زیاده عرضی نیست جز دلگیری مون از دنیا....
عشق یعنی مادر
صبر یعنی یک زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هرچه هستی .....
عشق یا صبر ، مهر یا نور ...
روزت مبارک
داشتم با عجله از جلو بازار رد می شدم .... تیکه جلو امام زاده ناصر معمولاً شلوغ و پرترافیکه ، جوری که اگه عجله داشته باشی کلافه میشی بس که آدما آروم آروم و توهم دیگه راه می رن.... دوتا خانوم درحالیکه یه پسربچه تقریباً 4-5 ساله همراهشون بود داشتن تو همین شلوغی راه می رفتن .... پسر کوچولو یه لباس گنگستری با یه کلاه بانمک سرش بود و داشت پا به پای اونا که ظاهراً مادر و مادر بزرگش بودن غرغر کنان می رفت... یه آقای تقریباً جوون هم پشت سرشون در حال حرکت بود... یه لحظه دیدم که آقاهه که انگار داشت مسیرش از این خانوما و پسر کوچولو جدا می شد خم شد و به پسر بچه نزدیک شد ، بعد هم راهش رو جدا کرد و رفت.... پسر کوچولو هق هقی کرد و با همون حالت غرغر بیش از پیشش چیزی به مامانش گفت.... مادربزرگش پرسید: چی میگه این پسر دوبــــــــــــــــاره؟ مامانش با خنده گفت : هیچی بابا میگه اون آقاهه من نیشگون گرفت..... بهانه اس دیگه غر می زنه! من که اینو شنیدم در حالیکه داشتم ازشون پیشی می گرفتم به مامان پسر کوچولو گفتم ؛ طفلک بچه راس می گه آقاهه خم شد لپش رو کشید و رفت.... مامانه که یه لحظه هنگ کرده بود از من پرسید : وااااااا چــــــــــــــــــــرااااااا؟؟ گفتم خب معلومه دیگه پسرت با این لباسا خواستنیه اخمم که کرده نمکی تر شده .....
حالا حرف بچه رو باور نکنین!!!
سلام دوستان عزیز....
بابت کمرنگ شدگی و محو بودنم از بلاگستان عذر می خوام .... در حال حاضر درگیر برگزاری انواع آزمون نیم ترم ، پایان ترم ، پیش آزمون ، آزمون اصلی و .... در حیطه کاری اخیرم هستم. راستشو بخوایین یه جورایی احساس عذاب وجدان و استرس هم دارم چون تجربه اولمه یه موقع خدای نکرده کم شاگردا نذاشته باشم..... دعام کنید بچه خوبی باشم ، حالیم باشه و عمل هم بکنم .....
برین اینجا و به یاد اون موقع ها و ایضاٌ همین اموقع ها لذت ببرین .... خب اینم مدل امروزیشه دیگه !!! به همـــــــــــــــــــــون خوشمزگی....
جاتون خالی امروز از صبح حرص و جوش و بدیو بدیو داشتم .... کلاً از صبح که واسه نماز بیدار شدم کسل بودم و شب قبل رو خیلی بد خوابیده بودم ، همشم خوابهای بد بد می دیدم. بس که روز قشنگ ناکی بود وقتی داشتم از اداره میومدم بیرون ؛ سردرد داشتم و عَبَصانی بودم خفن..... اما همه اونا رو برنامه یک ساعت پیش که تو مدرسه خواهر زاده م یا به عبارتی مدرسه قدیمی خودم ، برقرار بود شست و از ذهنم برد ، جوری که الان پر از احساسات قشنگ و پروانه ای ام..... گفتم بیام و واستون بگم ....
هفته پیش از مدرسه خواهر زاده م زنگ زده بودن که امروز رو به مناسبت هفته مشاغل برم اونجا و واسه بچه ها در مورد شغل خودم صحبت کنم. ظاهراً هم مدعوین از بین کسایی که روزگاری خودشون تو اون مدرسه تحصیل کرده بودن دعوت گرفته شده بودن. وقتی زنگ زدن اولش به خاطر ساعت جلسه شون قبول نکردم ولی وقتی یادم افتاد خودم ابتدایی م رو اون مدرسه بودم با کمال میل قبول کردم و اون ساعتم رو به هر شکلی بود واسه مدرسه شهید جواد برقعی که الان مدرسه راهنمایی شده خالی کردم. وقتی وارد مدرسه شدم با وجود اینکه مدرسه تو طرح نوسازی مدارس کامل نو شده بود و از این رو به اون رو ، بازم ، شکل کلی ش سرجا بود و لحظه لحظه دوران خوش کودکی رو برام یادآوری می کرد. کلاسهایی که چقدر با لذت پشت نیمکتهاش می نشستیم و به درسای معلم گوش می دادیم.... سالن مدرسه و درب ورودی اون که چقد به عنوان انتظامات دم درش وایمیستادم و قیف می اومدم واسه برقراری نظم بین بچه ها تو زنگای تفریح ..... سراشیبی تند جلو در بزرگه مدرسه که اون زمان به همین دلیل ازش برای تردد استفاده نمی شد و سرسره بازی بچه ها تو روزای برفی زمستون بود. یادش بخیر همیشه ناظمهامون اونجا وایمیستادن و تهدید که نَرین بالا سُر می خورین دست و بال تون می شکنه و .... کوچه مدرسه و اون بستنی فروشی ش که همیشه وقتی تعطیل می شدیم پول تو جیبی هامون رو می ذاشتیم رو هم ازش یه عالمه بستنی می خریدیم و شریکی می خوردیم..... یادش بخیر .
چهره معصوم و پر شیطنت بچه ها که آروم نشسته بودن و به صحبت هام گوش می دادند ، خواهرزاده م و دوستاش که هی بهش سُقُلمه می زدن که خاله ت ..... سوالای جالب و عجیب شون.... چه مودب بودن و بزرگ تر از سن شون رفتار می کردن.... کلاً یه تصور دیگه ای ازشون داشتم . مث ماها نبودن ، سرشون تو حساب کتاب بود. خیلی هاشون می پرسیدن خانوم مهندس چقد درآمد دارین؟ کپک زدم تا تونستم بپیچونمشون. یکی شون بیخیال نشد یه رقمی همینجوری دادم بهش .... می گفت اِاِاااااااااا چقد کم ؟؟؟ خلاصه که این نیم ساعت صحبت و پرسش و پاسخ هاشون کلی روحیه گند صبح م رو عوض کرد..... از این بابتها و خیلی بابت های دیگه خوش بحال این معلمها و آموزگارهااااااا . به نظر من همین که تو دنیای این بچه هان و لذت می برن و دورند از بدیهای ما آدم بزرگا کلی خوب و لذت بخشه....
خلاصه که امروز دقیقاً همونجایی که یه روزی خانوم معلم کلاس چهارمم آروم گوشمو پیچوند که بعد از بیست و نه نمیشه بیست و ده و بیست و یازده ..... امروز نشسته بودم و داشتم از شغل شریف مهندسی ..... صحبت می کردم واسه بچه ها.
تشکرات ویژه ویژه : سارای جونم ممنونم ازت . خدا خیرت بده مادر. جوونی رو بعد از مدتها به دنیای گودر متصل کردی انگار از افًل تو دنیای نت متولد شدم. ممنون از راهنماییت
از اونجایی که هر چند وقت یه بار یه اخمخی باید پیدا شه که به نحوی هنرمندانه گند بزنه به روان من قنجیشک طفل معصوم و تا یه مدت طولانی تو موود ضد حال بفرستتم و از اونجایی که این نفر مهم نیست از کجا پیداش میشه و فقط بایستی خوب بلد باشه به روانت آفتابه بگیره یکی از این اربابان رجوع اداره که مرتیکه اصلاً کارش به من ربطی نداره و چند وقتی بود که بیخود چپ و راست با سوالات مزخرف و بی ربط پا پی من بود دیروز خیلی تمیز و پاکیزه انجام وظیفه کرد تو روح و روان بنده حقیر و حالمون حسابی گرفته شد ولی خب از آنجایی که شخص شخیص اینجانب دیگه گرگ بارون دیده ای شدم واسه خودم مجدد به طبل بیعاری کوفتیده و با خواهر زاده های گرام بدو بدو بازی کردیم تا اون انرژی منفیه اندکی تخلیه شه.....
مرتیکه بیعار خجالتم خوب چیزیه .... معلوم نیست در مورد آدم چی فکر می کنن. اگه بخوام جدی براتون بنویسم و بیخیالی طی نکنم اعصابم در حد یه خش عمیق و ترمیم نشو خط خطی شده و همون قصه غصه همیشه است ولی خب دیگه چیکارش کنم. فقط موندم اگه یه بار دیگه تو اداره مون پیداش شه که میشه ٬ خرخره اش رو بجوم ُ آبرو ریزی راه بندازم و داد و بیداد .... یا فقط سگ محلی ای که بقیه متوجه نشن و خودش حساب کار دستش بیاد.... اونوخ میگن به این موجودات بلانسبت انسان ( البته بلانسبت بعضی ها که واقعاً انسان هستند و البته انگشت شمار ) فک کن.... واقعاً چجوری میشه بهشون فکر کرد و حتی به این امید بود که اینا می تونن آینده ت رو بسازن و جایگاه خوبی واسه تکیه زدنت باشند ٬ اینایی که با این رفتاراشون اون طفل معصومایی رو که سر زندگی شون هستند رو هم از زندگی ناامید و نسبت به اون بی اعتماد می کنن.... واسه چی فقط هوس.... مگه چقد ارزش داره؟؟؟؟
بعضی روزا که خسته م از همه چی به خدا میگم خدایا پس کی فرشته نجات منو می رسونی؟ اما جدیداً که این چیزا رو می بینم با خودم میگم واسه چی باید به فکر ازدواج باشم ..... که یه زندان بان دائمی واسه خودم بگیرم اونم یه زندان بان خائن..... آدم از تنهایی بمیره بهتره تا با یه خائن بخواد زندگی کنه..... یعنی واقعاً اینقدر ژن انسانیت بین آقایون کم شده یا شانس من بلنده هرچی باید ببخشید عوضیه به پست من بدبخ می خوره؟؟؟ یعنی من حق زندگی و داشتن یه آینده نرمال و زندگی شاد در کنار خانواده م رو نخواهم داشت؟؟؟
چشمام باباغوری زد بس که تو هینترنت دنبال این نرم افزار لهنتی گشتیدم .... نیست که نیست .... انگاری تخم لینکاش رو ملخ کوفت کرده .... اونجاهایی هم که هست دانلود نمیشه .... خسته شدم . اه اه ..... هر وقتم که کارت گیره ، این لهنتی هم اذیتت می کنه .... فعلاً برم کاسه چه کنم دست بگیرم تا ببینم چی میشه ....
حــــــــــــالا خدا وکیلی چرا بعضی لینکای نرم افزار فیلتر تشریف دارن؟؟ اونوخ.....؟؟؟!!!؟؟ یعنی ما کلاس گذاشتیم آیا.....؟؟؟؟

سلام دوستان. من ؛ باران بهار از واحد مرکزی اداره جزیره ، در یک روز بارانی و لطیف گزارش می کنم براتون.... اداره ای که تا دیروز انقده گرم بود که چشم اندازی مث کویر لوت داشت ؛ امروز تبدیل به یه جزیره شده که مأمنی واسه پناه جویان و سیل زدگان شهر و خیابونهای حوالی اداره شده..... آقا جونم براتون بگه این دو روزه بارندگی و هوای خیلی عالی ای داشتیم. امروز صبح هم که هوا سنگ تموم گذاشت و یهو انقده با شدت بارید که سیلاب راه افتاد ..... دقیقاً اداره از سه طرف با آب احاطه شده و نمی دونم چجوری قراره بریم خونه .... الانم که همکارا وایسادن زیر نم نم بارون و دارن به ملت سیل زده می خندن و فیلم می گیرن!!! شهر بارون ندیده و خشکی مث شهر ما خب معلومه دیگه هیچکی تجهیزات بارندگی نداره ، نه واسه خودش و نه واسه ماشینش . واسه همین داستان راه افتاده با این چن قطره بارون..... ولی خودمونیم خوش بحال بچه های شمال کشور که لذت می برن از هوای شهرهاشون.... این چند روز که رسماً خفه شده بودیم از گرما.... بازم شکر خدا یه کم هوا خوب شد