X
تبلیغات
رایتل

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

چهارشنبه ای جاتون خالی روز پرکار و خوبی بود شب هم بعد یه جلسه کاری دعوت افطاری داشتیم . موقع برگشت با یکی از همکارا دیدم به به خیابونمون ظلماتیه که بیا و ببین . وارد کوچه که شدم دیدم اوه اوه همه خلایق ریختن بیرون از فرط گرما و قطعی برق و چشم چشمو نمی بینه . این شد که همونجا جلو خونه پارک کردم و کورمال کورمال رفتم داخل . دیدم مامان اینا تو نور سرشعله های گاز ، افطار کردن و نشستن به هَل هَل گرما .... مامان میگفت بلافاصله بعد اذان برق رفته و همینجوری معطل موندن که کی بیاد . این چن روزه هم مدام قطع وصلی داشتیم تو نگو کاشف به عمل اومده  ترانس برق و تقسیماتش از سرچهار راه مشکل دار شده و مأمورین محترم اداره برق گذاشتن واسه شب و بعد افطار که مردم خیلی سختشون نباشه دهن روزه .... خلاصه که ما ظرفا رو تو نور چراغ قوه ششتیم و اومدیم بگیریم بخوابیم . باورتون نمیشه هوا به حدی گرم بود که می پکیدی....

 حالا بماند که من کمبود خوابی با وجود همین شرایط بازم خوشحال بودم که چون تاریکیه. حداقل زودی می خوابم و صدای تلویزیون و .... مزاحمم نیست. علی الخصوص که واسه من خواب تو تاریکی مطلق یه چیز دیگه اس.... و باز هم بگذریم که این ملت در صحنه وظیفه خطیر خودشون می دونستن که تا بدرقه مأموران اداره برق تو کوچه برزن باشن و وِر وِر کنن و سر و صداشون مزاحم هیشکی نبود.....

 آقا من تازه با هوای فاجعه خونه کنار اومده بودم و چشام گرم شده بود که دیدم مامانی غر غر کنان اومده که رفتم آشپزخونه .... وَردارم سبد پیاز ریخت و کلی همه جا پخش شد و مجبوری تو تاریکی جمع شون کردم که نصفه شبی زیر پای کسی نره و ....

خب مامان باشه دستت درد نکنه من خواب بودم الان ....

یکی دو ساعت بعد دیدیم که بابایی از فرط گرما کم آورده و به دوش حمام واسه خنک شدن پناهنده شده و این وسط تو تاریکی کور مال کورمال تلق تلوقه که راه افتاده تو حموم ....

دو سه ساعت بعد دقیقا نصفه شب حدودای ساعت 2.5 هسمایه تشریف آورده " بیایین ماشین تون رو وردارین واسه ما مهمون رسیده می خواد ماشینش رو پارک کنه ..... " ای بمیره این مهمونتون که دو و نیم شب میاد مهمونی .... ای جیگرت وَل بزنه که این موقع مزاحم مردم میشی اخمخ خب اینهمه جا مگه آیه نازل شده دقیقا جلو در خونه خودت بذاری . بیار بذار در خونه ما خب ....

تازه با کلی غر غر و اعصاب خط خطی داشتم خواب می رفتم که داداشی از سر کار برگشته و مامان نگران به صحبت که چرا اینقد نگه تون داشتن و ....

و ساعاتی بعد با صدای گرم و مهربون داداشی که میگفت "بهار پاشو سحره هااااااااااا فردا اذیت میشی بی سحری بمونی هاااااا " فهمیدم که دیگه تلاشهای مذبوحانه م واسه خواب هیچ فایده ای نداره ....

شب ش هم که آبجی ها دعوت بودن واسه افطاری و من دیگه مطمئن از اینکه رنگ خواب رو نخواهم دید تا کی این آبجی کوچیکه اجازه بده ما چشامونو گرم کنیم ....

[ شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 09:04 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 54260
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx