم.

داداش قوچیکه چون می دونه من موتور بیشتر دوست می دارم ،اونم از اون موتورا که اون داره ، بیخیال ماشین شد و منو با موتور خوکشله ش رسوند.Yahلازمه بگم که تا بحال کسی مفتخر به سواری بر تَرک این داداش قوچیکه ما نشده ها!!! اگه بدونید چه دنیایی بود تَرک داداش قوچیکه ، اون ساعت از شب. اونم تو اون هوای ملایم نه چندان زمستانی شهر ما.... بسی صفا نمودیم با خودمان .انگار سوار اسب شده باشی . خیلی حال داد.

 تازه شم رفتم به دوستم میگم : دیدی تونستم مُخ داداشمو بزنم ، بیارَتَم ... حالا تو برو منت آژانس رو بکش... و کلی واسش فیس اومدم و سرمست پیروزی در این شرط زنانه م.

[ شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 23:30 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]

اندر احوالات شلم شوربای امروزهای من.........

جونم براتون بگه که این روزا خیلی شلم شوربا گشته ام. از همه جهتها. شمال ، جنوب ، شرق ، غرب ، اصلاً شرق و غربشو بیخیال!!! دیدین میگن بینهایت خط می تونه از مرکز یه دایره بذگره ( همون بگذره س) !!! گمونم الان من با اون مرکز دایرهه که تومباحث هندسه داشتیم اشتباهی گرفته شدم!!!

هنوز خسته جلسه دفاع و استرس هاش بودم که دیروز تشریفمو بردم کنکور دکترای دانشگاه آزاد.....اونم بدون حتی یه کلمه مطالعه!!!! به جان همه دوستان که اگه شما روی این مطالب و کتابای منو دیده بودین که منم دیدم. اصلاً فکرشو که می کنما حرصم میگیره. دوس نداشتم کاری که تلاشی براش نداشتم رو انجام بدم . خب معلومه دیگه از الان نتیجه چیه؟ هرچند از اولشم می دونستم و فقط واسه دست گرمی رفتم اونهمه پول بی زبونو دادم دفترچه ثبت نام گرفتم ، اما خب خرخوانی مث من هیچ وقت در تاریخچه علمی و تلاشهای کنکوریش از این تجارب نداشته!!!هییییییییی خواهر پیر و فرتوت شدیم دیگه .تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدحس درس خوندن و تلاش مضاعف در مدت کوتاه و بصورت MP3 کُشونده شده در وجودمان!!! دیروز سر جلسه انواع و اقسام فحشای آب نکشیده بود که نثار خودم می کردم که چرا درس نخوندی خبر مررررررررگتتتتتتتتتتتت.......... حیف روز جمعه م که رفتم سر جلسه !!!! اونم چه جلسه ای !! پیرم دراومد از بس دفترچه های رنگ و وارنگ دادن دستم که حلشون کن !!! مراقبه عینهو میر غضب در جهندم بود در نظرم ....... 

ازطرفی هم که عروسی خواهر خانومیه ،با همه مراسمات و ببر و بیارها و... ش. فکرشو کنید ملت محترم خانومهای فامیل پِلاس این بازارهای شهرمون بودن واسه خرید لباس و ... اونوخ من بعنوان خواهر عروس همش فکرم شده بود امتحان و درس و ... حالا ببینید قیاس احوالات من و بقیه رو که فقط حرص خوردنش واسم مونده که از قافله عقبم.....

خانومای محترم فامیل : 

خرید بعد گذر از چند مرحله اتفاق میفته که به ترتیب شامل مراحل تشریحی زیر میشه : 

الف ) نگاه : که خود شامل بی نهایت شمارگان می باشد مثلاً نگاه (1 ) ، نگاه (2 ) و ..... تا بلکه لباسی قبول افتد و در نظر آید.ممکنه چند مرحله متوالی به بازار سر بزنی و فقط نگاه کنی تا شاید بتونی چیزی بپسندی.  قربونش برم اینقده هم که تنوع رنگ و مدل متناسب با هر سلیقه ای در بازار داریم. مُد روز رو که اصلاً کار نداریم .فقط ببینیم خوفه یانه!!! که اگه بخوای به اونم گوشه چشمی داشته باشی دیگه کار خودت و جیب محترم پردازنده دراومده!!!

ب) پروو : لباس مزبور و رد شده از خان اول که به این مرحله میرسه خیلی خوش شانسه!! که  افتخار پروو شدن رو بهش میدن. فک کنید تو این فصل از سال http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gifچه اتفاقی می افته تو اتاق پرووو!!! اونم اتاقهای تنگ و خفه پرو که در مغازه های شهر ما موجود می باشیَد. حق دارن طفلی این خانوما.... هوارتا لباس رو بکن تا ته.... بعد یه لباس مجلسی بپوش تا ببینی بهت میآد یانه . خب لباس مجلسیه دیگه نمیشه که .... !!! حالا ببین چه حالی میشی ببینی بهت نمیاد یا تن خورش نامناسبه!!! هی واسا اون تو بگو لباس بعدی.... هی هم لرز در وَکُن از خودت از شدت سرما....

