X
تبلیغات
رایتل

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

دم غروبی که کارام تموم شد و از محل کارم زدم بیرون ، دلمو به بهانه خرید یه جفت جوراب گول زدم برم سمت بازار یه چرخی بزنم تا حال و هوام عوض شه.  از اونجایی که کارخاصی نداشتم  و در محدوده بازارشهر هم بدیو بدیوهای انسانی  دم غروبی رونقی عجیب داشت ، ییهویی دیدم ؛ دهههه ایشون کی باشن از درون ما برون را می نگرند؟؟ .....

ولی عجب چشمانی ... حال کردم از نگاهشان.... باورم نمی شد .... آخه تا به حال مردم رو این شکلی نیگا نکرده بودم ....

 چقد باحال .... هرکی یه جوری می رفت.... هر کی تو یه فکر بود و می دوید..... اکثرا قیافه ها بی هیچ اثری از حالتی خاص .... آمــــــــــــا دم مغازه هااااا ..... این خانوما که ماشالله در گپ و گفت با فروشنده هااااااااا و گاهاً متفکر بر انتخابی تأثیر گذار و ماندگار و فروشندگان محترم سخت در تعریف و تمجید جنس مذکور....

تازه شم رفتم گیر دادم به سقف بازار که جزء میراث فرهنگی و آثار تاریخی شهرمونه و قدمتی بالا داره و متاسفانه در حال حاضربخشی از اون با زحمات مسئولین میراث فرهنگی شهر به طور کامل تخریب شده و جاش یه سقف کاذب مسخره کاشته شده. مغازه دارها که می گفتند 6-7 ساله این بلا سرش اومده ولی من تازه داشتم می دیدم که البته اینم مرهون همون نگاه می بودم . کلی دلم سوخید. حالا تخریب این بخش مربوط به 6-7 سال پیشه بقیه چی؟ هر روز می بینیم یه ور این آثار تاریخی مرمت و نگهداری میشه. من موندم واسه چی این مسئولین میراث فرهنگی اینقدر زحمت می کشن....نه فقط اینجا همه شهرا اوضاعش اینجوریه .... چند باردیگه باید از این خبرا بشنویم یا خودمون به عینه شاهد از بین رفتن تاریخ کشورمون باشیم؟  چرا؟ توجیه پذیره آیا؟ وقتی یه اثر از بین رفت دیگه فایده داره؟

بگذریم .... خلاصه که بعدشم رفتم از یه گرمابه و یه مسجد قدیمی و زیبا داخل بازارهم  بازدید فرموده و بسی لذت بردم از جوشش زندگی بین مردم شهر.... نمازمو خوندم  یه خورده با خودم فکر کردم و باز زدم بیرون . این بار از یه مسیر دیگه و از تو خیابون .... ماشین ها بوق بوق می کردن اما اینجانب همچنان چشمها را شسته  و داشتم جور دیگر می دیدم. همین اینجانبی که عمرا طاقت بوق بوق و سر و صدای ماشین ها و شلوغی رو ندارم و سریع رد می شم واسه خودم داشتم پیاده گز می کردم به سمت خونه که دیگه اومدم اتوبوس سوار شدم و با یکی از دختر خانومای محل کلی تو راه حرف زدیم و راهنمایی و مشاوره و ....

و اینگونه بود که کلی ذوقیدیم واسه خودمون از بُر خوردن یک ساعته بین مردم و لذت بردن از زندگی .... که لذت زندگی به همین چیزاست و فاز و نول اینجانب هم فقط گاهی قاط می زنه و اجازه میده این شکلی شم.

این روزا علی رغم اینکه اکثر وقتام پره سعی می کنم بیشتر کتاب بخونم البته بیشتر کوتاه و چند دقیقه ای ند ....

 حس می کنم ورود به دهه سوم زندگی باید یه جور دیگه باشه. فقط این برهه از زندگی مه که اگه تونستم میشه طرحی نو دراندازم. نه فقط تو زندگی خودم بلکه در زندگی دور و وری هام .... اونایی که کاری از دستم براشون برمیاد. بی تعارف اکثر اونایی که اثر نیکی هر چند کوچک از خودشون بجا گذاشتن ، تو این سنین بوده که استارت تغییرات پایه ای شون رو تو زندگی زدن و تغییر کردن . مفید واقع شدن و بدردی خوردن !!! چرا که من نه؟ البته بماند که می دونم اینا از جویات فعالیتهای اخیرم در کانون کار و کارگری و علاقه م به کمک کردن به این قشر محترمه اما ای کاش بمونم تو همین جو و یه کاری واسشون انجام بدم که گره ای گشوده شه....

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 11:21 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 54260
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx