X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

نم نم باران بهار
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....... 
قالب وبلاگ

سلام

یک عدد باران بهار هستم.مادر یه نی نی کوچولوی ناز... تمام سعیم اینه که به کوچولوم برسم و نیازهاش رو مرتفع کنم.کوچولومون تریپ دل دردی و جی جی جیغ جیغوئه ولی فوق العاده شیرینه و عزیز....

ای کاش اونموقع ها که استراحت بودم دلهره ها و نگرانی هامو کنار می ذاشتم و درسمو می خوندم حال فول تایم در خدمت فسقل خان هستیم و کوووو درس... 

احساسهای مختلف و چندگانه و حتی متضادی دارم که البته موقع هجوم افکار منفی بهم می ریزم

سرجمعش اینکه هستم , بشدت غرق در زندگی.... خدایا شکرت

[ چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1394 ] [ 14:02 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (0) ]

پسر کوچولوی من "دانیال" ساعت دو بامداد دوشنبه 7 اردیبهشت اومد بغلم... 

عشق مامان خوش اومدی.

خوشبخت و عاقبت بخیر باشی "گل عشقم".

کاشکی بتونم جوری بار بیارمت که بتونی تو این زمونه هفتاد رنگ حق رو از باطل تشخیص بدی و با شجاعت تمام به حق عمل کنی. دانشمند و عادل , مدیر و مدبر , متکی به خود و فهمیده . سیاس , زیرک و عاقل , پراحساس و مهربون , مذهبی مقید به شرع,خداشناس و خداترس باشی.... 

بهتربن ها رو از خدا برات میخوام پسرم....

[ سه‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 17:43 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (2) ]

سلام دوستان

بعد مدتهااااااا سلاممممم

خدایی ایندفعه ای دیگه حق داشتم و بحث تنبلی و ....نبوده علت آپ نکردن هاممممم....

جونم براتون بگه که اواسط دی ماه بدلیل پاره ای مشکلات افتادم بیمارستان .... فکرشو بکنید بیمارستان تو شهر غربت....تهنا و بی کس....خیلی بد گذشت پوستم کنده شد.من یه جور آقای همسر قنجیشک هم یه جور دیگه.....خدا نصیب گرگ بیابون نکنه....

از اون به بعد هم با ساکی در دست و چن دست رخت و لباس چرخشی در خدمت خانواده گرام خود و همسری هستیممممم باشد تا مقبول درگاه حق اوفتاده و کمتر دلتنگی کنیم در این راستااااا.....

حالام که باز دم عیده و خونه تکونی و خرید و حال و هوای عید....بازم دور از خونه زندگی و آشیونه عشخخخخخ.....من آواره .... همسری تهنا....خیلی بده خیلیییییی....

بازم شکر خدا که خطر از بیخ گوشمون گذشته فعلا....

حتی دیگه سیسمونی نی نی هم موند تا بعد اومدنش باخودمون بره.....

هعییییییی چقد سخت گذشت.... تازه دکترای زبون نفهم چقد بهم استرس و جوش دادن آخرشم باز توکل کردیم به خدا تا ان شالله مث همیشه لطف خودش شامل حالمون باشه و سلامتی برقرار....

برای سلامتی نی نی .مامانش و گذر از این دوران دعا کنید که دیگه مالاطاقه لنا....

[ سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ] [ 23:34 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

16 آذر 93  

فهمیدم فسقولکم یه گل پسر ناز تپلی و مامانیه .....چیزی که همیشه دوس داشتم .... 

گاهی هنوزم باورم نمیشه که کمتر از یکسال گذشته چقدر خسته و پریشون بودم و واقعا سیاه ترین لحظه شب یه لحظه قبل از طلوع سپیده س.... واقعااااا خدا همیشه باهاته و همراهی ت می کنه. کافیه ایمان داشته باشی به حکمتش.... 

این روزا با گل پسرم صحبت می کنم و سرگرم شیطنتهاشم... شیطنتهایی که گاه به قیمت چند روز متوالی افتادن مامانی ش تو رختخواب تموم میشه.... 

بچه ها یادتونه اسمهای دختر پسری فانتزیمو؟ اسمایی که می گفتم رو بچه هام می گذارم؟ الان همه شون از چشمم افتادن. گفتم بگم که شماهام مث من تعصب یه اسم خاص رو نداشته باشین چون وقتی یه یه اسم قشنگتر بر بخورین یادتون میره ..... 

دعا می کنم واسه عاقبت بخیری و خوشبختی همه اونایی که صادقانه دنبال اینن که سرو سامونی به زندگی و ازدواجشون بدن ، اونایی که گره کوری به زندگی دارن و منتظر لطف خدان و اونایی که منتظرن تا یه فرشته کوچولو خوشبختی شون رو تکمیل کنه و .... میگن دعای مامانا به لطف معصومیت فرشته هاشون مقبوله..... ان شالله

[ سه‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 15:00 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (4) ]

سلام دوستان

بعد از یه غیبت کبری برگشتم.هر چی باشه اینجام یه جورایی خونه زندگی مه.

این مدت اصلا حال و احوال نداشتم.دور از جونتون این فسقل قصد جون مامانشو کرده....یه روز دل درد یه روز کمر درد یه روز تهوع یه روز قل قل و رفلاکس....خلاصه که اصلا و ابدا حال و اوضاع مناسبی نداشته و نداریمممم فعلاااا...ولی با همه اینا خوشحال و راضی م و شکر گزار خدای خوب و مهربونم....

جونم براتون بگه این مدته تنها کارای مفیدم که نتیجه دار شده واسم امتحان جامع بود که دیروز بالاخره طی شد و گذشت....اولین امتحانی بود که تریپ دراز کش می دادم....

 باز دست اساتید و پرسنل دانشگاه درد نکنه اگه همکاری نمی کردن نمی شد امتحانمو بدم و همه زحمتام به باد می رفت....حیف نشد یه عکس از خودم تو اون موقعیت خنده دار بگیرم....

این مدته که نبودم واقعا سخت گذشت بهم.... هر روز مشکل دار و هر روز نالان و مواجه با حس های عجیب غریب جلل الخالقییییی.... ولی میگم شکر خدا همینم لذت خاص خودشو داره.فکرشو بکنید انقد یه ور و دراز کش تو تخت درس خوندم حس می کنم یه دست و یه پام لمس شده و حس نداره....

یه نگاه به تیتر پستای قبلی انداختم می گم قربون خدا برم چقد تغییر ....از فضای کار و اذیت و حسادت رسیدم به کجااااا.... راستی کارمم تقریبا دیگه هیچی شد انقد زهلم گدمیش شدم ازشون حتی دستم نمی ره بخام برم باهاشون تسویه کنم.... تا اونجا منزجرم ازشون که بگم سه ماه اول زندگی مون رو هر وقت چشامو می بستم و خواب می رفتم کابوس همکارای بیشعور سابق رو می دیدم....

چن وقت پیش لابلای یکی از کتابام برگه ای رو پیدا کردم که به حالت درد دل و خطاب به استاد عزیزم نوشته بودم واسه اینکه یه کم سبک شم.... هیییی روزگار....خدا جون کی باورش رو می کرد....تو که انقد راحت بود برات تغییر زندگی و شرایط سخت و فرسایشی زندگی من,چرا انقد طولش دادی؟چقدر من سختی کشیدم.... می دونم که می بایست اون سختی ها رو تحمل می کردم تا زمانش برسه می دونم که تو انقد مهربون بودی و هستی که تو هیچکدوم از اون لحظات سخت و تاریک تنهام نذاشتی و نمی ذاری همیشه وجودت و پشتیبانی ت رو حس می کردم و می کنم....ممنونتم خدا جون. کوله باری از تجربه و افزایش ظرفیت و صبر و تحمل ره آورد همون امتحاناتت بود.چیزی که الان لازمه داشتن این زندگی خوبه. باید اون روزها طی می شد که این روزها معنا و مفهوم پیدا کنه..... 

دیگه زیادی هیییی ننه ... روزگاااارررر شدمم ببشقید...

دیگه فعلا برم که زرم زیاد و زیادتم پر زر باااااددد... خونه زندگی ولوئه .... برم که تا کمر اقتضا می کنه یه ناهار سر هم کنم. شوی گرام در راه است و خانه نامرتب و خود نالاااان از درد کمر در حال قاچ شدن.... بذار لااقل طفلک  یه روز خیالش از خونه و رسیدگی به زن و فرزند جمع باشه.... البته بماند که من همسر بسیار بسیار گل و ماهی استم هاااا اوشون هم قدرمان را می دانند.اصولا قاعده درست یه زندگی خوب و منطقی همینه....خوب باش و خوبی کن.

برم دیگه یه خداحافظی م دو ساعت طول کشید. فعلا ....



[ دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 11:27 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

1393/5/29


مادری

.

.

.

.

.

.

.

.

هدیه ای باشکوه از طرف خدای مهربون ....

[ پنج‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 13:34 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (7) ]
سلام بچه ها جونیییییی . خوبین؟ خوشین؟ اوضاع بر وفق مراد هست ان شالله؟ منم شکر خدا خوبم و راضی و شکر گزار. ممنون از اینکه این مدت بازم بهم سر زدین و همراهم بودین.
 جونم براتون بگه که کارم رو پیگیری کردم ولی متاسفانه جوابی نگرفتم هنوز و تقریبا ناامیدم از نتیجه دادنش. به تمام معنی بیکار و خانه دار شدم. البته ناراضی نیستم و واسه پرداخت قسطهامم به خواست خدا و به واسطه ادامه شغل دومم که همانا تدریس آزاد هستش هم برنامه هایی دارم. بجز مقوله دانشگاه ، هزینه هاش و آینده شغلی که به واسطه تحصیلم نیازمندش هستم ناراحتی و فکر و خیالی از بابت کار ندارم ، یه جورایی خودمم از کار دلزده و بیزار شدم البته از کار نه ؛ دور از جون از حمالی و بدتر از اون آزار و اذیت یه عده غیر آدمیزاد....
بگذریم ؛ اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید بشدت در گیر و دار خانه داری ، رفت و روب ، آشپزی و صفا سیتی هاش هستم. هر روز یه غذا که همیشه آرزو داشتم وقتی باشه و بپذییمش .....، گردگیری ، مطالعه کتاب غیر درسی ، رفت و آمد با فامیل و اقوام و ..... خلاصه که استراحت و استراحت.
این مدته بعد از جشن ما ؛ آبجی خانوم کوچیکه نی نی دار شدن و سیسمونی بازی داشتیم .... اگه خدا بخواد هفته دیگه جشن داداش کوچیکه اس تا بعد مدتها مشکل مالی و بی پولی بالاخره یه جورایی برن سر خونه زندگی شون .....
اما جونم براتون بگه از درس که شده تنها دلنگرانی و تنبل دونی م. اصلا هاااااااا دستم نمی ره سمت کتاب و درس.... همش میگم باشه از فردا ، از شنبه و .... از اون فرداها و شنبه هایی که نمی دونم کی میاااااان..... خلاصه که پاییز پیش رو ؛ منم و آزمون زبان و آزمون جامع قشنگ و بعدشم پروسه تصویب پورپوزال رساله دهتری م..... فقط خدا به داد برسه. دعا کنید خدا بزنه پس گردنم بنشوندم سر درس و کتاب خب.....
خولاصه که این روند زندگی فعلی مونه و اینجوریاس که هستیم در خدمتتون.
 راستی هنوز نتونستیم واسه آشیونه عشق پورت خالی اینترنت پر سرعت گیر بیاریم و این است دلیل اصلی بی وفایی من و اینکه به بزرگی خودتون ببخشید تا اون موقع ....
[ سه‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 08:06 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (6) ]

سلام دوستان  

خوبین ؟ خوشین؟ نماز روزه همگی قبول. از سنگر خونه خودم درخدمتم. ۵ تیر به یاری خدا اومدم سر خونه زندگی و این دو هفته رو یه سره داشتم چیدمان مطلوب خودم رو اجرا می کردم تو خونه و باور کنید انقده کار داشتم که نمی دونستم چیکار کنم.....بالاخره آشیونه عشق رو با کمک همسری چیدیم و کارتن ها تموم شدن....مرتب و تر و تمیز از آب دراومد. 

لابد پگیرید ببینید موضوع اشتغالم چی شد؟ همون طوری که توقعش رو داشتم باهام همکاری نکردن بی انصافها .... دقیقا اولین روز کاری بعد از ازدواجمون نامه فرستادن دم خونه پدری که باید بیای سر کار و گرنه غیبت محسوب میشه و .... که خب من که الان تو یه شهر دیگه ساکنم برام مقدور نبود هر روز برم و بیام و این میشه که الان یک عدد بلاتکلیف علاف در خدمتتون هستم . هرچند انقده کار دارم هنوزززززززززززز  از درس و کار خونه بگیر تا هزار مدل مشغولیت دیگه ٬ اما ولی خب اینا که درآمد زا نیست و اینجوری شد داستان اشتغال اینجانب . البته خودم بدم نمیاد از اون قبرستون راحت شم و لااقل آزاد واسه خودم کار کنم ولی خانواده همسری معتقدند حیفه و می فرمایند برو و از بالاترین مرجع کشوری شون پیگیر شو. و خب البته من هم این کار رو خواهم کرد صرفا برای اینکه به این راحتی حقم پایمال نشه ولی خب بازم چشم آب نمی خوره فرجی شه مگه خواست خدا بر این باشه تا من بدون آشنا و .... بتونم نتیجه مطلوبم رو بگیرم. 

بگذریم . امروز اولین روز تقریبا بیکاریمه.... و البته دارم ساکها رو می بندم واسه ماه عسل ..... البت خب بخاطر ماه مبارک نمی تونیم طولش بدیم و بقیه ش می مونه واسه بعد ماه مبارک ...... بعلههههههه خدا بخواد داریم می ریم پابوس امام مهربان ٬ امام هشتم علیه السلام.... نمی دونید بچه ها دل تو دلم نیست..... السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع) .... 

اومدم اینجا که یه اعلام موجودیتی کرده  و  شرح ماوقع داده باشم بعدشم ازتون بخوام برای خوشبختی ٬ گرما و صمیمیت و عشق و محبت تو زندگی مون دعا کنید. 

ممنونم از همگی

[ پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 08:53 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (7) ]

سلام بچه ها 

بی مقدمه ش این میشه که انتقالی که سهله ؛ با مرخصی بدون حقوقم هم موافقت نمی کنن این ملت همکار و روسای گرام..... خیر ببینن الهی به حق پنش تن ..... بس که محترم و خوبن و این مدت بهم خوبی کردن...... 

فقط اومدم بگم نفستون حقه یه کم دعا کنین کارام  روبه راه شه .... پنجشنبه خیر سرم جشن و ازدواجمه ٬ هنوز که امروز شنبه س جواب درست و درمون بهم ندادن .... هر چی هم می رم سراغشون بدتره .... حالا خدا رو خوش میاد بعد اینهمه سال سابقه کار و تحمل اذیت و آزارها و بالا و پایینی های کارشون اینجوری دارن مجبورم به استعفا می کنن؟؟؟ استعفا بدم قسطامو چه کنم تو این بَل بَشو اقتصادی مملکت گل و بلبل مون .... 

دعام کنید دوستان +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

[ شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 11:14 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (0) ]

سلام دوستان  

اینجانب یک عدد باران بهار از مرکز وسط امتحانات پایان ترم در خدمت تون هستم .عارضم خدمت انورتون که همونجور که گفته بودم و پیش بینی ش می کردم اینور عید بشدت درگیر کارای مختلف بودم و دارم یکی یکی انجامشون می دم و الان واسه رسیدن ماه مبارک لحظه شماری می کنم..... 

در مورد کار و برنامه های انتقالی م واسه رفتن به شهر آرزوها و شروع زندگی جدید بگم خدمتتون که هر چی ما پیگیر شدیم کمتر نتیجه گرفتیم و بالاجبار تصمیم بر این شد که فعلا واسه رسیدگی به امورات زندگی و آزمون جامع و زبان و .... یه مرخصی بدون حقوق درخواست بدیم باشد که مورد لطف و مرحمت مدیران گرام واقع بشه و تکلیف من معلوم..... و البته همچنان خبری از جواب نیست و ما پیش می ریم با برنامه های خودمون... 

القصه که فعلا برنامه ها رو چیدیم رو هفته اول تیر که اگه خدا بخواد ان شالله دیگه قبل ماه مبارک سر خونه و زندگی خودمون باشیم و این وسط فقط من موندم چه کنم با اقساط محترمم.... نگید چه دل گنده ای که خب میگم الهی مبتلا شید! فعلا برنامه م رو مرخصی بدون حقوق از شغل اول و اشتغال غیر متمرکز برای پوشش هزینه هامه و امیدوارم که خدا خودش کمک کنه و همه چی خوب پیش بره.  

فقط از حالا دارم به خودم وعده استراحت اساسی و رسیدگی به خونه زندگی رو در ماه رمضان آتی میدم  و امیدوارم که با فکر و خیال قسط و قوسط کوفتم نشه .... 

اما خودمونیم من همیشه پرمشغله و بعد اینهمه درگیری در یک محیط ساکت و بیکار زنده می مونم آیااااا..... 

سراغ بگیرید ازم اونموقع هاااااااااااا 

فهلا برم که نیم ساعت دیگه یه جلسه اونور شهر داریم و کلی واسه حضورمون تهدیدات کردن بدبخاااااااا

[ سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 13:53 ] [ نم نم باران بهار ] [ نظرات (1) ]

   1    2    3    4    5      ...    30    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

SecondMethodبلاگ چرخان
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 52687
http://tathira.com/khatmquran.aspx http://tathira.com/khatmquran.aspx