ج)خرید : این مرحله که دسترسی بهش برای لباسهای گرااااااااام ، خیلی هم سخت می باشیَد و کلی انسان ، اونم از جنس خانوم و حتماً خوش سلیقه ش ، باید تأیید کنن استحقاق رسیدن به این مرحله رو؛ در چند دور متوالی و متناسب با مراسمات مختلف جاریه پیش بینی میشه!!! لباس برای روز عروسی!! برای شب حنابندان ، روز پاتختی ، جهاز برون ، لباس بینون ..... همه این لباسها باید با سِت کامل و خاص اون مراسم جور دربیاد ها !!!   اصلنشم حرف تکراری بودن رو نزنید.

تازه فکر آتلیه و آرایشگاه مناسب هم باشید عزیزانم !!!

حالا داشته باشید احوالات آقایون قنجیشک رو که چه غر و لندهای عریض وطویلی می فرمایند اندر باب خرید خانومهای کرام " بابا یخ زدیم یه چی بپسند دیگه ... شام نداریم.... ناهار کو....         خیلییییییییی گرونه.....    "  

و خانوما هم که....

اونوخ من ، یکه و یالغوز، با هزار فکر و مشغله....

دلداریم بدید دیگه!!! گریه م گرفت

از اینطرفم که محل کارم یه عالمه سکیوریتم رفته بالا!!! خودمم می ترسم با خودم حرف بزنم !!!! اخیراْ‌ یه کار بهم محول شده که با مساهل امنیتی در ارتباطه. از اوناییه که می خورنت اگه اتفاقی بیفته !!! Smiley from millan.netالبته من فهلا مسئولیت مستقیم رو نگرفتم . همون بهترم که نگرفتم . دعا کنید از پسش بربیام و روسفید شم. 

مشروح این مسائل در اسرع وقت به سمع و نظر دوستای گلم خواهد رسید. 

 الان دیگه برم تا اخراج نشدم

[ شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 13:34 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

حقیقتش من یه دختر کاملاً معمولی ام. می تونم زندگی م  رو به سه بُعد مجزا تقسیم کنم که به ترتیب اهمیتش برام میشه :

1-      زندگی شخصی م

2-      درس و ادامه تحصیلم م

3-      کارم

درباره زندگی شخصی م این که فهلاً خونه بابایی تشریف فرما ام و الحمد الله راضی از خانواده. همه عشقم خانوادم هستن که همیشه و همیشه ، در همه مراحل زندگی مدافعم بودن و تشویقم کردن. اگه نباشن منم نیستم.

درباره درسم این که من کارشناسی ارشد هستم. هفته پیش موفق شدم از پایان نامه م دفاع کنم و این مقطع رو هم به پایان برسونم.عشقم رشته تحصیلی م و درسمه. در کل علاقمند به ادامه تحصیل می باشم . دقیقاً از اونا که وقتی بهشون می رسی میگی هوووووووووع...... بچه خر خون .... راضی هم هستم.  البته خیلی باحال هستم ها Flowerنه فک کنین از اونایی که صرفاً خر می زنن! از اونایی ام که تو دانشگاه بهشون میگن : اوه اوه اوه کی وقت می کنی درس بخونی! یا اونایی که تو جمع دوستانه و خودمونی معروف میشن به گروه بی تربیتها....... البته اصلا بی تربیت نیستما!!!

در باره کارم ، این که من بلافاصله بعد از دوره کارشناسی و علی رغم کسادی بازار کار رشته مون تو شهرستان و بیکاری قالب همکلاسی ها ، به لطف خدا و با تکیه بر اون و بدون اینکه هیچگونه آشنا یا پارتی داشته باشم رفتم سر کار که این مقوله رو همون " گر ایزد ببندد ز حکمت دری * زرحمت گشاید در دیگری " می دونم! چیزی که اگه تو اون مقطع از زندگی م اتفاق نمی افتاد ، من قطعاً الان اینجا نبودم ولی خب خدا دید جنبه منبه یُخدی ، خارج از ظرفیته ... بیخیالمون شد.محل کارم وعالم همکارا تقریباً برره 2 ست. داستانهایی که هم خنده س هم گریه . به موقع ان شاالله بهره مندتون می فرمایم .جوری که خودتون بهم حق می دین.

کارشناسی ارشد رو لِک لِک کنان و ضمن کار خوندم و دوس دارم دکترا هم بخونم اگر عمری باقی بود و همتی در دست که البته فهلا موجود نیست.....

اما آرزوهام :

در زندگی شخصی ، مث هر دختر دیگه ای دوس دارم زندگی شخصی و ازدواج خوبی داشته باشم و بتونم بچه های خوبی رو تربیت کنم تا بعد از من به یادگار بمونن . آخه خیلی تحفه می باشیَم حتماً روزگار موظفه آثار باستانی منو به احسن وجه حفظ کنه!

در زمینه درسم ، دوس دارم بخونم و بفهمم . اگه بخوام جدی صحبت کنم ، درس خوندن و ادامه تحصیل رو فقط به این دلیل دوس دارم که حس می کنم همیشه رو به جلو می رم و هر روز یه چیز تازه یاد می گیرم . Girl Powerچیزهایی رو می بینم که فقط می تونم بگم " فتبارک الله احسن الخالقین" همون " دَمِت گرم خدا جون، چیکااااااار کردی" و ما کجاییم.

در زمینه کارم ، دوس دارم کارای پژوهشی انجام بدم مخصوصاً در زمینه های مورد علاقه م . چون اونم یادگیری توشه. اگر نه ترجیح می دم با بچه ها کار کنم چون دنیای صادقی دارن و از بودن باهاشون آزرده نمیشی . یا لااقل  کاری که از انجام دادنش لذت ببرم . جَبری بر اون حاکم نباشه ومَخلَص کلام این که دوس ندارم مجبور به کار کردن باشم . دلم میخواد تفننی کار کنم  و کار اولویت اولم تو زندگی نباشه. حالا تو رو خدا بیا کار کن دختررررررررر.......... 

ان شاءالله که همه دوستای گلم به آرزوهاشون برسن و خوش باشن 

فهلا برم به کارام برسم دیگه  

[ چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 12:20 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (8) ]

و اما شخصیت پردازی بازیگران داستان زندگی من :FlowerFlower

تو خونه :

مامان و بابا.

خواهرها شامل آبجی بزرگه و جوجه هاش (این پری دریاییه دخترشه که عشخ پری دریایی می باشیَد) و بقیه آبجی ها که معرف حضورتون خواهند بود.

داداش بزرگه و داداش قوچیکه

تو دانشگاه :

استاد محترم " چش قشنگ" عزیز " معدن طلا " !! این اسمیه که بچه ها از دوره کارشناسی و از وقتی این استاد عزیز رو شناختیم بهشون دادن.

استاد محترم " دکتر"Reading a Book

محل کارم :      

مدیر عامل محترم  "اسی خان"

قائم مقامشون  "خان دایی"تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

معاون فنی "سید"yes4.gif

معاون مالی و اداری " چرچیل "

حسابدارمون " مهاجر"

همکارای اداری و تنخواه دارمون " پت و مت "

آبدارچی مون  " کپل خان " که خانی هستن واسه خودشون

مدیر فروش مون " آقای حاجی "

بقیه عوامل موثر به ترتیب ایفای نقش معرفی خواهند شد

 و تا برنامه بعدی.......

[ چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 11:31 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (0) ]

به سلامتی اومدم اینجا کلی درد دل کردم این وبلاگ نامرد(‌بلاگ اسکای رو میگما دخمل من دخمل گلیه تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید ) از بی تجربگی من سوء استفاده نمود و همش رو بروند... تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدای نامردا ... شما هم ... بابا سنگ صبور !!!‌ چرا آخه !!!؟؟؟؟!!‌من نوشته هامو می خوام ..........تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید 

بهدا میام می نویسم .فک کردن من از رو می رم . عمرا.......... 

فعلاتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

[ چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 08:47 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (0) ]

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد .......... 

مدتهای مدیدیه  می خواستم اینجا رو راه اندازی کنم اما همش درگیر کار و درس و... بودم. دوستای وبلاگی زیادی دارم که دوس دارم همراهم باشند . منم مث اکثر دوستانی که وبلاگ می نویسن دوس دارم اینجا مخفی بمونه واسم و کنج امن زندگیم باشه محلی برای نوشتن شادی ها و غصه ها... خنده ها و گریه ها ... موفقیتها و عبرتها.... دوستای زیادی رو دیدم که ناراحت شدن از اینکه وبلاگشون لو رفته ... اگرم اینطوری شد خب شده دیگه  اما امیدوارم نشه. 

الان که شروع به نوشتن کردم دوس دارم ادامه بدم گرچه ناشی م  اما دوستای گلی دارم که رو کمکشون حساب کردم. واسه دست گرمی لطفا بهم بگید چطوری لینکتون کنم ؟ چطوری از شکلکهای سایتهای مختلف استفاده کنم؟ چطوری یه قالب خوشگل بذارم واسه خونه م؟

بهم سر بزنید غریب نمونم!!! خیلی احتیاج داشتم به این گوشه دنج واسه صحبت و درد دل و ....  

فهلاْ  

یاعلی

[ سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 11:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (5) ]

<< 1      ...    26    27    28    29      30   

.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 55785
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx